هیچهایک به ناشناخته‌ی گیلان

۲ مهر ۱۳۹۵

photo_2016-09-23_00-47-02

گفتم دلتنگ جاده‌های ایرانم؟ خب آدم عاقل در جهت رفع دلتنگیش راه میفته به سفر! اونم چه سفری.. از تهران که راه افتادیم فقط می‌دونستم مقصد یه جایی تو گیلان خواهد بود، قرار بر این شد تا رشت بریم و بعدش رو تصمیم بگیریم.

در مسیر رفت به سمت گیلان شگفت‌انگیز

وقتی تو ترافیک، پشت نیسانی نشستی که پر از گوجه‌ست باید چی کار کنی؟

باید بخندی و مردم رو بخندونی و خدا رو چه دیدی شاید نون و پنیر یا حتی پیتزا هم گیر آوردی. هرچند که بد دوره‌ زمونه‌ای شده، والا مردم دیگه با خودشون نون و پنیر و توشه‌‌ای برنمی دارن واسه سفر، فقط تخمه دادن بهمون.

جاده‌های فرعی

انتظار واسه یه ماشین رو تو جاده‌های فرعی دوست دارم.وقتی عجله‌ای برای رسیدن به مقصد خاصی نداری، میتونی تو آرامش وایسی به تماشای جزییات زندگی که هرروز از کنارشون باسرعت رد میشی یا کنار این کوره راه انقد پیاده بری تا به یه آبادی برسی.

همین لحظه‌هاست تو هیچهایک که مثل یه تمرین ذهنی بهت یاد میده صبورتر باشی. بهت یاد میده امیدوار بمونی وقتی از دید بقیه‌ی آدما امید چندانی به اوضاع پیش روت نیست.

بعد از اون‌ همه انتظار واسه اومدن ماشین، جایزه‌ات میشه این جاده.

من به این تیکه از سفر میگم “شوق”

چرا؟ چون تو مسیر رفتنی، چون خبر نداری جلوتر چی در انتظارته، چون قراره یه سری اتفاق هیجان انگیز بیفته که تو ازشون بی‌خبری، چون عین بچگیات ذوق میکنی از هر اتفاق کوچیکی سر راهت تو جاده!

🎧: شوق – کیهان کلهر

کجا بخوابیم؟

وقتی تو یه منطقه‌ی ناشناخته سفرت به شب می‌خوره و خبر نداری که دور و اطرافت چه شکلیه و چه خطراتی ممکنه وجود داشته باشه، بهتره که تو یه روستا نزدیک مردم محلی کمپ کنی تا صبح شه و چشمت ببینه چی به چیه.ما هم همین کار رو کردیم البته بعد از اینکه سگ گنده و سیاهی بهمون حمله کرد! رفتیم درِ یه خونه‌ای تو آخرین روستا تو مسیرمون رو زدیم گفتیم سلامعلیکم، میشه تو حیاط شما چادر بزنیم که امن باشه جامون؟

صابخونه یه خانم تنهایی بود با مهربونی گفت آره بیاین تو ولی برید تو اتاق مهمان، سرده تو حیاط!
می‌بینید محبت مردممون رو؟

با صدای رودخونه‌ی خروشان پشت خونه‌ی این خانم و با فکر اینکه یعنی صبح بیدار شم چه منظره‌ای رو قراره ببینم خیلی زود خوابم برد تو این اتاق.

سفر یعنی هیجان و ماجراجویی و چالش

‌ صبح بیدار میشی می‌بینی اینجایی، می‌بینی کوه‌ها فقط دوپله کوتاه‌تر از آسمون بالا سرتن! می‌بینی همسفرت که تو دسته‌ی قدبلندا قرار می‌گیره به عنوان اسکیل (Scale) تو عکس در برابر عظمت این کوه‌ها قد پشه‌ست چه برسه به خودت!

انقد حواسم به کوه‌ها بود که نزدیک بود بیفتم تو رودخونه. کدوم رودخونه؟ وای وای همین قدر ازش بگم که یه جاهایی انقد خروشان بود که مثل اژدهای “دنریس تارگرین” می‌غرید. (دنریس تارگرین رو می‌شناسید؟ از شخصیتای سریال اجنبیاست. نشناختید هم خیلی مهم نیست)

این کفش پسرونه رو می‌بینید؟ یادتون بمونه این عکس رو تا در ادامه بگم چرا.

