شروع سفر | قدم به قدم تا رویای جهانگرد شدن

38

زمستون سال ۹۵ من خیلی اتفاقی و از طریق اینستاگرام یکی از دوستام با سبک‌تر آشنا شدم. آشنا شدن با سبک‌تر و نویسنده‌هاش باعث شد میل درونیم به سفر کردن که خیلی وقت بود بهش بی‌توجهی کرده بودم، شکوفا بشه و من جدی‌تر به این قضیه فکر کنم. چند وقت بعد از آشنایی با سبک‌تر و خوندن همه‌­­ی مقاله‌هاش تا به اون لحظه، به خودم گفتم به هر حال خوندن سفرنامه­‌های آدم‌­های مختلف و بالا بردن اطلاعاتت در مورد ارزون‌ترین روش­‌های حمل‌ و نقل در سفر و یا نکته‌هایی برای داشتن یه تجربه‌ی موفق تو کوچ‌سرفینگ و … به تنهایی برای سفربرو شدن کافی نیست و اگه تصمیمت در این زمینه جدیه باید یه قدم عملی هم برای شروع سفر برداری.

قدم اول- روشن کردن تکلیف خودم با خودم

همون طوری که گفتم، شروع قرار گرفتن من توی این مسیر از زمستون ۹۵ بود. یعنی درست موقعی که داشتم برای کنکور ارشد درس می‌خوندم. راستش اگر از دوستای نزدیک دوره­‌ی کارشناسیم بپرسین، یادشونه که من از همون موقع گاهی زمزمه‌­ی این رو داشتم که نمی­‌خوام ارشد بخونم، دلم می­‌خواد کار کنم یا می­‌خوام با فاصله ارشد بخونم که بتونم تجربه کسب کنم. اما آخرش طاقت نیاوردم و از مهر با روزی یکی دو ساعت شروع به درس خوندن کردم، بدون هیچ هدف خاصی! به رشته‌­ی عمران علاقه داشتم و دارم ولی هر چی فکر می­‌کردم به هیچ کدوم از گرایش‌­ها اونقدر علاقه نداشتم که بخوام به طور تخصصی یکیشون رو ادامه بدم. با این حال به درس خوندن جسته و گریخته ادامه دادم و برای خودم یک هدف ساختم.

سوئیس…

بله سوئیس! منی که تا قبلش برای ارشد خوندن هم مردد بودم یهو تصمیم گرفتم ارشد دانشگاه خوبی قبول بشم که برای دکترا بتونم برم سوئیس. یه سری فاکتورها رو گذاشتم کنار هم و به این نتیجه رسیدم که سوئیس بهترین جاست برای ادامه تحصیل. شروع کردم به تحقیق و پرس و جو در مورد دو دانشگاه مطرح سوئیس و حتی شروع کردم به خوندن برای آزمون تافل!

نمایی از دانشگاه EPFL در شهر لوزان

یه مدت خیلی درگیر سوئیس بودم و مدام بهش فکر می­‌کردم. ولی هرچی رفتم جلوتر دیدم وضعیت درس خوندنم اصلاً شبیه آدم‌­هایی نیست که قراره تو یکی از ۳ دانشگاه برتر تهران قبول بشن. حتی موقع فکر کردن به سوئیس هم تصوری نداشتم که دارم تو چه گرایشی فعالیت می‌کنم و بعد از تحصیل قراره چیکار کنم! واقع‌­گرایانه که بخوام نگاه کنم من فقط خودِ سوئیس رو دوست داشتم و هیچ ایده­‌ای در مورد آینده­‌‌ی اونجام نداشتم. برای همین کم‌کم از درس خوندن دلسرد شدم و به این نتیجه رسیدم که واقعاً ادامه تحصیل چیزی نیست که من از آینده‌­م می‌خوام. و از اون طرف سفر کردن هم برام جدی‌تر شده بود…

برگشتن به رویای سفر

بالاخره بعد از چند هفته کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه­‌ی قطعی رسیدم که با درس خوندن هیچ افق درخشانی برای خودم متصور نیستم و سفر کردن چیزیه که من الان از زندگی می­‌خوام. پس تصمیم گرفتم قدم اول رو برای رسیدن به رویاهام بردارم و پرونده­‌ی درس خوندنم رو به طور کامل ببندم.

