نقش شانس تو زندگی چقدره؟ | قسمت اول

20

من هیچ‌وقت از اون آدمایی نبودم که علت اتفاقات رو شانس خوب و بد می‌دونن. یعنی خودم رو کمابیش آدم خوش‌شانسی می‌دونم اما هیچ‌وقت فکر نکرده بودم که نقش شانس تو زندگی چقدر جدیه و یا اصلن تعریف شانس واقعن چیه. راستش اصلن موضوعی که باعث شد تهش به این مقاله برسم هم در راستای مخالفت با نقش شانس بود.

قصه از چند ماه پیش شروع شد که من یه مدتی هی دقت می‌کردم به حرف‌ها و کامنت‌های آدم‌ها و می‌دیدم که چقدر جمله‌ی «خوش به حالت که…» توش دیده میشه. مثلن از اون جایی که من سفر می‌کنم و کارم در مورد سفره این جمله‌ها رو زیاد می‌شنیدم:

«خوش به حالت که خانواده‌ت میذارن بری سفر.»

«خوش به حالت که همسفر داری و می‌تونی راحت سفر کنی.»

«خوش به حالت که وقت داری این همه بری سفر.»

و بعد با خودم فکر کردم چرا انقدر این خوش به حالت‌ها زیاد شدن و چرا کسی دیگه تلاش‌های فردی رو نمی‌بینه. این شد که تصمیم گرفتم یه قسمت چارراه بسازم و درباره‌ی این حرف بزنم که کاش آدم به جای گفتن خوش به حالت و غر زدن یکم تلاش کنه و راه‌های سخت رو بره. اما بعد از یکم سرچ کردن به این مقاله رسیدم که کلن موضوعی که تو ذهنم داشتم رو تغییر داد و باعث شد یکم دقیق‌تر به شانس و نقش شانس تو زندگی خودم نگاه کنم.

من در نهایت تصمیم گرفتم این موضوع رو برای چارراه کار نکنم و این مقاله‌ی ترجمه‌شده داشت خاک می‌خورد تا این که چند روز پیش تداکس لیلی گلستان تو فضای مجازی پخش شد و اظهارنظرهای مختلف در مورد موفقیت و نقش شانس و تلاش فردی باعث شد دوباره برم سراغ این مقاله و منتشرش کنم. قسمت اول این مقاله از رابرت اچ فرانک (Robert H. Frank) رو بخونید تا بیشتر در موردش حرف بزنیم:

 


نقش شانس تو زندگی از اونی که فکر می‌کنید بیشتره!

من خودم رو یه آدم خوش‌شانس می‌دونم. چرا؟ شاید مهم‌ترین مدرک این ادعا اون روزی تو سال ۲۰۰۷ باشه که با یکی از دوستای قدیمیم به اسم تام داشتم تو شهر ایتاکا تنیس بازی می‌کردم. اون طوری که تام تعریف می‌کنه، اوایل ست دوم من بهش میگم که حالت تهوع دارم و چند لحظه بعد یهو بی‌حرکت روی زمین می‌افتم.

تام فریاد می‌زنه و از آدما می‌خواد به اورژانس زنگ بزنن. خودشم تو این فرصت شروع می‌کنه به ضربه زدن به سینه‌ی من، کاری که بارها تو فیلم‌ها دیده بوده اما تا حالا در واقعیت انجام نداده بود. من بعد از چند ضربه با یه سرفه از جا می‌پرم اما چند ثانیه بعد دوباره بی‌حرکت می‌افتم روی زمین.

عجیبیِ ماجرا اینه که خیلی زود یه آمبولانس از راه می‌رسه. آخه آمبولانس‌های شهر ایتاکا اصولن از اون سر شهر اعزام می‌شن که چیزی حدود ۵ مایل با ما فاصله داشت. پس چطوری این آمبولانس انقدر زود به داد من رسیده بود؟ بعدن فهمیدیم که خیلی اتفاقی یکم قبل از اینکه من روی زمین بیافتم دو تا آمبولانس به سمت دو تصادف اتومبیل نزدیک زمین تنیس حرکت کرده بودن. و از اون جایی که یکی از تصادف‌ها هیچ مجروح جدی‌ای نداشته، یکی از آمبولانس‌ها سریع خودش رو از محل تصادف به زمین تنیس می‌رسونه. پرستارهای آمبولانس پدهای الکتریکی رو به سینه‌ی من می‌چسبون وخیلی سریع من رو به بیمارستان محلی می‌رسونن. از اونجا هم من رو سوار یه هلیکوپتر می‌کنن و به یه بیمارستان بزرگ‌تر تو پنسیلوانیا منتقل می‌کنن که اونجا من تمام شب رو تحت مراقبت‌های ویژه می‌گذرونم.

