سفرنامه‌ها دروغ می‌گن؟

20

آلن دوباتن خیلی سن و سالی نداره، اما خوب کتاب خونده و بلده چطوری مفاهیم عمیقِ فلسفی رو از پیچیدگی دربیاره و با مثال‌های ملموس به گزاره‌هایی تبدیل کنه که همه‌مون به راحتی درکش کنیم. اینه که اون رو به یک فیلسوفِ پاپ تبدیل می‌کنه و باعث می‌شه هر کس با هر سطحی از دانش و آگاهی با خوندن تحلیل‌هاش لذت ببره.

من برای پاسخ به پرسشی که تیتر این متنه، نگاهی داشتم به فصل اول کتاب «هنرسیر و سفر» ازاین نویسنده. آلن دوباتن توی این کتاب هر چیزی که مربوط به سیر و سفر می‌شه رو برامون تحلیل کرده. قسمت‌های داخل گیومه مستقیم از متن کتاب آورده شده.


می‌گه زندگی‌ دو بخش داره. فکرش رو که می‌کنم، می‌بینم پُر هم بی‌راه نمی‌گه. دست‌کم برای منِ خیالباف که این طوریه. آلن دوباتن می‌گه زندگی اونم همین طوری بوده. نوسان بین واقعیت و خیال. نوسان بین «زندگی، چنان که هست» و «زندگی، چنان که باید باشد.»

«زندگی چنان‌که هستِ» خیلی‌هامون اینطوری می‌گذره: مدرسه، دانشگاه، اگه پسر باشی که باید بری سربازی، اگه دختر باشی، اوووم…اینو دیگه نمی‌دونم! واقعا این دوسالِ اضافی رو چیکار می‌کنین؟! احتمالاً بعدش هم رابطه‌، شغل، ازدواج، قسط، سر و صدای بچه‌ی طبقه بالایی‌، سر و صدای بچه‌ی‌ خودمون، بیماری و از این جور چیزها. در کل به اینا می‌گن «تلاشِ معاش». خب واقعیت زندگی هم همینه و این واقعیت معمولاً ناامید کننده‌ست. حالا چرا ناامید کننده؟! فکر کنم بهتره جمله‌م رو کمی اصلاح کنم. در مقایسه با اون‌ یکی بخش، ناامید کننده‌ست.

پیش خودمون فکر می‌کنیم… آخ‌آخ! این که خیلی مسخره‌ست. همش همین؟ ضدِحاله که! پس رویاهامون چی؟ مگه ما از زندگی این رو می‌خواستیم؟

خب واقعیت اینه که رویاهامون سرِ جاشون هستن! اونا درست همین‌جان. تو بخشِ «زندگی چنان‌ که باید باشد.» یه جورایی انگار این بخش واقعی نیست. اینجا هرچقدر دلمون بخواد می‌تونیم خیالبافی کنیم. اینجاست که ما دنبال خوشبختی می‌گردیم، چون توی زندگی واقعی‌مون نداریمش. یا اگر هم داریم خیلی کوچیکه. اینه که همش می‌خوایم دنبالش بگردیم. هرطور که بتونیم.

و مثلاً می‌ریم سفر…

ولی اصلاً چرا بریم؟ چطوری بریم؟ از همه مهم‌تر، کجا بریم؟ آلن دو باتن که می‌گه:

«ما سفر می‌کنیم تا خوشبختی رو پیدا کنیم.»

«سفرهای ما هرچند غیردقیق، درکی از زندگی چنان‌که باید باشد، فراتر از محدودیت‌های کار و تلاشِ‌معاش عرضه می‌کنند.»

«هر آینه بپذیریم زندگیِ ما حول جستجوی خوشبختی می‌گردد، درآن صورت کمتر فعالیتی را می توان برشمرد که بیش از سفرهایی که کرده‌ایم -با تمام تناقض‌ها و مشقات‌شان- پویایی این جستجو را آشکار کنند.»