این تصمیم ریسک بزرگی برای من بود و از همه بدتر جواب دادن به سوال‌های اطرافیان بود که چرا نمی‌خوای ادامه تحصیل بدی، بعداً پشیمون میشی، سفر که برات نون و آب نمیشه، یعنی چی که خودت تنها می­‌خوای بری سفر و حرف‌هایی از این قبیل.

اما به هر حال من این ریسک رو کردم و تصمیم گرفتم قدم تو مسیر دلخواه خودم بذارم نه مسیری که اکثر آدم‌ها اون رو انتخاب می‌کنن.

قدم دوم- پول و خانواده

بهرحال سفر کردن نیاز به پول داره. من مقالات زیادی در مورد سفر ارزون خونده بودم ولی فعلاً اون راهکارها برای من کاربردی نبود.

از اون جایی که درسم رو ادامه نداده بودم که زودتر برم سراغ کار، خیلی زود به عنوان کارآموز وارد یه شرکت مهندسی شدم تا کم‌کم بتونم تجربه کسب کنم و به مرحله‌­ی کسب درآمد برسم.

اما خب! کارآموزی که برای من پول ساز نشد! بنابراین شروع کردم به صرفه جویی و جمع کردن پول برای سفر. یه حساب جدید باز کردم که مخصوص ذخیره­‌ی پول برای سفر بود و سعی کردم تو خرج کردن محتاط‌‌‌‌‌تر بشم.

قبول دارم که سخته که از یه سری نیازهات صرف نظر کنی و پولش رو پس انداز کنی، اما از من می‌شنوین، ممکنه!

هر کاری می­‌خواستم بکنم به خودم یادآوری می­‌کردم که ببین! اولویت اول تو سفره! این شد که مثلاً پولی رو که برای خرید لباس یا خرج‌های دیگه از بابام می‌گرفتم رو خرج نمی‌کردم و پس‌انداز می‌کردم تا شروع سفر رو جلو بندازم.

مذاکره با خانواده

شما رو نمی دونم ولی در مورد من سخت‌ترین قسمت ماجرا همین جا بود و هست. شهر کوچیک و خانواده‌ی مذهبی رو بذارین در مقابل سفر مستقل یه دختر! مسلماً پروسه‌ی پیچیده‌ای از آب درمیاد.

من خونده بودم که برای راضی کردن خانواده باید قدم به قدم بری جلو و سفر رو با تورهای گروهی مجوزدار شروع کنی تا کم­‌کم خانواده­‌ت رو آماده کنی. من هم در اولین اقدام همین کار رو کردم. اما خب اون تور یه روزه فقط از صبح تا شب بود و به نظرم خیلی قدم رو به جلویی به حساب نمی‌اومد. گذشت و حدود دو هفته بعد از اولین تور، من و خواهرم به پدر و مادرم گفتیم که قصد داریم دو نفری با هم بریم یزد؛ و خب از اینجا بود که قضیه جدی­‌تر و متعاقباً مخالفت­‌ها هم جدی­‌تر شد.

اما به هر حال صحبت در مورد این سفر باعث شد خیلی از حرف‌هام رو با پدر و مادرم در میون بذارم. بهشون گفتم که دلم می­‌خواد سفر جزئی از زندگیم باشه. این که دلیلی نمی­‌بینم مسافرت فقط خانوادگی و فامیلی باشه و دلم می­‌خواد هر نوع سفری رو تجربه کنم. گفتم که درسم رو ادامه ندادم که بتونم کار پیدا کنم و با پولش سفر کنم. گفتم که برای سفرهام از شما پول نمی­‌خوام و چند ماهیه که دارم برای سفر پول جمع می­‌کنم. و این که تو هدف‌گذاری امسالم باید به ۱۰ شهر مختلف برم…

البته در نهایت ما نتونستیم اجازه­‌ی اون سفر رو بگیریم ولی همون صحبت‌ها باعث شد من مسیرم رو تا حدودی برای خانواده­‌م شرح بدم و این رو یه قدم مثبت بدونم.

قدم سوم – بازگشت دوباره به راهکار تور گروهی

تقریباً یک هفته بعد از با شکست مواجه شدن پیشنهاد سفر دو نفره­­‌ی من و خواهرم به یزد، من با این پیشنهاد به سمت خانواده­‌م برگشتم که، حالا که اجازه نمی‌دین تنهایی برم سفر، من می‌خوام برای تور دو روزه­­‌ی کاشان و ابیانه و نیاسر ثبت نام کنم و هر طوری بود راضی­شون کردم که خودم تنها راهی این تور بشم.

باغ گل محمدی نیاسر.