دکترها بعدن بهم گفتن که اون لحظه دچار یه اپیزود ایست ناگهانی قلبی شده بودم. حدود ۹۰ درصد کسانی که دچار این حمله میشن ازش جون سالم بدر نمی‌برن و اون درصد کمی که زنده می‌مونن هم دچار عارضه‌های جدی و موندگار میشن. اون طوری که خانواده‌م میگن من هم تا سه روز بعد از اون اتفاق حرف‌های نامفهوم می‌زدم اما روز چهارم که از بیمارستان مرخص شدم مثل قبل سالم و سرحال بودم. و دو هفته بعد دوباره داشتم با تام تنیس بازی می‌کردم. خب واقعیت اینه که…

اگه اون آمبولانس به طور اتفاقی نزدیک زمین تنیس نبود، من الان مرده بودم.

البته همیشه هم اتفاقات تصادفی و رندوم به یه نتیجه‌ی خوب و دلخواه منجر نمی‌شن. مثل مایک ادواردز که شانس باهاش سر لج افتاد و باعث شد امروز زنده نباشه. ادواردز که قبلن نوازنده‌ی ویولن سل گروه پاپ انگلیسی Electric light orchestra بود، یه روزی تو سال ۲۰۱۰ داشت تو یه جاده‌ی روستایی تو انگلیس رانندگی می‌کرد که یهو یه تل یونجه‌ی ۱۳۰۰ پوندی از بالای تپه شروع کرد به قل خوردن و راست افتاد روی ماشین ادواردز و اون رو له و لورده کرد. همه‌ی آدمایی که مایک رو می‌شناختن روی این مساله متفق‌القول بودن که اواردز مرد خیلی خوب و درست‌کاری بود و اینکه یهو یه تل یونجه زندگیش رو از بین ببره قطعن دلیلی به جز بدشانسی نداشته.

نقش شانس تو قصه همیشه هم انقدر واضح نیست!

خب احتمالن شمایی که تا اینجای قصه رو خوندید هم براتون واضح و مبرهنه که من آدم خوش‌شانسی هستم که اون طوری از دست مرگ قسر دررفتم و ادواردزِ مرحوم هم آدم بدشانسی بوده که انقدر الکی الکی مرده. اما مساله اینه که تو اغلب موقعیت‌های زندگی، اتفاقات تصادفی به این واضحی نیستن و گاهی نقششون انقدر نامحسوسه که ما به راحتی شانس خوب یا بد رو به عنوان توجیه اونا قبول نمی‌کنیم. حتی بعضی وقت‌ها اگه یکی زیاد از شانس حرف بزنه فکر می‌کنیم خرافاتیه و حرف‌هاش اصلن منطقی نیست.

یه مثال از موقعیت‌هایی که در مورد نقش شانس باید با احتیاط حرف بزنیم وقتیه که یه آدمی موفق میشه. همون طوری که ای.بی وایت (E.B.White) یه بار نوشته:

«شانس از اون چیزهاییه که هرگز نباید جلوی یه آدم موفق و خودساخته ازش حرفی بزنی.»

و واقعیت هم همینه که خیلی از ما دلمون نمی‌خواد باور کنیم که ممکنه شانس تو موفقیت‌های فردی تا حد کم و یا حتی زیادی تاثیر داشته باشه.

این که خودمون رو خودساخته ببینیم همیشه هم خوب نیست!

خب واقعیت اینه که صرف این که من یه بار تونستم به کمک شانس از دست مرگ فرار کنم دلیل نمیشه که بتونم با اعتمادبنفس در مورد شانس نظریه‌پردازی کنم. اما این اتفاق باعث شد من به موضوع شانس علاقه‌مند بشم و برم با کلی انگیزه درباره‌ش مطالعه کنم. راستش یکی از چیزهایی که تو این جستجوها بهش رسیدم این بود که:

اصولن نقش شانس تو روند زندگی خیلی مهم‌تر از اون چیزیه که بیشتر آدما فک می‌کنن.

