چطور کاری که دوست دارید رو انجام بدید؟

0

برای این که یه کاری رو خیلی خوب انجام بدی باید اون رو واقعن دوست داشته باشی.

خب این که حرف جدیدی نیست و زیاد شنیدیمش. واقعیت هم اینه که تو راه بیفتی به آدم‌ها بگی «فلانی! تو چرا شغلت رو عوض نمی‌کنی؟ چرا نمی‌ری دنبال کاری که دوستش داری؟» هیچ فایده‌ای نداره. معلومه که اصلن کار راحتی نیست و هزار تا مشکل و بهونه و درگیری این وسط هست. اگه من رو بشناسید می‌دونید که یکی دو سالی هست تو زندگیم خیلی با این مساله درگیر بودم و در نهایت سعی کردم واقعن راهی رو برم که دوستش دارم. در مورد تجربه‌های خودم به زودی براتون می‌نویسم اما اول می‌خوام یه مقاله‌ی خیلی خوب در این مورد رو براتون ترجمه کنم چون فکر می‌کنم این مطلب پل گراهام یکی از کامل‌ترین و منطقی‌ترین متن‌هاییه که در این مورد نوشته شده:

مفهوم کار و شغل در بچگی

بیاید بریم عقب و از بچگی شروع کنیم! اصلن کل این ایده با چیزی که بیشتر ما تو بچگی یاد گرفتیم متناقضه. حداقل وقتی من بچه بودم که به نظر می‌رسید مفهوم کار و خوش گذروندن از پایه با هم متفاوت و متضاده. اون موقع تو ذهن من زندگی دو قسمت داشت: وقتایی که بزرگترها تو رو مجبور می‌کردن یه کارایی رو انجام بدی و اون اسمش «کار» بود و بقیه‌ی وقتا تو آزاد بودی هر کاری دوست داری بکنی که اون اسمش «بازی و تفریح» بود. به ندرت پیش می‌اومد که کارایی که بزرگترها از تو می‌خواستن بکنی باحال و هیجان‌انگیز بود و یه وقتایی هم بازی کردن باعث درد و ناراحتی می‌شد مثل وقتایی که می‌خوردی زمین و زخم و زیلی می‌شدی. اما به غیر از این استثناها به طور کلی مفهوم کار یه مفهوم جدا از خوش‌گذرونی بود.

بعدش که رفتیم مدرسه هم این موضوع تایید شد و ادامه پیدا کرد. مدرسه یه چیز طولانی و خسته‌کننده بود و اگه برات سوال می‌شد که چرا باید این طوری باشه جوابش این بود که چون قرار بود تو رو برای کار جدی وقتی بزرگ شدی آماده کنه.

اون موقع کلن آدم‌های دنیا به دو دسته تقسیم می‌شدن: بچه‌ها و بزرگترها. بزرگترها که انگار تو یه مسابقه‌ی بزرگ و ناپیدا بودن و همش در حال کار کردن و بدوبدو بودن. بچه‌هام که کار نمی‌کردن باید می‌رفتن مدرسه که یه نسخه‌ی رقیق شده از کار بود و قرار بود ما رو برای اون چیز واقعی و جدی و ترسناک آینده آماده کنه. بیشتر ما از مدرسه بدمون می‌اومد اما بزرگ‌ترها تا این رو می‌شنیدن می‌گفتن:

این که چیزی نیست! قدرش رو بدونید چون کار جدی خیلی از این بدتره!

دیدن معلم‌ها که نزدیک‌ترین کارمندها به ما بودن هم این باور رو در ما تشدید می‌کرد که کار نمی‌تونه خیلی هیجان‌انگیز باشه. ما با خودمون فکر می‌کردیم آخه چرا باید اسم پایتخت کشورها رو حفظ کنیم در حالی که می‌تونستیم به جاش فوتبال بازی کنیم؟ اما به همین ترتیب معلم‌ها به جای این که روی ساحل دراز بکشن و لذت ببرن باید با چهار تا بچه‌ی سرتق سروکله می‌زدن. انگار هر کی به نوعی نمی‌تونست کاری که دوست داره رو بکنه و این یه مساله‌ی عادی بود.

