سفر به مدرسه‌‌ی آیرقایه | کار داوطلبانه در سفر

11

سفر همیشه برای من از انتخاب یک مقصد شروع می‌شد. به یه شهری فکر می‌کردم و کولم رو می‌بستم و صبح سر جاده بودم و هیچهایک‌کنان خودم رو به نقطه‌ی مورد نظر می‌رسوندم. همه چی هم تکمیل بود: هیجان تیک خورد، معاشرت با مردم محلی تیک خورد، مواجه شدن با ناشناخته‌ها تیک خورد، موندن خونه‌ی یه فرد بومی و آشنا شدن با فرهنگ بومی هم تیک خورد…

خب حالا راضی هستی؟ هووم…نه! هنوزم یه جای کار می‌لنگه. من از سفرهام یه چیز دیگه‌ام می‌خوام. می‌خوام بخشی از تغییر وضعیت زندگی مردم بومی باشم. اما چطوری آخه؟

اتفاقی که مسیر زندگیم رو عوض کرد…

تابستون بود و تنها راه منطقی‌ای که من برای خنک شدن بلد بودم، از جام تکون نخوردن بود. همین طور که درازکش بودم رفتم برای یه اینستاگردی حسابی. تا این که چشمم خورد به یه عکس معلم-دانش آموزی. اون عکس انرژی خیلی قوی‌ای داشت که حسابی توجهم رو جلب کرد. رفتم تو صفحه‌ش که ببینم داستان چیه و فهمیدم اون صفحه برای یه معلم خیلی باحاله که هرروز از اتفاقات مدرسه فیلم و عکس می‌ذاره. دانش آموزاش رو باید می‌دیدی، یکی از یکی بانمک‌تر. همون جا صفحه‌ش رو دنبال کردم تا هرروز با دیدن عکس‌هاش انرژی بگیرم…

این بار زمستون بود و زیر یه خروار پتو جا خوش کرده بودم و شرایط عالی بود واسه خیال‌پردازی در مورد زندگیم. می دونی من هرازگاهی به خودم چند ساعتی وقت می‌دم تا خیالاتم برن هرجا که دلشون می خواد. بعد نگاه می‌کنم که ببینم آیا در راستای رسیدن به اون‌ها حرکت می‌کنم یا نه؟ و اگه در اون راستا حرکت نمی‌کنم باید چیکار کنم که بهشون نزدیک‌تر بشم.

به خودم اومدم و دیدم که دارم تو رویام به یه عالمه دانش‌آموز تو یه روستا در مورد بهداشت آموزش میدم. آخه من رشته‌م یه جورایی به بهداشت و سلامت مربوطه. بعد دیدم انگار بچه‌های تو ذهنم خیلی آشنان. ای بابا اینا که همون بچه‌های معروف دبستان معرفت هستن…

دیگه باید می‌رفتم!

اینم صفحه‌ی آقای آموزگار.

این طوری شد که رفتم به آقای آموزگار پیغام دادم و گفتم: من خیلی دلم می‌خواد بیام مدرسه و برای بچه‌ها کارگاه بذارم. می‌خوام به زبان ساده و به شکل بازی به بچه‌ها یاد بدم چطوری باید از سلامتیشون مراقبت کنن. میشه این کار رو بکنم؟

آموزگار دبستان معرفت کیه؟

مقداد باقرزاده اهل شیروانه. ۵ سال پیش خودش انتخاب می‌کنه که بره تو منطقه‌ی مرزی تدریس کنه و برای رویاش در مورد دانش آموزان مناطق مرزی تلاش کنه. خلاصه این طوری میشه که ۲۷۰ کیلومتر اون‌ورتر از زادگاهش، دبستان معرفت رو انتخاب می‌کنه.

آموزگار تو مدت ۵ سالی که اونجا بوده با شیوه‌های تدریس نوینش بچه‌ها رو حسابی به تحصیل علاقه‌مند کرده و حتی تونسته والدینی که فرزند دختر دارن رو متقاعد کنه که دخترشون رو برای ادامه‌ی تحصیل بفرستن مدرسه‌ای که تو یه روستای دیگه‌س. مثلاً امسال آسیه اولین دختر از روستای آیرقایه‌س که قراره بره کلاس ششم. آموزگار با کمپین‌های مختلفی که ایجاد کرده تونسته برای بچه‌های آیرقایه و سایر روستاهای مجاور ابزارهای مورد نیاز برای تحصیل رو فراهم کنه و خنده به لباشون بیاره.

چیزی که من درمورد آموزگار خیلی دوست دارم اینه که به دانش‌آموزهاش حس ارزش‌مندی میده. وقتی بچه‌ها رو می‌بینی قشنگ این رو متوجه میشی که بچه ها می‌دونن که خیلی آدم‌های مهمی هستن و چشم‌هاشون از داشتن امید برق می‌زنه.