و جالبی قضیه هم اینه که آدم‌های خوش‌شانس‌تر هیچ علاقه‌ای ندارن که نقش شانس رو در زندگیشون جدی بگیرن و ازش ممنون باشن.

طبق گزارش Pew research center آدم‌هایی که وضع مالی بهتری دارن، خیلی بیشتر از آدم‌هایی که تو رده‌های پایین‌تر قرار دارن دوست دارن روی این مساله تاکید کنن که پولدار شدن صرفن به دنبال سخت‌کوشی و خوب کار کردن به دست میاد. مطالعات دیگه هم این موضوع رو تایید می‌کنن که آدم‌های ثروتمند اصرار دارن که علت موفقیت خودشون رو به کار سخت ربط بدن تا عوامل دیگه مثل شانس و یا در زمان مناسب در جای مناسب بودن.

خب این مساله یکم اوضاع رو بد می‌کنه. چرا؟ چون یه سری مطالعات نشون دادن که آدم‌هایی که خودشون رو خودساخته می‌بینن- به جای اینکه خودشون رو باهوش، سخت‌کوش و هم‌چنین خوش‌شانس ببینن- نسبت به بقیه بخشندگی کمتری دارن و کمتر به فکر کمک به جامعه هستن. و این تفکر که خودساخته هستن و صرفن در اثر سعی و تلاش و استعداد خودشون موفق شدن گاهی باعث میشه به فکر حمایت از یه سری شرایطی که واقعن تو موفقیتشون نقش داشته نباشن: مثل ساختارهای درست اجتماعی یا وضعیت آموزشی جامعه.

اما خوبیش اینه که وقتی به آدم‌ها یادآوری میشه که شانس و اقبال خوب هم تو موفقیتشون تاثیرگذار بوده تمایلشون برای کمک کردن به بقیه و جامعه بیشتر میشه و راحت‌تر چیزهایی که به دست آوردن رو با بقیه تقسیم می‌کنن.

سخنرانی مایکل لویس در مورد شانس

دانشگاه پرینستون تو سال ۲۰۱۲ از مایکل لویس Michael lewis نویسنده‌ی معروف دعوت می‌کنه تا تو مراسم فارغ‌التحصیلی یه گروه از دانشجوها سخنرانی کنه. لویس تو این سخنرانی غیرمعمول، اول تاکید می‌کنه که در مورد موفقیتش نباید این مساله که تو یه خانواده‌ی درست‌حسابی و متمول به دنیا اومده و تو دانشگاه پرینستون تحصیل کرده رو نادیده گرفت و بعد هم به جای تاکید بر روی سخت‌کوشی و تلاش شروع می‌کنه اتفاقات وابسته به شانسی رو تعریف می‌کنه که در نهایت بهش کمک کردن یه نویسنده‌ی شناخته‌شده بشه. اون تو بخشی از این سخنرانی میگه:

«خب راستش قضیه از این قراره که یه شب من به یه مهمونی شام دعوت شدم و اونجا به طور کاملن اتفاقی کنار همسر یکی از کله‌گنده‌های شرکت برادران سالومون که یه بانک سرمایه‌گذاری بزرگ تو وال استریته نشستم. بعد از این که یکم با هم گپ زدیم اون خانوم یه جورایی همسرش رو راضی کرد که به من تو برادران سالومون یه کار بده! باید اعتراف کنم که من اون موقع تقریبن هیچی از برادران سالومون نمی‌دونستم و هیچ ایده‌ای نداشتم که اصلن چنین بانکی وجود داره. اما بعدن فهمیدم که برادران سالومون دقیقن همون جایی بود که تغییرات بزرگ وال استریت داشت توش به وقوع می‌پیوست تا در نهایت نسخه‌ی امروزی وال استریت ازش دربیاد. وقتی رسیدم اونجا و من رو سر کارم فرستادن فهمیدم اونجا بهترین جا برای مشاهده و بررسی این دیوونگی در جریانه. و خب برای من… چی از این بهتر؟»

لویس با توجه به تجربیاتش تو سالومون تو سال ۱۹۸۹ کتاب پرفروشش به اسم پوکر دروغ‌‌گوها رو می‌نویسه که نشون می‌ده مانوورهای اقتصادی وال استریت چطور دنیا رو تغییر داده.