اصلن خود شما، فکرش رو بکنید: بعد از مدت‌ها که زندگیتون به روزمرگی گذشته و با زندگیِ واقعی و همه‌ی خوشی‌ها و ناخوشی‌هاش دست و پنجه نرم کردید، می‌‌خورید به چند روز تعطیلی. با خودتون می‌گید خب برم سفر! تنهایی می‌رید یا با خانواده. شایدم با دوستاتون، حالا خیلی‌هم فرق نمی‌کنه. سوال اساسی اینه که کجا می‌خواید برید؟

شما مقصد سفرتون رو چطوری انتخاب می‌کنید؟

شاید براساس یه عکس که هفته‌ی پیش توی نمایشگاه عکاسی دیدید. یا یه نقاشی که چند ماه قبل توی موزه بهش خیره شدید. یا شایدم خاطره‌ی یه دوست از سفر پارسالش که با حرفاش کلی ذوق‌زده‌تون کرده بود. شایدم چیزی توی ذهنتون نباشه و یه سر به اینستاگرام بزنید و همین طور که اسکرول می‌کنید، سفرنامه‌ها و عکس‌های بقیه رو ببینید و با دیدن عکس دخترپسرای رنگی و خوشحال که هر کدوم با یه لبخند گنده روی صورتشون، پشت به ساحل خلیج‌فارس زل زدن به چشم‌های شما، با خودتون بگید:

ها…این دیگه خودشه! اینجا حتماً خیلی بهم خوش می‌گذره… و یهو هوای جنوب به سرتون بزنه.

شایدم دیدن عکس یه عروسی توی کردستان با زن ‌و مردهای کُرد که دست توی دست هم چوپی گرفتن، راهی‌تون کنه سمت کردستان. یا حتی سفرنامه‌ی ماجراجویانه‌ی یه زوج کوله‌گرد یا سایکل‌توریست شما رو سرازیرکنه سمت بلوچستان…

«چگونه برنامه‌ها و حتی کل زندگی‌ها می‌تواند تحت تاثیر ساده‌ترین و غیرقابل تصورترین تصاویر خوشبختی قرار بگیرد…»

چه بخوایم، چه نخوایم این «تصاویر خوشبختی» می‌تونه برنامه‌ی سفر و حتی گاهی کل زندگی و سرنوشت ما رو تحت تاثیر قرار بده.

ما توی کتاب، صفحه‌ی اینستاگرام یا تبلیغات یه آژانس مسافرتی یا حتی یه نقاشی قرن هفدهمیِ موزه، یه «چیزی» می‌بینیم و همین«چیز» کافیه که آواره‌ بشیم دنبال خوشبختی. کوله‌بارمون رو ببندیم و راه بیفتیم. ولی وقتی می‌رسیم به مقصد، می‌بینیم اونی‌ که تا اینجا دنبالش اومدیم این نیست! احساسی که توی اون لحظه داریم با احساسی که توی خونه، روی تخت‌خوابمون از خوندن سفرنامه‌ها و عکس‌ها داشتیم خیلی فرق داره.

با خودمون فکر می‌کنیم شاید من آدم باحالی نیستم و بلد نیستم چطوری باید سفر کنم و از زندگیم لذت ببرم… یا شایدم عکس‌ها و سفرنامه‌ها دروغ گفته بودن و آدم‌های اینستاگرام دارن نقش بازی می‌کنن… یا بدتر از اون، شاید توی تله‌ی تبلیغات یه آژانس مسافرتی افتادم و الکی این همه هزینه کردم. آخه من چقدر آدم احمقی‌ام!