سفر خیلی خوبی بود و واقعاً خوش گذشت اما خب مشکل من با سفر کردن به همراه تور اینه که فقط خوش می‌گذره و تقریبا بقیه پارامترهایی که من از سفر انتظار دارم رو برآورده نمی‌کنه. برای همین اسمش رو گذاشتم شبه سفر!

قدم چهارم – اولین هیچهایک

بعد از یه خونه‌نشینی نسبتاً طولانی ۳ ماهه بعد از سفر کاشان، اولین تجربه­­‌ی هیچهایکم به صورت غیرمنتظره­‌ای رقم خورد. هر چند همون طور که سفر اولم در واقع شبه سفر بود، هیچهایک اولم هم در واقع نیمه هیچهایک بود، چون این‌ طوری نبود که با یه کوله از در خونه بزنم بیرون و از مبدا تا مقصد رو هیچهایک کنم.

هیچهایک کردن جزو برنامه­‌های بلندمدت من بود و همیشه فکر می­‌کردم که باید بعد از چند بار سفر کردن به صورت روتین، با یک نفر که قبلاً تجربه­­‌ش رو داشته، دل به جاده بزنم. اما اولین تجربه خیلی زودتر و خیلی متفاوت‌تر از چیزی که تو ذهنم بود و فوق‌العاده شیرین و موفقیت‌آمیز اتفاق افتاد.

اولین هیچهایک من تو جاده­‌ی روستای فیلبند و در جریان یه سفر خانوادگی انجام شد. ماجرا از این قرار بود که همراهان ما تو این تور یک روزه خیلی مشتاق نبودن که به انتهای جاده‌­ی پیچ‌درپیچ و مرتفع فیلبند بیان، بنابراین من و خواهرم تصمیم گرفتیم قسمت باقی‌مونده از راه تا روستای فیلبند رو هیچهایک کنیم. خیلی هیجان‌زده و دست خالی رفتیم لب جاده و یه مسیری رو راه رفتیم و بعد تو قسمتی از جاده که سایه بود و از پیچ هم فاصله داشت وایستادیم و منتظر ماشین شدیم. اما جالب اینجا بود که وقتی یه ماشین رد می­شد فقط به ماشین و تعداد سرنشیناش نگاه می­‌کردیم و هیچ عکس‌العملی نشون نمی‌دادیم. در واقع با هر بار شنیدن صدای نزدیک شدن ماشین خوشحال می‌­شدیم ولی وقتی ماشین بهمون می‌­رسید، رومون نمی‌­شد که دستمون رو بالا بگیریم و ازشون بخوایم که ما رو تا جایی که می‌تونن ببرن.

خب برای بار اول، این درخواست از ماشین­‌های شخصی یه مقدار سخت بود و دوست داشتیم یه نیسان رد بشه. بالاخره سروکله­‌ی یه نیسان آبی پیدا شد و من این­ بار سریع دستم رو بردم بالا و هم‌زمان دیدم که پشت نیسان دو نفر دیگه با کوله­‌های بزرگ وایستادن.

  • سلام، میشه ما رو تا بالا ببرین؟
  • تا خود فیلبند نمیرم ولی تا یه جایی می‌تونم ببرمتون.

به محض نشستن شروع کردیم به معاشرت با زوج شیرازی‌­ای که بعد از فتح دماوند، تصمیم گرفته بودن یه چرخی هم تو مناطق شمال بزنن و حالا سوار اون نیسان بودن. از لحظه­‌ای که ماشین برامون وایستاد چنان شور و شعفی در من ایجاد شد که غیر قابل وصفه و همراه شدن با دو نفر کوله گرد دیگه تکمیل سرخوشی­م بود.

ارتفاعات فیلبند.

تو مسیر برگشت، ۳۰ ثانیه هم از جدا شدنمون از دوستای شیرازیمون نگذشته بود که با شنیدن صدای ماشین برگشتیم و ماشین شاسی بلندی رو دیدیم که یه خانواده توش نشسته بودن. دیگه خجالتم ریخته بود، سریع دستم رو بالا بردم و ماشین هم وایستاد و همراه اون خانواده شدیم. البته اصل هیچهایک، معاشرت کردن و ارتباط برقرار کردن با سرنشین‌های ماشینیه که سوارش میشی، ولی ما تو اولین تجربه خیلی تو این قسمت موفق نبودیم و این موضوع تو ماشین یه مقدار برام آزاردهنده بود. خب ما شکل و شمایل یه مسافر کوله‌گرد رو هم نداشتیم و شاید این نکته هم تاثیرگذار بود اما بهرحال به عنوان اولین تجربه راضی‌کننده بود.

