سرآغاز اولین سفر، قسمت اول: ترس!

57

رسیده بودم به چهارساعت قبل پرواز و هنوز گیج و منگ توی خونه می‌چرخیدم. چمدون مشکی‌ای که  نمی‌دونستم واقعا باید توش چی بگذارم هنوز با در باز گوشه‌ی خونه افتاده بود و من مضطرب و سرگردون، از این گوشه به اون گوشه به دنبال وسایلم می‌گشتم. تمام انرژی یک ماه گذشته‌ام رو گذاشته بودم برای این لحظه و حالا که زمان رفتن رسیده بود، احساس می‌کردم که دیگه جونی ندارم. تا چهارساعت دیگه یه فصل جدید از زندگیم شروع می‌شد؛ فصلی که نه من و نه هیچ‌کس دیگه نمی‌دونست قراره به کجا ختم بشه. تا چهارساعت بعد سوار هواپیمایی می‌شدم که من رو به بزرگ‌ترین آرزوی زندگیم می‌رسوند:

سفر طولانی، تنها، بدون پول و برنامه

و این‌ بار دیگه هیچ چیز خیال و توهم نبود، ساعت چهار بامداد توی دنیای واقعی هواپیما از فرودگاه امام‌خمینی می‌پرید.

 

مریم سراغاز۱
چمدون رو گذاشته بودم گوشه‌ی اتاق و سعی می‌کردم خیلی نگاهش نکنم. ساده‌اش اینکه ترسیده بودم. درست یک ماه قبلش بود که یکهو زده بودم زیر روتین همیشگی زندگی و تصمیم گرفته بودم راه بیفتم و پا بزارم توی تصمیمی که چند ماه قبل گرفته بودم ولی اینکه کجا و چطوری، هیچ‌چی نمی‌دونستم. تنها چیزی که می‌دونستم و بهش باور داشتم این بود که حتماًً شدنیه و حتماً راه‌هایی برای انجامش وجود داره:

پس فقط باید چشم‌هام رو ببندم و بپرم.

شش ماه قبل این ماجرا بود که تو اوج خستگی‌ها و ناخوشی‌های روزگار، راهم افتاد به یک سفر نسبتا طولانی به نیوزیلند. از تمام زندگی‌ام خسته بودم و احساس می‌کردم هیچ راهی برای بیرون اومدن از اون حال ناخوب وجود نداره. گیر کرده بودم تو تصویری بدون کیفیت و خش‌دار از زندگی و به زور داشتم به خودم می‌قبولوندم که این تصویر خش‌دار یعنی زندگی  و اینکه نه خودت و نه هیچ بخشی از زندگی‌ت رو دوست نداشته باشی یعنی واقعیت زندگی.  باوجود این‌که قرار بود یک سفر کوتاه  سه‌هفته‌ای باشه، تبدیل به یک سفر دوماهه شد و جایی توی همون سفر بود که یکهو سر راهم سبز شد: دختر جوونی هم‌سن‌وسال خودم از اروپای شرقی که دوسال بود توی سفر بود؛ بدون پول، بدون برنامه و تنها! از تمام دیدار با اون دخترک چیز زیادی یادم نیست به‌جز چندتا جمله و هیجان من از دیدن کسی که داره آرزوی دور و دراز من ‌رو زندگی می‌کنه و دریایی متلاطم از حس‌های پراکنده. نمی‌دونستم چه خبر شده و چی قراره بشه ولی از همون مکالمه بود که فهمیدم یک چیز عمیقی توی روان من تکون خورده. اینکه

می‌خوام سفر کنم: بدون پول، بدون برنامه و تنها…

که این سفر تنها خواسته‌ایه که الان عمیقاً از زندگیم دارم و می‌خوام تمام بهاش رو بپردازم. موقع خداحافظی  پرسید: «کی سفرت رو شروع میکنی؟»، بدون اینکه به هیچ چیزی فکر کنم گفتم: «شش ماه بعد!»

بعد از اون دیدار بود که راهی تهران و خونه شدم‌‌‌. ‌تمام راه برگشت ته دلم می‌ترسید که نکنه فراموش کنم سفر بزرگترین آرزوی زندگیمه؟ نکنه دوباره بیفتم توی زندگی و کار و یادم بره؟ اگه دوباره به اون تصویر خش‌دار و سیاه و سفید از زندگی عادت کنم و یادم بره رنگ زندگی یک چیز دیگه بود، چی؟! تمام راه برگشت رو با خودم کلنجار رفتم. با وجود اینکه عمیقاً می‌دونستم که باید یک قدمی بردارم، انگار یک‌جور ناخوشایندی دوست داشتم که به خودم بقبولونم که آرزوهای رنگی جاش توی دنیای آرزوهاست ‌و دنیای واقعی، دنیای درد و رنج و دوست نداشتنه!