چرا واقعیت انقدر با عکس‌ها و شنیده‌هامون فرق داره؟

ما سفرنامه‌های دیگران رو می‌خونیم و تو خیالمون کلی باهاشون‌ حال می‌کنیم. اما وقتی بلند می‌شیم می‌ریم اونجا می‌بینیم اون طور که باید ‌‌و‌ شاید از خودِ سفر لذت نمی‌بریم. دوباتن می‌گه این ماجرا سه تا دلیل داره:

اول اینکه ذهنِ ما یه فرایند گزینشی و ساده‌سازی داره. یعنی اونی که سفرنامه رو می‌نویسه، بخشی از واقعیت رو که دلش ‌خواسته انتخاب کرده. در واقع اون شخص نمی‌خواد ما رو گول بزنه. شاید اصلاً خودش هم متوجه نباشه و ناخودآگاه این کار رو انجام بده. و وقتی ما به مقصد می‌رسیم متوجه میشیم همون خلاصه‌ی موکد که خوندیم و دیدیم اونجا وجود داره اما یه سری تصاویر عادی هم کنارش هست. که باعث میشه روی‌هم رفته دیگه کل ماجرا برای ما اون قدری که فکر کرده بودیم جذاب و هیجان‌انگیز نباشه…

«اگر مایل باشیم فراموش کنیم که در جهان چه قدر چیزهای دیگر در کنار آن چیزهایی که انتظار دیدنشان را داریم وجود دارد، آن گاه شاید کمتر آثار هنری را شایسته‌ی سرزنش بدانیم. زیرا در آن‌ها هم همان روند ساده‌سازی و گزینشی را می‌یابیم که در ذهن وجود دارد. آثار هنری حاصل خلاصه کردن موکد آن چیزهایی است که واقعیت بر ما تحمیل می‌کند.»

دوم اینکه ما نمی‌تونیم زمان زیادی رو در زمان حال بگذرونیم و هِی مدام خودمون رو به گذشته و آینده پرتاب می‌کنیم.

«این که من با بی‌مبالاتی هر چه تمام‌تر خودم را با خودم به جزیره آورده بودم… به نظر هر گذرنده‌ای می‌رسید که من در جایی که لمیده‌ام هستم. ولیکن من یعنی بخش خودآگاه ذهن ام، کالبدی که آن را در بر می‌گرفت ترک کرده بود تا نگران آینده باشد. دقیق‌تر بگویم. نگران مساله‌ای مانند اینکه آیا ناهار سر قیمت اتاق محاسبه می‌شود یا نه؟»

و سوم اینکه…

فکر کنید می‌ریم ساحل خزر و همین طورکه لم‌ دادیم و کتاب می‌خونیم، گاهی سر برمی‌داریم و موج‌ها رو تماشا می‌کنیم، یه‌ دفه از صدای خنده‌ی دخترپسرهای جوون و سرحال به خودمون میایم. اونا خوشحال، با لباسای رنگارنگ از جلوی چشم‌هامون رژه می‌رن. این ما رو ناغافل یاد تنهایی گریزناپذیر خودمون میندازه. همین کافیه که کل اون روز یا شایدم کل سفر، زهرمارمون بشه و دیگه نتونیم ازش لذت ببریم…

«ظاهرا ظرفیت خوشحال شدن ما از اشیا زیبا یا چیزهای مادی در حقیقت به شدت به آن بستگی دارد که نخست، عرصه‌ی وسیعی از نیازهای عاطفی و روحی‌مان را ارضا کنیم، از آن جمله نیاز به درک شدن، به عشق، به بیان خود، و احترام.»

شایدم همین حالا اون دختری که موهای صافِ بلوندش رو از پشت‌ سرش ریخته پایین، با اون پسری که بادگیر نارنجی پوشیده و کنارهم لبِ دریا نشستن، دعواشون شده و هیچ‌ کدوم خوشحال نیستن. اصلاً شاید الان که می‌بینن من تنهایی یه گوشه نشستم و کتاب «هنر سیر و سفر» رو می‌خونم، با خودشون می‌گن خوش‌ به حالش، این حتماً خوشبخته! واسه خودش یه گوشه‌ی دنج گیرآورده و داره با آرامش کتابش رو می‌خونه و مجبور نیست حضورِ اجباری یک نفر دیگه رو تحمل کنه…

سفر کنیم یا خیال‌پردازی؟

پس با این اوصاف دیگه چه کاریه بریم سفر؟ این همه وقت و انرژی و هزینه بگذاریم و تهش هم هیچی!