«بعد از این اتفاق یهو به خودم اومدم و دیدم همه دارن از اینکه من یه نویسنده‌ی ذاتی هستم و استعداد خدادای دارم حرف می‌زنن. اما خود من به وضوح می‌دیدم که این قصه یه روی دیگه هم داره، جایی که برخلاف اون چیزی که مردم میگن شانس نقش اول رو بازی می‌کنه. آخه مگه چقدر احتمال داشت که من تو اون مهمونی شام کنار اون خانوم بشینم؟ یا همین طوری یهویی سر از بهترین شرکت وال استریت دربیارم تا بتونم قصه‌ی اون دوران رو بنویسم؟ و تو اون شرکت هم بهترین شغل ممکن رو بهم بدن که کاملن برای کاری که می‌خواستم بکنم مناسبه؟

فکر نکنید این حرفی که دارم می‌زنم یه جور شکسته نفسی یا تواضع کاذبه. یا شاید بشه گفت تواضع کاذبیه که یه حرف مهمی هم برای گفتن داره. اتفاقی که برای من پیش اومد به وضوح نشون‌دهنده‌ی اینه که چطور موفقیت همیشه با منطق و قوانین تفسیر میشه. مردم هیچ خوششون نمیاد که موفقیت رو با شانس توجیه کنی- مخصوصن خود آدم‌های موفق! واقعیت اینه که همین طور که آدم‌ها سنشون بالا میره و موفقیت‌های بیشتری به دست میارن بیشتر حس می‌کنن که موفقیتشون یه جورایی قطعی و ناگزیر بوده.»


خب اینم از قسمت اول مقاله‌ی آقای فرانک. اگه موضوع شانس براتون جذابه یا با خوندن این مطلب جذاب شده منتظر قسمت دوم این مقاله بمونید تا قضیه رو بیشتر باز کنیم. تازه بعدش هم می‌خوام براتون یه مقاله‌ی دیگه بذارم که نویسنده‌ش معتقده حرف‌های آقای فرانک در مورد شانس خیلی هم معقول و منطقی نیست و باهاش مخالفه. من که خودم عاشق این موقعیت‌هام: این که یه چیزی رو می‌خونم و فکر می‌کنم وای چه جالب و بعد یه نظر مخالف می‌خونم و فکر می‌کنم ای وای خب اینم که راست میگه! و بعد باید بشینم بزنم تو سروکله‌ی خودم و اون مساله تا بالاخره موضع خودم رو مشخص کنم.

راستی یه موضوع جالبی که تو سخنرانی مایکل لویس نظرم رو جلب کرد این بود که به نظرم تو کشور ما اتفاقن اگه کسی موفق بشه مردم دوست دارن موفقیتش رو فقط به شانس و موقعیت خانوادگی ربط بدن و علاقه‌ای ندارن باور کنن که تلاش خودش هم خیلی مهم بوده. نظر شما چیه؟