خب… اینم از کل ماجرای من از زمستون ۹۵ تا مهر ۹۶٫ سعی کردم از وقتی تصمیمم رو جدی کردم قدم به قدم به خواسته‌­هام نزدیک‌تر بشم و در آخر بذارین با یه خبر خوش این نوشته رو تموم کنم که طولانی بودنش یادتون بره… خیلی دوست داشتم که محرم یزد رو ببینم و بعد از چند روز مذاکره با پدرم، بالاخره تونستم اجازه‌ش رو بگیرم و اولین سفر تنهاییم رو رقم بزنم. برگردید بالا و دوباره عکس مجموعه‌ی امیرچخماق یزد رو ببینید.

 

 

0

38 کامنت

  1. سلام فاطمه جان
    من دانشجوی ترم ۶ كارشناسی پرستاری هستم و با چالشی مثل چالش شما روبرو شدم.
    از طرفی برنامه اولم برای آینده این بود كه تو ازمون كارشناسی به پزشكی شركت كنم.
    برنامه دوم كه درصورت ناموفق شدن برنامه اول بود رو اینطور درنظر گرفتم كه ارشد و بعد دكتری پرستاری بخونم.
    از سال پیش كه با سبك تر اشنا شدم، یه گوشه مغزم درگیر این چالشه و خب بخشی هم مربوط به مخالفت سرسخت خانواده س كه راه رو برام سختتر میكنه..
    با خوندن داستانت شعله امیدم پر نور تر شد 🙂
    امیدوارم به هدفت برسی!

    • سلام زینب جان
      ببین اگر مشکل اصلیت خانواده ست من الان اعتقاد دارم وقتی من تونستم خانواده مو راضی کنم و تنهایی برم سفر پس هر کسی می تونه این کارو بکنه : )) بس که به نظرم این موضوع دور از ذهن بود!
      هر راهی که فکر می کنی خوشحالت می کنه انتخاب کن
      ممنونم: ) تو هم همینطور : )

  2. سلام خانم روشنعلی.
    داستانت خیلی جالب بود.امیدوارم توی زمینه سفر سَبک و روش خودتون و سریعتر پیدا کنید.

  3. موفق باشی خواهر کوچولوووووی خودم
    هم تو سفر هم تو نویسندگی
    خوشحالم که راهت پیدا کردی و داری به هدفت نزدیک میشی
    با وجودی که کوچولوتر از منی اما تو خیلی از زمینه ها دارم ازت یاد میگیرم از این بابت خیلی خوشحال ترم که داری از من جلو میزنی

    • [اشک در چشمانش حلقه می زند] : ))
      بدون حمایت های تو قطعا نمی شد اینی که تا الان شده : )
      جزایر جنوب خوش بگذره ؛ )

  4. سلام فاطمه ی نازنین. اول از همه مرسی بابت متن روان و جذابی که با صداقت نوشتید، دوم، تبریک میگم بهتون بابت اراده و پشتکارتون، شاید خیلی از ماها این رویاها یا امثالهم رو داریم اما… و سوم اینکه بازهم منتظر داستانهای بعدیتون هستم. موفق باشید.

    • سلام مریم جان
      خیلی ممنونم : )
      دعا کن زود به زود بتونم برم سفر تا بازم براتون تعریف کنم ؛ )

  5. سلام فاطمه عزیز
    قصه ات برام جالب بود و نسبتا متفاوت….
    نقطه ی قشنگش برام اونجایی بود که شما از گروه جدا شدین تا برید و ته اون جاده پیچ پیچیه رو ببینید…
    این جدا شدن مهمترین اتفاقه برای مسافر شدن و مسافر موندن،جدا شدن از خانواده،از کار ،شغل و درس دانشگاه و …
    من که نتونستم هنوز :))) آفرین به تو ❤

    • سلام اعظم جان
      خوشحالم که خوشت اومده
      تعبیر قشنگی کردی، ” این جدا شدن مهم ترین اتفاقه برای مسافر شدن” یادم می مونه.
      مرسی : )

  6. عزییزم منم ی روز این درس و دانشگاه رو کنار میذارم و میزنم به دل زندگی و سفرررر:)
    شااد باشی و پرسفر:)

  7. سلام فاطمه جون
    تجربه قشنگی داشتی! حس خوبت رو گرفتم از نوشته هات. منتظر تجربه های جدیدت هستیم:))))
    منم اول راه ام. هفته دیگه شروع میشه با اولین سفر خارجیم.