خب سفرنامه‌ها که گزینشی هستن و با فرایند ساده‌سازیشون، یه خلاصه‌ی موکد از واقعیت رو بهمون نشون می‌دن. تازه ما موقع دیدن همون خلاصه‌ی موکد که با چیزای اضافی و ناخوشاید هم رقیق شده خیلی نمی‌تونیم توی زمان حال باشیم و مدام به گذشته و آینده پرتاپ می‌شیم. بدتر از همه‌ی اینا، تا یه سری نیازهای روانی و جسمی‌مون ارضا نشه نمی‌تونیم از سفر لذت ببریم. پس بهتر نیست روی تخت‌خوابمون دراز بکشیم و صفحه‌ی اینستاگرام رو بالا پایین کنیم و با خوندن سفرنامه‌ی دیگران تخیل کنیم و بیشتر کیف کنیم؟

شما ترجیحتون چیه؟ دلتون می‌خواد وقت و هزینه بذارید وبرید سفر یا اینکه روی مبل خونتون لم می‌دین و سفرنامه‌های ما رو می‌خونید و باهاش رویاپردازی می‌کنید؟

اصلاً مگه خود دوباتن نگفته «تخیل می‌تواند جایگزینی به مراتب بهتر از واقعیت پیش‌پا افتاده‌ی ملموس باشد»؟

 

0

20 کامنت

  1. ممنون مقاله جالبی بود اما این اتفاق تاحالا برای من نیفتاده به نظرم مهترینش برمیگرده به اینکه یه آدم خودش ‌چه قدر قابلیت تبدیل لحظه های عادی رو به هیجان سفر داشته باش

  2. سلام علی جان
    من فکر می کنم که احساس خشنودی و رضایت از مقصد سفر به پیش فرض ها و انتظارات قبل از سفر بستگی دارد. نمیدوم که شما در مورد سندروم پاریس چیزی شنیده اید؟ این سندروم مربوط به گردشگران ژاپنی است که به پاریس سفر کرده اند. آنها تصویری ایده آل از آنجا دارند . شهری رویایی/ تمیز همراه با فرهنگ و عشق. ولی آنچه مشاهده می کنند شهری کثیف همراه با شلوغی و سر و صدا و برعکس ژاپن بی انظباط و سازماندهی نشده.
    شاید بهتر باشد که قبل از سفر انتظارات مان را از مقصد واقع بینانه کنیم و خودمان را برای هر چیزی آماده کنیم.(می دونم که کار آسونی نیست!)
    همیشه عالی باشید.

  3. سلام . مقاله جالبی بود . باعث شد که بعد از خوندنش به فکر فرو برم . داشتم فکر می کردم منی که اینقدر سفر میرم دنبال رویاهام میرم ؟ به دنبال کمال گرایی هستم ؟ دارم میرم که چیزای قشنگ ببینم ؟ راستشو بخوای حرفایی که تو مقاله زده شده متاسفانه برای خیلیا درست از آب در می آد . یه جک توی تلگرام برام اومده بود اینایی که تو اینستاگرام هی با لباس گرون قیمت بهترین پیتزاهای شهر رو میخورن یعنی بیژامه نمی پوشن بشینن آبگوشت رو با دست با پیاز بخورن ؟ مقاله ای که نوشتین آقای بهراد ، داره یه عده خاصی رو هدف قرار می ده که اونا هم باید بشینن و در مورد اینکه توی سفر دنبال رویاهاشونن یا نه فکر کنن . به نظر من که شاید هم درست نباشه ، مسافرا ، گردشگرا ، کوله گردا خلاصه هر کسی با هر جور تیپ مسافرتی که میره ، داره میره سفر چون سفر رو دوست داره . سفر خودش یه هدفه . حالا به هر جایی . دیدی بعضی موقع ها تو خونه ای حوصله ت سر رفته میگی باید بزنم بیرون . میری یه قدم میزنی تو کوچه پس کوچه ها و بازار و بعد از ۲ ساعت بر می گردی . اینم یه سفره ؟ توی این سفر دنبال رویاهامون بودیم ؟ نه . حالا اینو ببر تو مقیاس بزرگتر و طولانی تر . بله قبول دارم توی این سفرای طولانی تر یه جاهایی که توی عکسا بوده رو هم دوست داریم بینیم . ولی همه ما اینو میگیم . ” دلم یه سفر می خواد …. دلم می خواد بزنم بیرون ” بدون رویا پردازی . دل شما یه سفر نمی خواد ؟