0

20 کامنت

  1. سلام .اول این که یه سری از جاها نقل قول از افراد مشخص نبود .دوم این که این موضوع که یهو به ذهن نوسنده رسیده به نظر میرسه قضاوت کردن سخنرانی لیلی گلستان باشه ،ربط دادن اون به چند تا مقاله . سخنرانی و چند تا داستان دیگه به اشتباه عاریت گرفتنه سوم این که موضوعی که نوسنده روش دست گذاشته یکی از موضوعات اساسی علم روان شنلسی و حتی بینا رشته ای محسوب میشه و نمیشه مثل تجربه سفر ی این سایت که بیشتر دل نوشته اس تا سفرنامه ،قاطی کرد . چهارم این که خواننده از خوندن این مقاله چیزی گیرش نمیاد مشخص نیست شانس مهمه یا نه تلاش مهمه پنجم معمولا تلاش کردن رو یا استعداد ذاتی مقایسه می کنند شانس تو دل استعداد میشه قرارش داد ششم این که به نظر میاد اگر عمل مزخرف قضاوت رو انجام بدیم نوسنده ها(البته نیستن) میخوان سفر ها و تجربیاتی که دارن رو به حساب تلاش بزارن بگن نه اصلا ما پول دار نیستیم و خود ساخته هستیم خانواده ها مخالف بودن و هزار سه نقطه
    واقعیتش اینه که اون دخترایی که مریم رها تو تجربیات سیستان بلوچستان ازش نوشت و گفت چقدر کولن و محشر و خنده ، اونا تو کپر به دنیا میان و تو کپر هم میمیرن ،هیچ وقت هیچ هایک (معنی درست تر اون در میون ایرانی ها ) نمی کنن هیچ وقت کاروان نمیخرن و توش دستبند درست کنن و مشروب دست ساز شوهرمیل کنن .اونا محکوم به همون زندگی هستن.
    ششم یا هفتم هم چند کتاب هست کتاب های اصول ترجمه علی صلح جو رو بخون این قدر بد ترجمه نکن چشمام درد گرفت. کتاب grit خانم angela mackworth هم خوبه
    مواظب حرفاون باشیم جوونا غلغلک میشن هزار تا فکر میکنن تجربه های شخصی خودمون صرفا کتاب راهنما واسه بقیه نیست
    قصه گویی به سبک هدی رستمی رو هم ول کنید .national geography بخونید ببنید .مقایسه کنید

    • مسعود جان،
      اول این که به نظرم یه چیزهایی از قبل تو ذهنت بوده که باعث شده الان تا این مقاله رو ببینی بیای همه رو به این ربط بدی و این طور انتقاد کنی.
      این نوشته‌ای که شما می‌بینی ترجمه‌ی یه مقاله‌ی دوقسمتی هستش و این قسمت اولشه و کاملن طبیعیه که تهش هیچ نتیجه‌گیری‌ای نداشته باشه. فکر کنم به وضوح آخرش این رو نوشتم و دلیل این که کلش رو نذاشتم هم اینه که برای یه پست بلاگ خیلی طولانی می‌شد.
      بعد این که من اصلن تو این مطلب حرفی نزدم از تداکس خانوم گلستان و حتی ننوشتم هدفم نقد ایشونه. نوشتم موضوع تداکس ایشون باعث شده این روزا آدما زیاد حرف بزنن در مورد نقش شانس و موفقیت و منم برای همین تصمیم گرفتم یه مقاله‌ای که یه زمان خوندم و جالب بوده رو با آدما شر کنم. ادعایی هم نکردم که در این زمینه تحقیقات علمی کردم یا می‌خوام به طور کامل و جامع موضوع رو بررسی کنم. من اصلن در چنین جایگاهی نیستم که چنین کاری بکنم و حتی تو پادکست‌هایی که درست می‌کنم هم همیشه مستقیم میگم که این پادکست از روی فلان مقاله‌ها درست شده و نه حرف خود منه نه لزومن درسته. هدفم از ترجمه کردن مقاله یا درست کردن پادکست صرفن اینه که آدما رو در معرض یه سری موضوعات قرار بدم شاید براشون جالب باشه و برن بخونن.
      این که شخص من یا مسافرها خودساخته هستن یا نیستن و یا این که افراد محروم تو بلوچستان در چه وضعی زندگی می‌کنن هم اگر صبر می‌کردید تکلیفش تو قسمت‌های بعد که قراره از این موضوع یه نتیجه گیری بشه مشخص میشه و نمی‌دونم بر چه اساسی الان گارد گرفتید در موردش. چون اصولن نظر خود من هم کاملن شبیه شماس و تو همین مقاله هم تو داستان لویس هم میگه که هم شانس دخیله در موفقیت و هم پول و موقعیت خانوادگی.
      در نهایت هم من هدی رستمی رو فالو نمی‌کنم که ببینم قصه‌گویی به سبک هدی رستمی چه شکلیه. اگه کامنت‌های پست‌های من رو خونده باشید می‌بینید که من آدم انتقادپذیری هستم پس اگه به جای عصبانیت و تیکه انداختن درست بهم بگید به نظرتون اشکال کارم کجا بوده و چیکار میشه کرد برای بهتر شدن واقعن خوشحال میشم از تغییر کردن!
      برای معرفی کتاب هم وااقعن ممنونم ازتون:)