  8. سلام عزیزم

    مرسی که تجربه خوبتو برامون نوشتی. عالی بود 🙂

    این موضوع واقعا مشکلی خیلی از ماهاست.

    راستی منم عمرانی هستم 🙂

  9. دخترای زیادی هستن که هم موقعیت تو هستن و همه ی مراحلی که رفتی رو میرن اما هنوز توی خونه نشستن و بخش اصلی یعنی حرکت رو ندارن اما تو خیلی خوب و کوتاه تونستی برسی به اون جایی که باید باشی. امیدوارم قدمهای بزرگتر و پربارتری برداری و کوله ت سبکتر بشه 🙂
    و اینو بگم که فاطمه جان باریکلا
    منتظرم ببینم و بخونم سفرنامه هاتو

    راستی مسیرت خورد جنوب و اومدی سمت ابادان و خرمشهر مطمئن باش که یه میزبان منتظرته باریکلا بتو

    موفق باشییییییییی :دی :))

  10. سلام من ۱۹ سالمه و خیلی حس ماجراجویی دارم عاشق کمپ زدن و سفر های طولانی 🙂 ولی خیلی مایل نیستم که تنهایی سفر کنم اول این که تو پیدا کردن دوست جدید یکم مشکل دارم بعدم اینکه خیلی از کارهای هیجان انگیز رو فقط چند نفره میشه انجام داد. مثلا درست کردن غذا توی کمپ واقعا کاری دو نفره ست یا شنا کردن تو دریا و رودخونه . ما میخوایم بریم آب تنی وسایلمون رو چکار کنیم؟ از طرفی پیدا کردن همسفر هم کار مشکلی هست . ماشالا.. کل نزدیکام سه چیز رو میشناسن: پول اینترنت و کار و دانشگاه 😐 کاش یکم شرایط برای هممون بهتر بشه و در آخر ممنونم از آدمایی مث شما که به آدم روحیه میدین.

    • سلام پیمان
      حق با توعه، برای کمپینگ بهتره که آدم تنها نباشه، اینطوری بیشتر هم خوش میگذره.
      عیبی نداره هنوز کلی وقت داری که با آدم هایی آشنا بشی که دغدغه هاشون مثل خودت باشه. فقط یادت باشه تا پیدا کردنشون اولویت های خودت تبدیل نشه به پول و اینترنت و کار و دانشگاه ; )
      امیدوارم زودتر همسفراتو پیدا کنی : )

  11. تو بگو بیا برو تو جنگل زندگی کن …من می رم…الان چند ساله که دکمه استوپ زندگیم زده شده و هدف ها و آرزو هامم پاک شده ..مشکلات یکی دو تا نیست که ….یه دعایی هم برا ما کن بتونیم جهانگردی رو شروع کنیم

  12. هیچهایک کردن برای یه دختر خیلی خطرناکه . اگر اون ماشین یا حتی اون خانواده بلایی سر آدم بیارن … واقعا ارزششو داره ؟؟

    • سلام سوگل جان
      من خودم اونقدری تجربه ندارم که بتونم جواب این سوالتو بدم. ولی پیشنهاد می کنم این دو مقاله ی سارا رو در این مورد بخونی
      هیچهایک، خطرات و امنیت
      هیچهایک و ماجراجویی واسه دخترا؟نکنه دیوونه شدی؟
      واسه پیدا کردنشون می تونی از نوار بالای سایت بری تو قسمت آموزشی و بعد هم جابه جایی

  13. سلام عزیزجان.خوشحالم ازین ک موفق شدی و تونستی بری به سفر و ماجراجویی
    اما فراموش نکن
    احتیاط شرط عقله عزیزم۱
    اتفاقات خطرناک فقط یک بار رخ میدن۲
    پس مراقب اتفاقاتی مثل سوار شدن به اون ماشیم ویا… چیزهای شبیه به این باش
    هرچقدرهم از تجربه ادما بخونی بازهم احتیاط یک شرطه همیشگی .
    برات آرزوی موفقیت دارم