البته من اصلن حرفم این نیست که باید بذاریم بچه‌های کوچیک هر کاری دوست دارن بکنن. قطعن باید ازشون بخوایم یه کارای خاصی رو انجام بدن. اما اگه می‌خوایم از بچه‌ها بخوایم کارهای خسته‌کننده و بی‌مزه انجام بدن شاید بهتر باشه براشون خوب توضیح بدیم که همه‌ی کارهای دنیا این طور خسته‌کننده نیستن و این ماهیت ثابت کار نیست. یا بگیم دلیل این که الان باید این کارهای خسته‌کننده رو انجام بدن اینه که در آینده بتونن کارای جذاب‌تر و باحال‌تری بکنن.

خوب یادمه یه بار وقتی ۹ یا ۱۰ سالم بود پدرم به من گفت که می‌تونم وقتی بزرگ بشم هر چیزی که دوست دارم بشم به شرطی که واقعن از اون کار لذت ببرم و باهاش خوشحال باشم. راستش حرفش برام خیلی عجیب بود. انگار بهم گفته بود می‌تونم از این به بعد از «آب خشک» استفاده کنم. یادمه تهشم باور نکردم که کار می‌تونه واقعن هیجان‌انگیز باشه و با انجام دادنش بهت خوش بگذره، درست مثل بازی کردن! چندین سال طول کشید تا بفهمم بابام دقیقن چی گفته.

جوونی و شروع کار

وقتی به دبیرستان رسیدیم دیگه دورنمای یه شغل واقعی داشت بهمون نزدیک می‌شد. همه در مورد این حرف می‌زدن که چه رشته‌ای رو انتخاب بکنن و در آینده می‌خوان چیکاره بشن. بعضی وقتام آدم بزرگ‌ها می‌اومدن باهامون در مورد کارشون حرف می‌زدن. وقتی از شغلشون تعریف می‌کردن همیشه یه طوری به نظر می‌رسید که انگار شغلشون رو دوست دارن. الان که به عقب نگاه می‌کنم هر چی فکر می‌کنم به نظرم فقط یکی‌شون واقعن کارش رو دوست داشت: یه خلبان هواپیمای جت. اما بعید می‌دونم مثلن اون مدیر بانکه واقعن علاقه‌ای به کارش داشت. (باید این توضیح رو بدم که تو کشورهای پیشرفته این که شغلت رو دوست داشته باشی و ازش راضی باشی یه طورایی عرفه اما تو کشورهای جهان سوم این کمتر دیده میشه و بیشتر مردم همیشه دارن از شغلشون غر می‌زنن!)

حالا دلیلش چی بود که همه یه طوری رفتار می‌کردن انگار کارشون رو دوست دارن؟ احتمالن به خاطر این که برای طبقه‌ی متوسط رو به بالا این یه رسمه. یه جورایی نه برای موقعیت شغلیت و نه برای پرستیژ اجتماعیت خوب نیست که نشون بدی از کارت بدت میاد.

نکته‌ی جالب قضیه اینه: دلیل این که تظاهر کردن به این که کارت رو دوست داری یه چیز مرسومه همون جمله‌ی اول این متنه. اگه بخوای یه کاری رو عالی انجام بدی باید دوستش داشته باشی! پس اگه می‌خوای موفق باشی باید کارت رو دوست داشته باشی. درست همون طور که صندلی‌های تو خونه‌های آمریکایی یه تقلید n مرتبه‌ای از صندلی‌های طراحی شده برای شاه‌های فرانسوی ۲۵۰ سال پیشه… رفتار معمول در مورد شغل هم یه تقلید n مرتبه‌ای ناخودآگاه از الگوی موفقیت آدم‌های موفقه که کارای خفنی انجام دادن. اون آدم‌ها کارشون رو خیلی دوست داشتن پس شما هم اگه می‌خواید موفق بشید و یا حداقل این طوری به رئیستون نشون بدید که قراره برای شرکت کارهای خفنی بکنید باید نشون بدید که به کارتون علاقه‌مند هستید.