    • مسعود جان… به نظرم کامنتت یه مقدار زیادی سختگیرانه (یا بخوام بهتر بگم، بهانه گیرانه!) بود. به شخصه نوشته‌های سایت سبک‌تر رو دنبال میکنم چون لحن راحت و دوستانه‌ای داره و طبیعتا انتظار ندارم که وقتی مطلب‌های این چنینی میزارن هم خیلی علمی و روان‌شناسانه و با لحنی کتابی متن رو منتشر کنند. اتفاقا من همینجوری ترجمه‌های ساده‌تر رو (علیرغم اینکه از نظر شما ترجمه خوبی نیست) بهتر دوست دارم. حالا یا مشکل از منه یا تفاوت سلیقه است.
      من متوجه اون قسمت از صحبتت در مورد دخترهای کپرنشین سیستان و بلوچستان و ربطش به این نوشته نشدم! حرفت درسته که اونا یجورایی محکوم به اون زندگی هستند و شاید هیچوقت هیچ هایک نکنند اما خب این مسئله چه ارتباطی به این پست داشت واقعا؟! اگر از منظر شانس گفتی، که خب نویسنده اصلی مقاله هم داره همین رو میگه که شانس توی زندگی خیلی نقش داره! خب این وسط مشکل چیه؟!! 🙂
      خلاصه اینکه… داداش خیلی سخت نگیر. اینجوری خودت اذیت میشی! من خودم بعضی از پست‌های این وب‌سایت رو دوست نداشتم و حوصله‌ام نکشیده که تا آخر هم بخونمشون اما اینکه بیام و با این لحن بخوام انتقاد کنم، شاید باعث دلسردی بچه‌ها بشه و کم‌کم انگیزه نوشتن مطلب‌هایی که دوست داریم رو هم از دست بدن.

  2. سلام
    من با جستجو هايي كه در رابطه با نقش تلاش و شانس و اصولا رسيدن به هدف داشتم رسيدم به نظريه امكان ، كه بطور خلاصه بيان ميكنه كه شما در هر لحظه و مكاني كه هستيد يك سري امكان مجاور داريد كه اگر بجاي اينكه به هدف خود فكر كنيد بيشتر به امكان مجاور خود بپر دازيد .احتمال پيشرفت خود را بسيار افزايش ميدهيد . در اين نظريه سه منطقه راحتي – كشش و ناحيه وحشت تعريف ميشود و أصولا تكامل جهان را با كاوش عناصر در امكان مجاور بوجود ميآيد
    پست هاي وبلاگ علي سخاوتي در سالهاي ٢٠١٠ تا ٢٠١٢ مفصل در اين رابطه بحث ميكند
    http://Www.alisekhavati.com

    • مرتضی جان من به سایت آقای سخاوتی سر زدم و برام جالب بود که ایده‌هاشون مثل همین نظریه امکان و یا نوشتن هرروز ده ایده خیلی خیلی شبیه مقاله‌های جیمز آلتوچره. نوشتن هرروز ایده‌ها مشهورترین مقاله‌ی آقای آلتوچره و کتابی که آقای سخاوتی نوشتن در مورد کارهایی که میشه به جای دانشگاه رفتن انجام داد هم باز یکی از معروف‌ترین مقاله‌های آلتوچره. حالا نمی‌دونم ایشون تاحالا کردیتی به ایشون دادن یا نه! اما بهرحال من از فن های جیمز آلتوچر هستم و بهت توصیه میکنم یه سر به سایتش بزنی!

  3. سلام پرى
    خيلي خوب بود و اتفاقا موضوع بحث چند روز پيش من با همكارم بود كه شبيه همين جمله نتيجه گيري شد كه خيلي ها اتفاقات موفقيت آميز رو به تلاش خودشون نسبت ميدن و شايد هم خودشون باور كردن اين موضوع رو. راجب بعضى حرفها هم نظرم اينه كه طرح سوال درست و به فعاليت وا داشتن ذهن از داستان تكرارى مقدمه و نتيجه كه اغلب در مورد شرايط زمان و مكان نوسينده صدق ميكنه و بس، بهتره و از تلاش و سخاوت شما در انتشار اين موضوعات جذاب متشكرم.(دورهمى هم نيازمنديم)
    يه فرد معروفي گفته بود:
    هر چقدر بيشتر تلاش كنيد، بيشتر شانس مياريد.