IMG_20160304_144635
یک ماهی مونده به سفر بود که نشسته بودیم روی کاناپه‌ی طوسی و چای به‌دست گپ می‌زدیم. باوجود این‌ که بعد سفر نیوزیلند برای شروع سفر مصمم شده بودم ولی هنوز نیاز به یک جرقه‌ی آخر داشتم. همین‌طور از در و دیوار می‌گفتیم که یکهو پرسید:

_مریم برنامه‌ات چیه؟!

_سرگردونم!

_پس چرا نمیری سراغ درس و دانشگاه و دکترا؟!

_نمی‌دونم. از اون سفر پنج ماه قبل روانم تکون خورده و قول دادم به خودم که برم سفر: طولانی و تنها، بدون پول و برنامه! ولی نمی‌دونم کی و چطوری!

و همون موقع بود که در کمال تعجب یکهو گفت:

_خوب پس چرا معطلی؟ کدوم بخش زندگی‌ت رو دوست داری که پایبندت کرده؟ نگران از دست دادن چی هستی؟ اینقدر دنبال بهونه نگرد مریم! اگه واقعا راه افتادن و دل به جاده دادن آرزوته، پاشو راه بیفت و یادت نره که یک‌بار بیشتر زندگی نمیکنی! که هیچ‌چیز مهم‌تر از فرصتی که برای زندگی بهت داده شده نیست! که وقتی دنبال ارزوهات نمیری فقط وفقط خودت مسئولی وبس!

همون شب و درست بعد از همون مکالمه بود که تصمیم نهایی‌ام رو گرفتم! فرصتی برای از دست دادن نبود و باید راهم رو شروع می‌کردم.

یک ماه آخر با استعفا از کار و خرید بلیط به سرعت برق و باد گذشت و رسیدم به دم‌دمای روز حرکت! تصورم از این روزهای قبل سفر هیجان بود و تنها چیزی که به جای هیجان باهاش روبرو می‌شدم فقط ترس بود و ترس… واقعیتش هیچ دختر غیرغربی‌ای رو نمی‌شناختم که کوله‌اش رو انداخته باشه رو دوشش و راه افتاده باشه! کسی که بتونم با فکر کردن بهش به‌خودم بگم «نگاه کن بدون پول و برنامه و تنها و طولانی رفت و شد، پس تو هم میتونی! » تنها خودم بودم و خودم و نگاههای پر از قضاوت و شماتت اطرافیان.

ساعت سفید خونه‌ام دوازده شب رو نشون می‌داد و این یعنی موقع رفتن بود! دیگه باید زیپ چمدون رو که سرکشانه برای بسته‌شدن مقاوت می‌کرد می‌بستم و راه می‌افتادم. و اینطور بود که بالاخره با وجود همه ی اشک‌های از روی ترسم، بندهای کفشم رو بستم و راهی فرودگاه امام شدم! خودم هم باورم نمیشد که حقیقت داره. که پام رو گذاشته‌ام تو رویای همیشگی زندگیم: سفر تنها، بدون پول، بدون برنامه…

و تا چند ساعت دیگه همه چیز از نو شروع می‌شد.‌..

54

57 کامنت

  1. همه اون چه که من یکی دو ماهه دارم تجربه می کنم. همه اون تردیدها و ترس ها و اشتیاق ها و دل لرزیدن ها وقتی به سفر طولانی بی برنامه و بی پول فکر می کنم. و همه اش هم به خاطر شماسه تا دختره که تو این یکی دو ماهه خواب و خوراک نذاشتید برام. شدید «م» من 🙂

  2. خیلی دمتون گرم …منم خیلی وقته دلم میخواد اینکارو کنم اما من خانواده ام باسفرتنهاییم به یه شهر دیگه مشکل دارن چه برسه به یه کشور دیگه وهمه سفرای ک این مدلی رفتم باپیچوندن بوده …اما برا این داستان که ارزومه نمیدونم چیکارکنم :(…شماها واقعا خانواده هاتون مشکلی نداشتن با این داستان اگه داشتن چطوری حلش کردید؟؟