می‌بینید؟ برق چشم‌ها رو می‌گم.

من چطوری رفتم آیرقایه؟

آموزگار در جواب پیغامم گفت: آره، چرا که نه. اتفاقاً یه گروهی داره میاد اینجا که کارهای زیباسازی رو انجام بده. خیلی خوب میشه اگه با اون‌ها هماهنگ بشی.

آیرقایه دقیقاً نقطه‌ی صفر مرزی ایران و ترکمنستانه. حتی تو نقشه هم پیداش نمی‌کنید. برای رسیدن به آیرقایه باید اول برید بجنورد (خراسان شمالی) و از اونجا یه ماشین بگیرید به سمت آیرقایه. سه ساعت بعد که به آیرقایه رسیدید دیگه باید موبایلتون رو ببوسید و بذارید کنار. البته دوربین موبایل من اون موقع به درد نمی‌خورد به خاطر همین کلن بوسیدمش و گذاشتمش کنار.

اون دایره قرمزه رو می‌بینید؟ اونجا آیرقایه‌س.

اونجا چه خبر بود؟

وقتی کانکس مدرسه رو دیدم قلبم به تاپ تاپ افتاد. همین طوری که از رودخونه رد می‌شدیم صدای بچه‌ها رو می‌شنیدم. همه چیز درست همون طوری بود که تو یه صفحه‌ی مجازی از دور دیده بودم. اما دیگه دور و مجازی نبودن. حالا واقعی شده بودن. و بله! من خوشحال‌ترین بودم، برای این که داشتم بخشی از رویام رو با چشم‌هام می‌دیدم.

خانوم معلم رو ببینید:)

روز اول کارگاه‌ها رو تو کلاس برگزار کردیم. کارگاه در مورد محیط زیست بود و با بچه‌ها در مورد زباله‌ی تر و خشک و وسایل پلاستیکی دورریختنی حرف زدیم و تصمیم گرفتیم این بار اون‌ها رو دور نریزیم. پس چیکارشون کنیم؟ تصمیم گرفتیم ازشون برای زیباسازی محوطه‌ی مدرسه استفاده کنیم.

سه روز بعدی که اونجا بودیم، صبح‌ زود رفتیم مدرسه و تا وقت ناهار با کمک دانش‌آموزها و اهالی روستا کلاس‌ها رو تمیز کردیم و رنگ زدیم. بعد هم برای کلاس‌ها پرده نصب کردیم و روی دیوارها استیکر چسبوندیم.

یه دستی هم به سر و روی حیاط کشیدیم. تو باغچه‌ها گل و درخت کاشتیم و آب‌راه درست کردیم. همه و همه‌ش با کمک خود بچه‌ها.

اینم بچه‌ها که همگی گل کاشتن!

برنامه‌ی عصرها این بود که سه دسته بشیم:

یه دسته می‌رفتن عکاسی و به بچه‌ها یاد می‌دادن عکس بگیرن.

یه دسته می‌رفتنن کارگاه هنر و کاردستی درست می‌کردن. آخرش همه‌ی کاردستی‌ها رو تو کلاس نصب کردیم.

یه دسته هم می‌رفتن کارگاه قصه‌گویی که در نهایت با بچه‌ها یه داستانی در مورد آیرقایه نوشتیم. فیلمش رو این زیر می‌بینید:

 

تصاویر رو بچه‌ها ثبت کردن و داستان‌ها رو هم بچه‌ها، من و احسان مهتدی روایت کردیم.

شب که می‌شد همه تو خونه‌ی دهیار جمع می‌شدیم و بساط شعر و موسیقی و خاطره‌گویی و صحبت از فرهنگ و رسومات به پا بود. تا پاسی از شب هم انقدر قصه‌های روستا رو از زبون بچه‌ها و مادرهاشون می‌شنیدیم تا چشم‌هامون خواب بره.

چهار روز گذشت…

چهار روز زندگی کردن با بچه‌ها خیلی زود و خیلی خوب گذشت. دیگه حس می‌کردم منم مال این روستام و ترک کردن روستا سخت‌ترین کار ممکن بود.

وقتی اونجا رو ترک می‌کردیم مدرسه کاملاً رنگ دیگه‌ای به خودش گرفته بود. محوطه‌ی زمین بازی مشخص شده بود، کلاس‌ها تمیز شده و با کاردستی‌ها پر شده بودن و حیاط پشتی پر از گل و گلدون شده بود. به وضوح معلوم بود که بچه‌ها ذوق بیشتری داشتن. و حالا ما باید می‌رفتیم و اون‌ها با دلی پر از امید و انگیزه درس می‌خوندن.

این آخرین عکسم از روستاست. حسش خیلی شبیه به یه صحنه‌ای تو فیلم «رنگ خدا» از مجید مجیدیه.