  14. منم خیلی علاقه به جهانگردی دارم از نظر خانواده ام هم مشکلی نیست ولی میگن این باید یه هدف فرعی برات باشه و سال دوم رو که تموم کردم تابستونش حتما میخوام برم هلند و تصمیم گرفتم که تا آخر این ۷ سال کل سال رو به جز تابستون رو موسیقی و پزشکی م رو ادامه بدم و سخت تلاش کنم و سه ماه تابستونش رو به یک کشور جدید سفر کنم .و در آخر انسان با همین اهداف زیباست که زندست و هر غیر ممکنی با تلاش و خواستن خالصانه ممکن میشه :)))

  15. سلام
    عزیزم امیداورم در هدفت موفق بشی.
    سفر کردن خیلی خوبه.ولی گاهی خسته کنندس.اونجا که مجبوری یه هفته تنها باشی و گاهی هیچ دوستی پیدا نمیکنی در اون سفر.تنها به جاهای دیدنی بری.ولی اکثرا کسیو در اون شهر پیدا میکنی که کمکت کنه و تنها نباشی.گاه دختر و گاه پسر.ولی باید خیلی مواظب باشی در کنار اعتماد کفه سنگینتر بی اعتمادی رو داشته باشی و عاقلانه در شرایط تصمیم بگیری.
    امیدوارم موفق باشی و خوشحال

  16. با سلام و سپاس فراوان برای این مطلب مفید و جالبتون
    حقیقتش من عاشق سفر کردن…تحقیق کردن و مطالعه و نوشتن هستم و احساس می کنم کاری که به درد من می خوره جهانگردیه.
    اما با مشکلاتی مواجه هستم. اول اینکه خیلی از شروع این کار می ترسم.
    و دوم اینکه اصلاً پولی برای رفتن به این سفر ها ندارم و نمی دونم هم که شروعش چقدر هزینه داره
    سوم اینکه نمی دونم چطور باید با تور برم و چطوری تور های رو پیدا کنم.
    عاشق شما…شخصیت شما و مطالب تون شدم و سریع در خبرنامه تون عضو شدم …اما اگه لطف کنیدو راهنماییم کنید و پاسخ پیامم رو به ایمیلم بفرستید سپاسگذار می شم.