محمد، پسری که اون منطقه رو مثل کف دستش می‌شناخت، اومد دنبالمون تو مسیر تا بریم برسیم به محل کمپ و ملحق شیم به بچه‌ها. اول مسیر گفت فقط آماده باشین راه سختیه و قراره بریم تو رودخونه. با خودم گفتم داره شلوغش میکنه‌ها، تا مچ پا آب میاد نهایت، این دیگه آمادگی نمی‌خواد که!

🎧: This is the life – Amy McDonald

اما همون طور که تو این فیلم مشاهده می‌کنید من شکر اضافه خوردم! هیچکس حتی جرات نداشت تو این اوضاع دوربین دست بگیره و فقط دوربینی مثل گوپروی خودش می‌تونست سختی این مسیر رو اینجور که می‌بینید نشون بده که با سخاوت قبول کرد فیلمش رو بهم بده تا بذارم اینجا براتون.

درسته سخت بود اما من هربار با چنگ و دندون از صخره‌ها بالا رفتم یا با ترس و لرز بین آب‌های خروشان پریدم، با خودم گفتم آهاااان، همینه زندگی!

دالان بهشت

بعد از گذشتن از همچون راه صعب‌العبوری، دیدن و بودن تو همچین جای قشنگی نصیبم شد!

اینجا ایران است، شرق استان گیلان.

فکر کن اگه اول مسیر می‌گفتم “وای نه من نمی‌تونم بیام” چی میشد؟ تمام حرف من اینه که اگه بتونی از شر “نمی‌تونم” های زیادی که خودت تو ذهنت درست کردی رها شی، چیزای خوبی منتظرته.

سفر یعنی حادثه!

کفش پسرونه‌ای که تو چندتا پست قبل بهش اشاره کرده بودم یادتونه؟! دیگه نیست! آب برد که برد. حالا بهنام باید از گیلان تا شیراز رو با یه جفت دمپایی قرضی برمی‌گشت خونه!دمپایی که باز نزدیک بود آب ببره 🙂

کجاست اینجا؟

اینکه تا اینجای کار، آدرس دقیق محلی که کمپ کردیم رو نگفتم دلایلی داره:

واقعیت اینه که محلی‌ها و کسانی که راهنمای ما برای رفتن به مناطق خاصی‌ هستن دو تا دغدغه‌ی اصلی دارن همیشه!

اول اینکه نابلدها و مردم عادی بدون توجه به شرایط جوی و با دلی خجسته راهی جایی بشن و خدایی نکرده بلایی سرشون بیاد. شاید با خودت فک کنی “ای بابا، چه بلایی، هیچی نمیشه” ولی  با همین طرز فکر یه بار سر خود من چنان بلایی اومد که تجربه‌ای نزدیک به مرگ رو نصیبم کرد.همین منطقه‌ که عکسهاش رو دیدید خیلی سیل‌گیره و ما شاید آخرین نفراتی بودیم که تو این روزای آخر شهریور تونستیم انقدر تو رودخونه پیشروی کنیم، اگه ناآگاهانه و سرخوش ده روز دیرتر به اینجا می‌رسیدیم و بی‌توجه به آب وهوا تو مسیر رود مستقر می‌شدیم چه بسا الان باید آگهی ترحیم می‌خوندین جای این متن!

اون گونی نارنجی، زباله‌ست که باید علاوه بر کوله‌هامون حمل می‌کردیم.

دوم اینکه امان از زباله‌! دیگه خودمونیم می‌دونیم اوضاع چه جوره. من چی بگم؟ برای همین تعداد کم، دوتا گونی آشغال رو تو مسیر برگشت علیرغم صعب العبور بودن و حمل کوله‌ها با خودمون تا شهر آوردیم، چند درصد مردم این تعهد رو دارن دربرابر طبیعت؟ حال تنگه واشی الان چطوره؟ حال بقیه‌ی جاهای معروف چی؟

‌‌من والا نه ایران رو ارث پدری خودم میدونم و نه دلم میخواد دل کسی رو بسوزونم ولی از شما چه پنهون می‌ترسم! می‌ترسم که جاهای بکر و خوشگل کشورم به زباله‌دونی تبدیل شه یا محلی بشه واسه سودجویی آدمای نااهل. از طرفی نمی‌تونم دغدغه‌های افراد خبره رو نادیده بگیرم و خیانت در امانت کنم. این یک کار ازم برنمیاد.