    • سلام حمیدرضا

      به قول شما برای خیلی‌هامون درست درمیاد. ما چون از زندگیِ واقعی و تلاشِ معاش خسته می‌شیم، میریم دنبال رویاهامون و پی تصاویر خوشبختی می‌گردیم. ولی دلیل سفر به نظرم، بیشتر لذته دیگه. دوباتن توی فصلهای آخر همین کتاب درباره یه شیوه‌ی سفر حرف می‌زنه به نام “سفر در اتاق خواب”. این به همین حرفی که شما گفتی، خیلی نزدیکه. اونجا می‌گه برای سفر قرار نیست حتما یه مسافت زیادی رو طی کنیم، ما می‌تونیم توی اتاق خواب خودمون سفر کنیم و اصلا جابجا نشیم. فقط به شرطی که در جزییات خوب دقت کنیم و بتونیم با طراحی یا نوشتن اون جزییات رو توصیف کنیم. و خود این فرایند دقت و توصیف ِجزییات موجب لذتمون می‌شه…

      ممنون که نظرتو گفتی ….

  4. سلام کاوه جان

    در مورد سندروم پاریس نشنیده بودم. الان که گفتی، رفتم نگاه کردم و خیلی برام جالب بود!
    آره با حرفت موافقم خیلی بستگی به انتظارات خودمون از مقصدِ سفر داره، و این همونیه که دوباتن توی بخش اول حرفاش بررسی کرده. اما خب اون دو بخش دیگه رو هم نمی‌شه نادیده گرفت. یعنی همون که نمی‌تونیم بصورت خودآگاه زمان زیادی رو در حال بمونیم و همچنین برای اینکه لذت ببریم باید قبلش یه بخشی از نیازهای عاطفی و روانی مون ارضا شده باشه…

    ممنونم که خوندی و نظرتو گفتی…

  5. به نظرم یه چیز دیگه هم هست. اونم اینه که برخی چیزا تو عکس نمیاد. مثلا یک عمس بسیار زیبا از دشتی سرسبز غوطه ور در مه را می بینیم و دلمان هوای آنجا را میکند اما نمیبینیم و توجه نمیکنیم که این دشت سرسبز دارای پشه های بسیار وحشی است که مترصد فرصتی برای نیش زدن شما هستند. یا آن دریاچه به ظاهر زیبای کنار این دشت بوی منجلاب می دهد. این چیزها در عکس ها نمی آید.

    • آره قبول دارم نظرتو، حالا آلن دوباتن هم توفصل‌های جلوتر توضیح می‌ده، برای اینکه بتونیم احساسی رو که یه لحظه توی یه مکان تجربه می‌کنیم به مخاطبمون خوب و درست و کامل سرایت بدیم، بهترین راه نوشتن یا طراحی-نقاشی کردنه، عکس فقط می‌تونه کمکی باشه برای این توصیف و تصویر کردن…

  6. خيلي متن جالبي بود ، دوسش داشتم، مرسي
    ولي من ترجيح ميدم خودم تجربه اش كنم چون
    شنيدن و ديدن و اينستا گردي كِي بُود مانند تجربه كردن😁