  17. سلام به همه عزیزان گلم مخصوصأ به فاطمه جان،
    بچه ها میخوام یک کم از تجربه اولین سفر و سفرهای بعدیم براتون بگم تا شاید کمکی به دوستان عزیزم بشه که تجربه شون کمه،
    اول از همه بگم من رضا هستم ۳۷ سال دارم و تحصیلاتم زیاد جالب نیست،اما تجربیات خاصی در این زمینه ها و به اندازه خودم دارم…..،
    اما در سن ۱۶ سالگی اولین سفرم به کیاسر و نور رویان علمده و درنهایت روستای لزیر بود که یک الی دوهفته طول کشید که جای شما خالی بود و اینکه بهترین دوران زندگیم از همان سن تا ۲۳ سالگی بود،حالا برایتان توضیح میدم، بعد از آن سفر، در سن ۱۸ سالگی که گواهینامه ماشین پچو موتورم را که گرفتم،بیشتر مشتاق سفر شدم ( البته شورو شوق موتور ) منو به سفر و ماجراجویی کشوند،اینرو خدمت همه دوستان عرضض کنم که منطقه بازی و دوران تینیجری من در منطقه ۱ و خانه مادری بود ( دربند، امامزاده قاسم و گلابدره و باغشاتر ) که قبل از سفرهام اوایل با پسر دایی و دختر دایی و خواهرم و دخترخالم بود که از همون سنین کودکی و نوجوانی علشق کوه و درو دشت بودم و اینم بگم باید این حس درونمان باشه، که در آینده هم قطعأ این حس رو خواهید داشت، بگذریم، بعد از اینکه گواهینامه هامو گرفتم عاشق سفر شدم، اول تنهایی!
    و بعد با دوستان، چون خواهرم شمال زندگی میکنه ( ساری ) و دامادمان ساروی هستش، من با موتور از جلده قدیم کرج می رفتم به سمت چالپس و از چالوس تک تک شهرهارو رد میکردم و بقول گفتنی عشق سفر و ماجراجویی باعث میشد لقمه رو دودور دور گردنم بچرخونم و بعد بزارم دهنم، از اول جاده چالوس اسمها( سیرا، شهرستانک که یک سرش به دیزین و فشن میخوره و گچسر بعدش تونل کندوان نبود یعنی بود اما مسدود بود که بعد از طی کردن مسافت زیاد با موتور و سربالاییهای بالای تونل کندوان که سرازیر میشدم به سیابیشه مه از سیابیشه هم یک راه داره که میخوره به جاده نور ( بلده ) که در اوتچن جاده هم که یکسرش میخوره به آبشار آبپری و جاده هراز و نورو چمستان، خلاصه سیابیشه رو به سمت پایین سرازیر میشدم که از هفت برادران چالوس رد بشم و از هزارچم لذت ببرم و برسم به مرزن آباد مع ۲۵ کیلومتر مونده تا برسه به چالوس که یک را دست چپ میخوره به کلاردشت و عباس آباد تنکابن و نمک آبرود مه هنه اینهاییکه نام بردم بهترین روزهای عمرم رو در خال تردد بودم توشون،خلاصه میرفتم مه برسم به والپس و از جنگلهای سیسنگانو نوشهرو جنگل نور رد میشدم همینطوری از کنار دریا میرفتم تا برسم به جاده بابلسر که در انتهای همین جاده بابلسر برسم به جاده فرح آباد ساری که بالاترش هم توی همون جاده میخوره به جاده دشت ناز ساری( به سمت فرودگاه ) که بسیار جاده دیدنی ای هستش، خلاصه جاده فرح آباد رو به سمت میدون خزر ساری میرفتم که برسم خونه خواهرم تا دست خواهرمو بگیرم و بنشونمش ترک موتور و باهم بریم گشتو گذار،تو جاهای تفریحیش مثل همون دشت ناز و دریای فرح آباد و یا پارک جنگلی شهید زارع و و و…
    اینارو گفتم و پر حرفی کردم که بگم عشق به ماجراجویی و گردش و عشق به خواهرم و دور بودنش از من، باعث شده بود که من اینهمه خطر و ریسک رو بپذیرم تا قدم بزارم توی اینراه، خلاصه عشق عشق عشق تنها لازمه گردش و ماجراجوییه، اما با این گفته هام کار من تموم نشد تا اینکه سفرهای داخلیم با موتور تازه استارتش خورده بود و اکثرأ هم تنها بودم تا جاییکه،دیگه ارضا شده بودم به تنهایی و شروع کردم به ادامه ماجراجوییی با دوستانم و گشتن اکثر مناطق شمال کشور عزیزمون از بندر ترکمن کردکوی ، تاااااا لنگرودو لیلاکوهو ملات و لاهیجانو رشت و سیادرویشان رشت، تا آستارا و گردنه حیرانو اردبیل تا سرعین و نمین،،،
    بعد از اینها رفتم به قم اراک اصفهان و حتی دهاتهای اراک بنام آقداش و سنجون، تا اینکه پاسپورتمو گرفتم و اولین سفرم رو به کشورهای حاشیه ایران شروع کردم،البته قبلش کل تبریزو کامل گشته بودم حتی شبستر ، دریان ، کوزه کنان، و از اینور تا مرز جلفا،شهرهای سوفیان مرند و در نهایت شهر مرزی جلفا که دوبار در یکماه رفتم نخجوان،که بار اول سال ۱۳۷۹، بتنهایی رفتم و یک هفته،حتی یک همزبون نداشتم و کاملا دیوانه شده بودم که قصه ش طولانیه، بچه ها میدونم زیاد حرف زدم و منو ببخشید،واقعأ رودلم سنگینی کرده بود و چون یادی از گردشگری کردم به یکباره، اینجارو پیدا کردم و فاطمه جانو دیدم که از تجربه ش نوشته بود و خاطراتم تداعی شد توی ذهنم…..!