تو ۱۶ ساعت راه برگشت، بارها و بارها این عکس رو نگاه کردم و به تغییری که تو روستا ایجاد شد و تغییری که روستا و آدم‌هاش در من ایجاد کرده بودن فکر کردم. به رویایی فکر کردم که همیشه تو قلبم داشتمش و حالا یک قدم بهش نزدیک‌تر شده بودم.

بازم می‌پرسم: می‌دونی این که بخشی از رویات رو زندگی کنی یعنی چی؟ یعنی خوشحالی محض.

تو هم این رویا رو تو سرت داری و داری فکر می‌کنی چطوری می‌تونی بهش برسی؟

از من بپرسی می‌گم با کار داوطلبانه. از کجا کار داوطلبانه پیدا کنی؟

پویش ایران من

ایران من یک موسسه‌ی فعال در زمینه‌ی توسعه و عدالت آموزشیه که در قالب پروژه‌های مختلف سعی می‌کنه از طریق نوسازی، بازسازی مدارس و توانمند کردن معلم‌ها و دانش‌آموزها کیفیت آموزشی در مدارس رو بالا ببره. از جمله برنامه‌هاش ساخت صد مدرسه در نقاط مرزی و کمتر برخورداره. شما هم می‌تونید از طریق اینستاگرام ایران من پروژه‌هاشون رو دنبال کنید تا اگه خواستید یه روزی از این طریق کار داوطلبانه در سفر رو تجربه کنید. شک نکنید که عاشقش این تجربه می‌شید.


مهسا قراره از این به بعد تو سبک‌تر بیشتر در مورد کارهای داوطلبانه تو ایران بنویسه و تجربه‌های سفرش رو با ما شریک بشه. اگه دوست دارید پروژه‌هاش رو دنبال کنید می‌تونید به اینستاگرامش یه سر بزنید و منتظر نوشته‌های بعدیش تو سبک‌تر باشید.

0

11 کامنت

  1. مهسا جان. سلاااااااااام.
    اول از همه بگم که خیلی دوستت دارم. صفحه ات تو اینستا مثل صفحه آقای آموزگار بهم بی نهایت انرژی میده. دوم اینکه آفرین به تو که تونستی رویا تو زندگی کنی. خوشحالییی محض.

  2. بسیار سپاسگزارم . مطلب زیبا و یادآوری خوبی بود . خیلی وقت هست که آرزو میکنم ای کاش من هم بتوانم در اینگونه فعالیتها نقشی داشته باشم ولی چه می شود کرد که فرصت اندک است و برنامه های پیش رو زیاد. شاید روزی نوبت ما هم شد
    موفق باشید

  3. سلام دوست خوبم.مهسا جان خیلی خوشحالم که اینجا نوشتی.نمیدونم شاید خودم رو تو تو میبینم.اخه من همش ذهنم درگیر اینه که هم مسافرت دوست دارم و هم دوست دارم به بچه ها کمک کنم.اما راهشو پیدا نکردم.تو اینستاگرام هم چندمدت میشه دنبالت میکنم.بی نظیری.چندبار میخواستم به پری و سارا و مریم خانوم پیام بدم بگم مسافرت هاتون که میرید کمی هم به طرفدارهاتون از کارهای مدرسه و کتابخانه و..بگید اما روم نشد.خوشحالم که تو اینجایی.
    نمیدونم باید چطوری شروع کنم دنبال رویاهام برم هنوز ترس دارم نمیدونم چرا.اگه کمکم کنی که راهشو پیدا کنم و بتونم ازت راهنمایی بگیرم عالی میشه که باهات از یه طریقی در ارتباط باشم.خیلی خیلی دوستتون دارم.

    • رعنای عزیز سلام. منم از آشنایی باهات تو اینستا خیلی خوشحال شدم . کاری هم که می کنی درسته شک نکن . ترس هم به دلت راه نده و به سمت هدفت بدو. به زودی باهم یه چت طولانی خواهیم داشت/… موفق باشی

  4. سلام دوباره خدمت مهسای عزیز.خواستم بپرسم راهی نیست که شما پروژه هایی که میرید رو از قبل اعلام کنید تو صفحه تون یا تو سایت ، که اگه کسی خواست و شرایطشو داشت با شما همراه بشه .و اینکه اگه ما هم کار فرهنگی و اموزشی و زیبا سازی داشتیم میتونیم ازتون کمک بگیریم ؟ممنونم

  5. عالیه مهساامیدوارم هزاران باراین خوشحال محض روتجربه کنی وبه رویاهات برسی منم خیلی دوست دارم بتونم به مردم کشورم کمک کنم.ازطریق این پویشی که گفتی میشه به بچه هایه هنری رویاداد؟؟مثلاسفال سازی یافقط تجهیزمدرسه.

  6. ایول! خیلی عالیه!
    من همیشه دوس داشتم بدونم تو ایران چطور میشه کار داوطلبانه انجام داد. منتظر پستهای عالیت هستیم مهسا!

ارسال کامنت