    • آره واقعن موضوع جالبیه! حالا تو قسمت بعدی مقاله یکم دلایل این که آدما نقش شانس رو نادیده میگیرن رو بیشتر توضیح میده و قضیه جالبتر هم میشه:دی
      اون جمله‌ی هر چقدر بیشتر تلاش کنید بیشتر شانس میارید رو هم خیلی دوست داشتم ایول!‏

  4. بابا پری تو با ما چه می کنی؟! مطالبت خیلی باارزشن! خوندنشون واقعا لذت بخشه! چه کتاب ها، چه آموزش هات، و چه پادکست هات! پاینده باشی دختر

  5. این دومین باره که دارم به یه موضوع فکر میکنم و دقیقا همون روز در موردش مطلب میذاری….شاید تله پاتی داریم!!!!
    بی صبرانه منتظرم برای ادامه اش…

  6. خوب نمیشه منکر شانس یا هرچیزی شبیه به این مفهوم شد. من و شما که الان زیر باد کولر تو اتاق منزل یا محل کار یا حتی مترو اون حد از اسودگی رو داریم که یه همچین سایتی رو دنبال کنیم و نوشته هاشو بخونیم با اون بچه ای الان تو ترافیک فلان اتوبان یا چهار راه داره گل یا اب معدنی میفروشه یه اندازه خوش شانسیم؟ یا یه فرد خوره برنامه نویسی تو دانشگاه تهران به اندازه مارک زاکربرگ خوش شانس خواهد بود ؟ حتی خود هم کلاسیهای زاکربرگ یا استیو جابز ؟ صد در صد شانس موثره. ولی نکته اینه که هیچ دو ادمی در شرایط یکسان زندگی نکردند،. به علاوه فرصتها و امکانات یکسانی هم در اختیارشون نیست. حتی با فرض فرصتهای یکسان ، افراد مختلف برابر اتفاقات یا فرصتهای مشابه الزاما عملکرد یکسانی ندارند (چون در اثر زندگی در شرایط متفاوت توانایی های متفاوتی دارند) برای همین بعضیها از این فرصتها بهترین استفاده رو به نفع خودشون میکنند که میشن خوش شانسها. بعضیها هم اصلا این فرصتها رو نمیبینند یا اگر ببینند هم یا استعداد استفاده از اون ندارند یا توانایی و مهارت استفاده از او فرصت رو کسب نکردند.

  7. سلام. از اینکه تجربیاتتون رو بصورت صمیمانه منتشر میکنین به خودتون افتخار کنین. حتی اگر اشتباه فکر کنین و یا در آینده نظر متفاوتی از اون چیزی که الان دارین رو داشته باشین حداقل جرات امتحان کردن و اندیشیدن داشتین. بعضی هامون و حتی خودم من هم گاها دوست داریم فقط انتقاد کنیم. لزوما قرار نیست که مثل هم فکر کنیم.اندیشمندان هم با فکر تجربه و مطالعه افکارشون رو گسترش دادن. اون چیزی کا از گروه سبکتر منو مجدوب کرده متفاوت فکر کردن و از قالبها بیرون آمدنه.هرکس روش و راه خودشو داره ولی شاید به یک تلنگر هم نیاز باشه 🙂 موفق باشین
    در خصوص نقل گفته ها و داستانها هم آزادی حق شماست .سبکهای جدید هم در سایه ی آزادی نحوه ی بیان بوجود آمدن. اجازه ندیم چارچوبها ما رو محدود کنن
    پایدار باشین

  8. ینی واقعا جزو معدود افرادی هستی که ذهنت و عقایدت و سوالهایی که واسش پیش میاد دقیقا مث خودمه . همیشه سورپرایز شدم از مطالبت . ولی بیمعرفتی دیگه . حالا هم که یکی پیدا شده ادم رو میفهمه سخت میشه پیداش کرد 😁🍻 سبکتر باشی و ببینیمت

  9. پری خانوم ممنون از نوشته تون ولی لطفاااااااا تنوین رو درست بنویسید.این همه قطعن و لطفن و اصولن اصلا زیبا نیست و واقعا آزاردهنده است.
    خواهش می کنم اینو درست کنید موضوع بحثتون برام جالب بود ولی اینا واقعا اذیتم کرد تا جایی که می خواستم خوندنش رو رها کنم و برم.

ارسال کامنت