بدی این سناریو اینه که به شدت باعث حس تنهایی و غریبگی تو آدم‌ها میشه. چون تا زمانی که بچه‌ها به سنی برسن که قراره درباره‌ی کاری که در آینده می‌خوان انجام بدن فکر کنن به طور کلی درباره‌ی این که آدم قرار نیست کارش رو دوست داشته باشه قانع شدن. مدرسه بهشون یاد داده که کار رو به عنوان یه وظیفه‌ی نه چندان دلنشین ببینن و این بهشون القا شده که کار جدی حتی از مدرسه رفتن هم سخت‌تر و خسته‌کننده‌تره. حالا از اون طرف بیشتر آدم‌بزرگ‌ها اعلام می‌کنن که کارشون رو دوست دارن و راضی هستن. همین میشه که بچه‌ها با خودشون فکر می‌کنن: «من این قضیه رو نمی‌فهمم پس من شبیه این آدما نیستم. من برای این دنیا ساخته نشدم و بهش تعلق ندارم!»

در واقع سه تا واقعیت بزرگ در این زمینه از بچه‌ها پنهون میشه:

۱- این که کارایی که تو مدرسه به عنوان کار بهشون میدن واقعن کار نیست

۲- کار واقعی و جدی لزومن بدتر و خسته‌کننده‌تر از مدرسه نیست

۳- و خیلی از آدمای اطرافشون که میگن کارشون رو دوست دارن راستش رو نمی‌گن.

این وسط خطرناک‌ترین دروغ‌گوها پدر و مادر بچه‌ها هستن. اگه شما تصمیم گرفتید یه شغل خسته‌کننده انتخاب کنید فقط برای این که پول بیشتری دربیارید و رفاه خانوادتون رو به سطح بالاتری ببرید، که خیلی از آدم‌ها این کار رو می‌کنن، باعث می‌شید بچه‌هاتون این رو باور کنن که کار قراره خسته‌کننده باشه. شاید تو این یه مورد بهتر باشه والدین یکم کمتر ازخودگذشته باشن. تاثیر مثبت این که پدر و مادر شغل دلخواهشون رو انتخاب کنن و این پیغام رو به بچه برسونن که آدم می‌تونه کارش رو دوست داشته باشه و ازش لذت ببره خیلی بیشتر از تاثیر مثبت داشتن یه خونه‌ی لوکس‌ برای بچه‌س.

من تازه تو کالج بود که فهمیدم مفهوم کار و شغل به یه راه برای پول درآوردن خلاصه نمیشه. بعد سوال مهم دیگه این نبود که چطوری پول دربیارم بلکه این بود که تو زندگیم روی چی کار کنم. خب به طور ایده‌آل قراره این دو تا روی هم بیفته اما یه وقتایی هم با هم فرق می‌کنن.

اون موقع به این نتیجه رسیدم که معنی کار اینه که یه چیز منحصربفرد رو به دنیا ارائه بکنی و این وسط یه طوری جلو بری که از گرسنگی هم نمیری. اما بعد از همه‌ی اون تفکراتی که از بچگی به خوردم داده بودن هنوزم ته ذهنم کار با کلی سختی و درد همراه بود. کار هنوزم نیاز به دیسیپلین داشت و هنوزم برای رسیدن به نتایج بزرگ باید از موانع بزرگ رد می‌شدی و رد شدن از موانع بزرگ هم نمی‌تونست با خوش گذرونی همراه باشه. قطعن آدم باید خودش رو مجبور می‌کرد که روشون کار کنه و این یعنی سختی!

بذارید یه چیزی رو بهتون بگم: اگه تو فکر کنی که قراره یه چیزی درد داشته باشه با احتمال کمتری متوجه خواهی شد که داری اشتباه انجامش میدی. همین جمله کل تجربه‌ی من رو از بچگی تا دوره لیسانس خلاصه می‌کنه.

قسمت دوم این مقاله هفته‌ی دیگه همین جا منتشر میشه. تو ادامه‌ی مقاله درباره‌ی این حرف می‌زنه که حالا واقعن راه عملی برای پیدا کردن چیزی که دوست داری و دنبال کردنش چیه.

پی نوشت: این عکس دورهمی سبک‌تر تو هفته‌ی گذشته‌س که صحبت‌های آدم‌ها درباره‌ی اهمیت دنبال کردن آرزوهات و اون چیزی که دوستش داری من رو ترغیب کرد برم سراغ این موضوع!

46