    • قربونت برم:) ببین همچین کاری توی ایران خوب شایع نیس و قاعدتا خانواده‌ها موضع دارند.سعی میکنم بنویسم در موردش

  3. مریم جون شما هم شدین میم من….نه تنها تو سفر بک پکری هیچهایکی که به زودی دارم میرم….بلکه تو همه چی….یه تلنگری بودین برام که خودم باشم…برم دنبال آرزوهام و شاد شاد باشم

  4. سلام
    اسم من سهراب مریم جان واقعا از هستی متچکرم که شانس آشنایی با تو روبهم داد منم میخوام شروع کنم همیشه فک میکردم چرا منم نباید یه خونواده کامل داشته باشم چون فقط من و مادرمبا همزندگیمیکنیم تک و تنها اما بعد از آشناییبا شما زندگی رو جور دیگه ای نگاه کردم اتفاقا این یه فرصت برا من چون راحت تر میتونم دل بکنم و راهیشم فقط یهسوال ؟ واسه شروع باید ویزای کجا رو بگیرم . خودتون چجور شروع کردید ؟ لطفا راهنماییم کنید

    • سهراب جان خوشحالم بعد مثبت تنهاییت رو دیدی! عالیه این قضیه. همه چی رو دارم مینویسم و اینستا گرام هم هست. دنبال کن ماجراها رو تا دستت بیاد چیکار کنی:)

  5. وقتی توی اینستا پیجت رو دیدم و شیوه زندگیت رو متوجه شدم برام جالب عجیب هیجان انگیز و پر از سوال بود خوشحال شدم که خوندم این وبلاگ رو راه اندازی کردید این طوری کلی سوال که برام پیش اومده جواب داده میشه و با وجود این که خودم شرایط همچین نوع زندگی رو ندارم اما با خوندنش مطمئنم یه مقدار در هیجانش شریک میشم

  6. سلام مریم جون
    میدونی اینستاگرامتو دیدم و همه کپشناتو خوندم و به هم ریختم میدونی چرا چون دیدم تو هم داری رویاهای منو زندگی میکنی و با خودم گفتم تو چه دختر فوق العاده ای هستی و دلم تک تک لجظه هایی که تجربه میکنی را خواست نوشته هات بد جوری روی دلم میشینه
    خیلی دلم میخواد باهات بیشتر اشنا بشم و بدونم راجه بهت جالبه بدونی منم اقامت استرالیا دارم و لند کردم و برگشتم و ایرانم

    ناراحت شدم که چرا وقتی مجرد بودم جسارتشو پیدا نکردم مثل تو زندگی گنم و همیشه ترسیدم از تنهایی و الان اما ……

    • عزیز دلم:) مرسی از اینهمه لطفت. مطمین باش هرچی رو بلدم و یادگرفتن رو سعی میکنم منتقل کنم. عالی باشی

  7. سلام مريم جان من تازه با پيجت توو اينستا آشنا شدم.تا حالا اصلا نميدونستم توو ايران هم ميشه اينطورى سفر كرد. عاشق هيچهايك شدم چون فهميدم چيزايى كه توو سرم بوده و آرزوها محال يا مسخره نبودن. و محبت شما منو به وجد آورد وقتى ازتون يه سوال پرسيدم خيلى زود جوابمو داديد.
    به عنوان يه دختر واقعاً بهت افتخار ميكنم و از روزى كه شناختمت به خودت و سبك زندگيت فكر مبكنم. ميخوام زندگيمو از تو الهام بگيرم و بقيه رفقاى عشق سفرمون.

  8. سلام بر پرستو های سبک بال
    مطالب تون و هدف تون از زندگی، فوق العادس .
    مثل شما بودن تو حرف شاید خیلی راحت باشه یه کوله بندازی رو دوش و را بیافتی … اما انصافا کار هر کسی نیست!
    آرزو می کنم همیشه پایدار و ثابت قدم باشین
    با اجازتون من اسم شما ها رو با توجه به هدف تون و نام سایت : پرستوهای سبک بال انتخاب کردم
    شاد و پیروز و موفق باشین

  9. سلام مریم جان من مدتهاست که صفحه اینستاگرامت رو هم دنبال می کنم .می خواستم بدونم چطور تو کشور دیگه کار پیدا می کنی؟از طریق سایتهایی مثل workaway?یا اینکه همونجا این موقعیت برات پیش میاد؟مرسی