پیشنهادم چیه بهتون؟ اینکه پاشید برید تو محل و تو هر فصلی از سال که هستین از افراد آگاه و محلی سوال کنید که جای بکر اون منطقه کجاست، جایی که ازدحام نیست اما امنیت هست. اسیر اسم و رسم نباشید. اینکه فلانی رفته پس منم باید خودم رو به اونجا برسونم نباید بشه هدف.

هدف باید دیدن وجب به وجب خاک وطنت باشه، اگه هست چرا از همین دهاتای اطراف محل زندگیت شروع نشه؟

.

این سفر هم تموم شد.

بفرست برای دوستات

Tweet about this on TwitterPin on PinterestShare on LinkedInShare on Google+Email this to someoneShare on Facebookدکمه اشتراک گذاری تلگرام
سارا لویی

سارا لویی

من همون دختری ام که "تنها تو اروپا هیچهایک کرده "، یه دختر معمولی ! دارم سعی میکنم زندگیم رو جوری سپری کنم که دوست دارم و اعتقاد دارم غیرممکن برام وجود نداره. تمام سفرها و ماجراجویی هام دو تا ویژگی مشخص دارند : تجربه ی خیلی کم و پول کمتر! اگه اینجام برای اینکه از اتفاقات سفر هام بنویسم با یه امیدی ته دلم به اینکه تشویق بشید که شما هم ماجراجویی های خودتون رو بسازید.

27 کامنت

  1. پاسخ دادن

    مهدی

    سلام و تشکر بابت مطالب مفیدشما
    به نظرتون مسافرت با ماشین عبوری بهتره یا ماشین شخصی خودت؟حالا اگراز ماجراجویی ماشین گرفتن وهیچهایک کردن صرفنظر کنیم

    1. سارا لویی
      پاسخ دادن

      سارا لویی

      سلام.
      بهتر و بدتر وجود نداره به نظرم. از اونجا که آدما باهم فرق دارن، هر آدمی با توجه به شرایط و خصوصیات خودش باید تصمیم بگیره. هرکدوم معایب و مزایای خودش رو داره.
      امیدوارم منظورم رو رسونده باشم.
      سلامت و سبک‌تر باشید.

  2. پاسخ دادن

    آمنه

    با اینکه خیلی دلم میخواد این جا رو ببینم از تصمیمتون برای اینکه اسمش رو نبرید صمیمانه تشکر میکنم. خانواده منم بومی یه منطقه ییلاقی هستن تو شرق گیلان. این دغدغه هایی که میگید رو خیلی خوب میفهمم. همین اواخر که رفته بودم محلمون همسایه مهربون از این گلایه داشت که حیواناتشون با خوردن زباله ای که توریستا باقی میذارن از بین میرن.

    تازه میدونید، فقط بحث زباله نیست. متاسفانه توریسم به این شکلی که الان بین ما رواج داره از نظر فرهنگی هم به منطقه ضربه میزنه. یه جور خودباختگی فرهنگی میاره برای جوونترهامون. انگار همه میخوان بشن عین اون غریبه های “باکلاس” مسافر. کم کم جلوه های فرهنگ بومی کمرنگ و کمرنگتر میشه. من تحلیل دقیق و جامعی ندارم که دلیل این قضیه چیه, ولی فکر میکنم یه طرف قضیه اون آدمهایی ان که به عنوان توریست میان تو منطقه. کمتر دیدم کسی با صمیمیت و فروتنی بیاد و به سفرش به چشم فرصتی برای تجربه کردن و شناختن نوع دیگری از زیستن نگاه کنه. یا اینکه عمیقا به میزباناش احترام بذاره و بخواد باهاشون بجوشه و دنیا رو از دریچه چشم اونا ببینه. اکثرشون میان که فقط دار و درخت رو ببینن و آتیشی روشن کنن و کبابی بخورن و برن. نگاهشون به طبیعت و زیباییهاش و حتی آدمهای محلی خیلی ابزاریه.

    راستش قصد نداشتم اینا رو بنویسم. فقط میخواستم تشکر کنم که اسم نمیبرید از منطقه. ولی نوشته تون سر درددل م رو باز کرد.
    خوب باشید 🙂

    1. سارا لویی
      پاسخ دادن

      سارا لویی

      آره آمنه جان می‌دونم چی میگی، کاملن قبول دارم این بحث فرهنگی رو. خوب کردی نوشتی، باعث شد به فکر بیفتم که یه چیزی در این رابطه بنویسم.
      انقدر از دل نوشتی که به دلم نشست و دلگرمم کردی به کاری که می‌کنم.
      سلامت و سبک‌تر باشی.