  7. سلام
    خیلی جالب نوشتی، همیشه بهش فکر میکنم. من اغلب از سفرهام لذت می برم و همیشه بعدش به این فکر میکنم که از چی لذت بردم؟! از اینکه حجاب نداشتم؟ از اینکه مورد توجه قرار گرفتم؟ از اینکه عکسهای اینستاگرامم لایک خورد؟ از غذاهای خوشمزه؟و… و میبینم که آره همه اینها بخشی از اون لذت بود. اما همش نبود… هنوز نمیدونم چیه که باعث این لذت میشه دقیقاً، اما فک میکنم بخشیش مربوط به دیتاهای جدیدیه که به مغز آدم میرسه. تصاویر، بو، مزه، صدا… همش جدیده، هرچی عجیب تر و جدیدتر بهتر چون همه اینها احساسات جدیدی رو به همراه داره. این جدید شدن که به فکر و نگاه آدم وسعت میده احتمالاً بخشی از اون لذته…

    • سلام

      اینکه ما از یه چیزی لذت ببریم و بعدش بهش فکر کنیم که چی شده از اون چیز لذت بردیم، ممکنه اوایلش یه کم سخت و آزار دهنده باشه برامون، اما به نظرم باعث می‌شه کم کم سلیقه‌مون رو پیدا کنیم. بدونیم الان که مثلا اینو دوست داشتم، یا نداشتم، ازش لذت بردم یا نبرم بعلت وجود فلان جزییاتش بوده…

      ممنون که خوندی و نظرتو گفتی …

  8. ولی به نظر من ، آدم وقتی دلش هوس سفر می کنه که دلش یه تغییر می خواد. سفر مساوی است با یه تغییر هر چند گوچک در زندگی حالا می تونه خوشایند باشه یا نباشه!

    • دقیقا…
      توی این کتاب هم درست حرف شما رو می‌زنه، می‌گه ما از روزمرگی خسته می‌شیم و دلمون یه تغییر می‌خواد. تغییر از “زندگی چنانکه هست” به “زندگی چنانکه باید باشد”

    • سلام پیمان جان
      خوشحالم که حرف دلت رو از زبون من شنیدی…
      اما من خودمم اینو از کسی دیگه‎‌ای شنیدم. از آلن دوباتن، که خیلی خوب اینا رو توی کتابش توضیح داده. اگه دوست داشتی یه نگاهی به کتاب بنداز…

  9. بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
    سلام
    مقاله جالبی بود و همچنین به واقعیت بسیار نزدیک. بنظر من کسیکه خودشو برای سفر آماده میکنه باید اینو در نظر داشته باشه که سفر واقعا یک تجربه بزرگه. اتفاق هایی درطی یک سفر چند روزه برای آدم ممکنه بیوفته که شاید برای یه شخص در طول یک عمر زندگیش توی شهر خودش نیوفته. برای همین میتونیم ببینیم شخصیت کسایی که تجربه سفر زیاد دارن چقدر متفاوته. کسی که نمیتونه توی شرایط متفاوت انعطاف پذیر باشه و از تغییر وحشت داره بهتره که توی خونه خودش که امن ترین جای زندگیشه بمونه. خودمون وقتی سفر میریم مخصوصا سفر خارجی خیلیا رو میبینیم که مثلا با خانواده اومدن گردش همه شاد هستند ولی ینفر با قیافه عبوس اون وسط خودنمایی میکنه. قرار نیست همه مثل هم باشن. یه عده واقعا تغییر شرایط براشون زجر آوره.
    من بعداز سفر بیشتر به این موضوع فکر میکنم که چقدر به تجربیاتم اضافه شده و چقدر قوی تر شدم.

  10. سلام

    به قول تو برای یه عده تغییر شرایط می‌تونه خیلی زجر آور باشه، منم به خودم که نگاه می کنم این تغییر کردن با شرایط رو توی سفر یاد گرفتم .

    ممنون که خوندی و نظرتو گفتی

ارسال کامنت