    اما برای بار دوم با یکی از دوستانم در مورد سفرم به نخجوان و خاطراتم در هتل طغرل و خریدهام در بازار ( اَلی یِدی که به زبان خودمون یک عدد بنام بازار ۵۷ میشه )، براش تعریف کردم و دوستم خیلی مشتاق شد و یک هفته از برگشتم از نخجوان نگذشته بود،که با تعریفاتی که از اونجا کرده بودم، دوستم منو مجاب به رفتنِ دوباره، به اونجا کرد که این هم قصه و خاطراتی برای خودش داره و بنظرم زیاده گویی میشه!!!
    اما ماجراجوییهای من به اینجا ختم نشد و در سال ۸۱ به ترکیه رفتم و آمدم به ایران ایندفعه با یکی دیگه از دوستانم دونفری عازم استانبول شدیم که عکساش موجوده و خاطرات تلخو شیرینی دارم از اونجا ( آکسارا و منطقه چاقلایان و تقسیم استانبول‌…!!!
    سرتونو درد آوردم عزیزان، واقعأ منو ببخشین اما بازهم به اینجا ختم نشد تا اینکه تا سال ۸۵ سفرهای من تمامی نداشت چه داخلی و چه خارجی، حتی آخرین و واقعأ آخرین سفرم و پر هیجان ترین و تلخترین و پر تجربه ترین سفرم به ترکیه،و رسیدنم به شهرهای مختلف ترکیه و پارک ملی گوش آداسی و غرق شدنم توی دریای مرمره در ساعت ۲ نصف شب جلوی ناو جنگی یونانی ها که کارش محافظت از جزیره بود و فلاکتم در سخت ترین شرایط و جراحتم بعد از رسیدن به ساحل و مخفی شدنم و نجات دادن همراهانم چه در پارک ملی و جزیره ساموس،جزیره پنتاگوریای یونان و جزیره کارلواسی یونان واقعأ برای شما عزیزان شنیدنیه و اگر مایل به شنیدنش بودین کافیه یک گروه در تلگرام و یا واتس آپ تشکیل بدهید تا براتون تعریف کنم و شماهم از تجربیاتتون برای بنده حقیر تعریف کنین و در نهایت تهیه کردن یک قایق دیگه و باد کردن قایق ۶ نفره در ده دقیقه و طی کردن دوباره اون مراحل قبل غرق شدن، بعد از ۱۸ ساعت یواشکی توی کشتی روی دریا و رسیدن به بندر پیرائوس آتن و بندر ونیز ایتالیا و………….!!!
    دوستان بازهم عذر خواهی منو پذیرا باشید من الان باهمسرم و داشتن یک پسر خوشگل و ناز بنام شروین، واقعأ خیلی کمبود احساس میکنم و کاملا خودمو باختم و فقط اینو میدونم که به کمک دوستان گردشگر و پاکار که اینها هم آرزوی سفر دارن و یا تحربه دارن، حتی برای ۲۴ ساعت نیاز دارم و حتی همگی نیاز داریم،که با همین سفرهای ۲۴ ساعته حتی ۱۲ ساعته میتونیم یک تیم باشیم و هرزگاهی با بودن در کنار هم و در جاهای مختلف،تجربیات جدیدی کسب کنیم و حتی روحمان را با این گشتن ها میتونیم سیقل بدیم و از زندگی و خوبی و قشنگیهای خدادادی نهایت استفاده رو ببریم تا شاید بتونیم برای فرزندانمون معلمی باشیم که بتونیم زیباییهای اطرافمونو از همان کودکی بهشون نشون بدیم!
    والا دوستان عزیز مردم ایران عزیزمون اکثریت روبه افسردگی هستن و این اصلا خوب نیست، با گفتن این حرفها فقط میخوام یک چیزو خدمتتان عرض کنم، من و یا ما، نباید بایستیم و تو انزوا باشیم، خیلی دوست دارم رضای قدیم رو احیا کنم اما میدونم که تنهایی محالِ ممکنِ، و این راه دوستان پاکار و پاکو خوب رو فقط میطلبه، و من به تنهایی هیچم….!
    عزیزان این شماره تلگرام و واتس آپه من هستش،خوشحال میشم دوستان گروهی تشکیل بدهند و بنده رو هم دعوت کنن تا ادامه سفر پر ماجرا و پر خطرم رو از اول براتون با جزئیات تلخو شیرین و جاهای خنده دارشو که واقعأ شنیدنیه براتون تعریف کنم، و اینکه خوشحال میشم از تمهیدات و تجهیزاتِ قبل از یکسری از ماجراجوییها براتون بگم و یا شما عزیزان از تجربیات خودتون برای من بگید،ممنون که تحمل کردید و حرفهای این حقیر رو خوندین. ( ۰۹۳۸۰۶۲۲۷۴۷ ) راستی عزیزان اگر مایل به تشکیل گروه بودین فقط از طریق تلگرام ، واتس آپ و ایمو به من هم اطلاع بدهیدو اینکه این خطم مخصوص اینترنت هستش،همتونو قلبأ دوس دارم و امیدوارم همیشه و در هر حال موفق و مؤید باشید.😉⁦☺️⁩🌺🌺🌺

  18. دوستان گلم ببخشید بخاطر صفحه کلید گوشیم یکسری جاها غلط املایی داشتم مثل فشم که نوشتم فشن😀😀😀
    شما به بزرگیتون عفو بفرمایید😉😊

Comments are closed.