  3. پاسخ دادن

    مخدب

    ممنون ازپاسختون میشه معایبشوبگید

  4. پاسخ دادن

    نیر

    سلام
    از سبک سفر کردن شما خیلی خوشم میاد ارزو می کنم در زندگی بعدیم شجاعت شما رو داشته باشم دیگه بعد از شصت سالگی نمی تونم ارزو اینجور سفرهای داشته باشم ولی از اینگه شما سفر به این سبک میرید ولذت خاطراتتون با ما تقسیم می کنید ممنونم

    1. سارا لویی
      پاسخ دادن

      سارا لویی

      ای جانم به شما،
      نمی‌دونین این کلام پرمهرتون چقدر به دلم نشست. من از شما و شور زندگیتون ممنونم.
      الهی که همیشه سلامت و سبک‌تر باشید.

  5. پاسخ دادن

    مرتضی

    سلام سارا
    اگه اشتباه نکنم دره چ****د هست اینجا (حال کردی سانسور رو :دی)
    اگه همونجاس همون بهتر اسمش رو نیاوردی چون دیگه رفتن به اونجا در فصولی که بارندگی هست واقعا خطریه و کوچکترین بارون کل دره رو پر از آب میکنه و …
    یه سری تجهیزات فرود مث کارابین و هارنس و طناب هم لازمه ، البته ما خودمون دفعه اول بدون اینا رفتیم اما خوشبختانه تلفات ندادیم :))
    و در آخر : اونایی که عاشق طبیعت باشن خودشون راهشون رو پیدا میکنن و نیاز به آدرس ندارن ، مثل آب همین رودخونه که کوه و سنگ رو تراشیده تا برسه به جایی که بهش تعلق داره یعنی دریا 🙂

    1. سارا لویی
      پاسخ دادن

      سارا لویی

      سلام آقا،
      آخیش قربون آدم چیزفهم :))
      سلامت و سبک‌تر باشی.

  6. پاسخ دادن

    مهدی

    سلام
    سبک زندگی و سفر شما خیلی شگفت انگیز و الهام بخشه ممنون که به اشتراک میذارید …
    اگه میشه موضوع خطر مرگ رو یکم بیشتر باز کنید. قبول دارم همچین سبک سفری میتونه تا حدی خطرناک باشه ولی به نظرم اینطورام نیس که دنبال کردن یه سگ یا کمپ کنار یه رودخونه باعث مرگ بشه هرچی باشه قرار نیس تو گیلان سونامی بیاد که :|||

    1. سارا لویی
      پاسخ دادن

      سارا لویی

      سلام. ممنونم ازتون.
      خطر مرگ مربوط به این سفر نمیشه :)) اون رو از جهت اینکه آدما بدون داشتن اطلاعات کافی از محل و سرخوشانه راه میفتن به جای ناشناخته،عرض کردم.
      تجربه‌‌ی نزدیک به مرگ برمیگرده به سفری به گردنه‌ی کلیبر آذربایجان شرقی تو فصل نامناسب و گیر کردن تو کولاک برف و بوران. اون مورد خیلی سال پیش اتفاق افتاد وقتی که خیلی بی‌تجربه بودم. بعدتر محلیا گفتن هیچ آدم عاقلی تو این فصل به اونجا نمیره.
      سلامت و سبک‌تر باشی.

  7. پاسخ دادن

    مهدی

    یکی ازدوستان من درفولادشهرتابستان گذشته ازیه کوه کوچک توخودشهربالارفت ومتاسفانه دراثرسرگیجه کشته شد وهفته بعد تصادفی پیداش کردن توگوگل عست باورکنیدگاهی مرگ ازرگ گردن هم نزدیکتره (دورازجون )بایدمراقب بود

    1. سارا لویی
      پاسخ دادن

      سارا لویی

      در اینکه باید مراقبت بود با شما هم نظرم.
      ولی در نهایت مرگ و زندگی دست خداست.
      سلامت و سبک‌تر باشید.

  8. پاسخ دادن

    مريم

    يعنى از تهران سوار وانت شديد؟ يا تا گيلان رفتيد بعد سوار وانت شدين تا برسيد ده؟
    من مى خوام خيلى با دل خوش بپرم وسط داستان و تنها برم يزد. يعنى اين كه مرد باهام نباشه حماقت نيس؟

    1. سارا لویی
      پاسخ دادن

      سارا لویی

      سلام مریم.
      از تهران تا حوالی قزوین رو سوار یه وانت شدیم. تو جاده‌های فرعی گیلان هم باز سوار یه وانت دیگه شدیم. در کل وانت تو هیچهایک نقش اساسی داره :))
      اینکه مرد همرات باشه یا نه مهم نیست ولی بار اول رو اگه با یه آدم باتجربه صرف نظر از جنسیتش بری عاقلانه‌تره.
      صرفن از این جهت که یاد بگیری چی به چیه. اگه بلدی و بار اولت نیست که هیچ. برو خدا به همرات.
      سلامت و سبک‌تر باشی.

  9. پاسخ دادن

    فاطمه

    واااای سارا که من چقد سفرنامه هاتو دوس دارم!

    1. سارا لویی
      پاسخ دادن

      سارا لویی

      واااای فاطمه که چقدر انرژی میدی به آدم. دمت گرم.

  10. پاسخ دادن

    حامد

    اي بابا، اين پست رو كه من خونده بودم. بايد از اين به بعد روي همه پست هاتون يه كامنت بزارم بعنوان بوكمارك.

    1. سارا لویی
      پاسخ دادن

      سارا لویی

      :)))

  11. پاسخ دادن

    Delsa

    سلام.
    مرسیییی. خیلی از نوشته هاتون استفاده می کنیم. من هم خیلی دوست دارم منطقه گیلان رو ادونچری مسافرت کنم.
    سارا جان شما خودت باتجربه هستی و ای کاش می شد واسه ما دخترهایی که دوست داریم هیچکایک رو برای اولین بار تجربه کنیم یه برنامه می گذاشتین…حالا شما ممکنه وقت نداشته باشین ولی درکل یه آدم باتجربه که بشه باهاش هیچهایک کرد رو از کجا پیدا کنیم؟

    1. سارا لویی
      پاسخ دادن

      سارا لویی

      سلام دلسا جان،
      خوشحالم که توام یه ماجراجویی. ببین در حال حاضر ما به فکر یه راه حل عملی برای کمک به پیداکردن همسفر هستیم.
      شاید اینکه همه با ما بیان سفر عملی نباشه. می‌خوایم ماهیگیری یاد بدیم جای ماهی.
      کمی بهمون وقت بده 🙂
      سلامت و سبک‌تر باشی.

  12. پاسخ دادن

    Delsa

    واااای خیلی عالیه ممنون. پس منتظر یه سورپرایز باشیم.

  13. پاسخ دادن

    Maryam

    سلام مریم جون😊…منم هم اسم خودت مریمم…عاشق سفرم و چند وقته که تصمیم گرفتم برم و ایرانو ببینم و تصمیم دارم به عنوان اولین سفرم به یزد برم…دنبال یه همسفر پایه و اهل دل میگشتم اگه دوس داری میتونیم با هم شروع کنیم…….

  14. پاسخ دادن

    علی زرونی

    عالی بود …

  15. پاسخ دادن

    الهام

    سلام سارای مهربون
    دیشب خیلی اتفاقی پیج اینستاگرامت رو دیدم و از اونجا اومدم اینجا و پیج اینستای مریم و پری رو هم دیدم
    از صبح زود دارم سایت به این قشنگی رو می بینم و چقدر دارم کیف می کنم.
    و از این همزمانی لذت می برم که دقیقا تو روزهایی پیداتون کردم که تو فکر ایرانگردی ام.
    و کلی ایده گرفتم ازتون.
    خیلی خوبید.
    ممنون که اینقدر سخاوتمندانه ما رو هم در دانسته ها و لذت هاتون شریک می کنید.
    کلی دوستتون دارم همه تون رو***

    1. سارا لویی
      پاسخ دادن

      سارا لویی

      سلام الهام جان،
      تو نمی‌دونی که با همین کامنت چه انرژی زیادی رو بهمون میدی. دمت گرم. ما هم دوستای ندیده‌مون رو دوس داریم.
      سلامت و سبک‌تر باشی.

  16. پاسخ دادن

    پارسا

    کلا این روزا که همه غرق این زندگی روزمره شدن آدمایی مثله شما کلی روحیه بخشن واسه من!من خودم اهل کوهنوردی و طبیعت گردی اینجوری هستم ولی خب به خاطر دانشگاه و پزشکی اینا از تهران دور شدم و یکم فرصتش از دست رفته!ولی بالاخره دوباره شروع میکنم مطمئنم :)!آرزوی سلامتی برای طبیعت گردی های بیشتر!

کامنت بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

Top