    • هم از ورک اوی میشه استفاده کرد هم از تبلیغات محلی و ملاقات با آدما.اگه ادم پیگیری باشی راهش رو‌حتمن پیدا می‌کنی تو مقصد. بهترین راه هم پرسیدن از محلی‌هاست. عالی باشی

  10. سلام مریم جون میدونم سوالم تکراریه ها ولی میشه یه خورده جزئی تر توضیح بدین مثلا برای ویزا چی جوری اقدام کردین ؟ خرج سفرتون فقط برای خرید بلیط هواپیما بود ؟ چه مقدار پول باید همراهمون باشه ؟ لزوما باید تو اون کشور آشنا یا اقوامی داشته باشیم ؟ ببخشید خیلی سوال پرسیدم

  11. تمام بچه هایی که اینجان و نوشته های شما عزیزان به قول مهدی پرستوهای سبک بال رو میخونن، یه روزی به این سبک زندگی فکر کردن مثل من که زیاد خواستمو فکر کردم بهش تا نتیجش شد اتفاقی آشنا شدن با اینستای شما :))
    ترس از آینده این لایف استایل و جسارت کندن از کار،درس و زندگی راحت و رها شدن.. به نظر من بزرگترین چالشه برای عملی کردن این آرزو…. بیشتر از غلبه به این سختی ها برامون بنویسین عزیزان

  12. سلام مریم عزیز و دوست داشتنی
    مرسی که هستین و مرسی که می نویسین برامون
    روزی رو میسازم که این رویا بشه سبک زندگیممممممممم 🙂

  13. سلام مریم جان
    شرح زیبایی بود از احساس واقعی سفر. آدم وقتی آلوده سفر می شه با دنیایی آشنا می شه که هیچ چیزی دیگه نمی تونه جاش رو بگیره! اما از اون زیباتر حس زیبای به اشتراک گذاری تجربیات سفر با دیگرونه.
    تو یه جای نوشته هات گفتی هیچ دختر غیر غربی رو نمی شناختی که قبلا این کار رو کرده باشه و این در واقع به همون فرهنگ تنبلی در به اشتراک گذاری تجربیات ما ایرونی ها بر می گرده! هرچند دوست خوبمون شادی گنجی سال ها قبل تو این زمینه هم تاثیر گذار بود!
    سخن آخر اینکه مهم نیست چجوری و کجا سفر می ری! مهم اینکه حس کنی با دیدن آدم ها و فرهنگ های جدید سرعت و ریتم زندگی برات کندتر و لذت بخش تر می شه و هر لحظه از زندگی مفهوم پیدا می کنه!
    بازم ممنون که می نویسی. شاد و سلامت باشی

    • سلام شیما و علی عزیز. مرسی از کامنتتون و مرسی از معرفی. یه علت اینکه الان نسبت به نوشتن احساس وظیفه میکنم اینه که ادمها بدونن شدنیه و نترسن. شادی عزیز دلم رو بعدها شناختم. مطمیننا گه از قبا میشناختمش خیلی شاید ساده تر میشد همه چی! منظورمم از این جمله این بود که من نمیشناختم.
      عالی باشید و سبک تر دوستای من

  14. مریم جان خیلی عالی بود و موفق باشی.
    در ارزوی سفرم.همیشه دوست داشتم تجربه اش کنم.ولی بقول شما ترس مانع بزرگیه.
    کار.خانواده و ….
    امیدوارم بتونم اینکارو بکنم
    انشالله

    • عزیز دلم با ترس هم یه روز کنار میای..یواش یواش..یادمون نره همه کارای بزرگ از قدمای کوچیک شروع میشه. عالی باشی و سبک تر

  15. سلام مریم جان
    ممنون از اینکه لذت خاطرات سفرهایت رو باماتقسیم میکنی ممنون از وبلاگ خاطرات سفر که منو با وبلاگ شما دختران شجاع آشنا کرد شب اول تا ساعت ۲ صبح وبلاگتون خوندم لذت بردم دم همه تون گرم
    با سپاس

  16. سلام
    من قصد دارم چند ماه برم نیوزیلند برای گردش چون طبیعت شو دوست دارم همسرم ومن شصت سال داریم دوتا فرزند ودوتا نوه داریم هر دو بازنشسته هستیم
    چند سفر آسیایی وبرزیل با تور رفتیم قرار یکماه عید نوروز بریم اروپا اون هم با تور
    زبان حد متوسط بلدیم
    به نظر شما با شرایط ما می تونیم بعد برگشتن اروپا پیگیر ویزا برای سفر نیوزیلند باشیم برا مدت چند ماه به ما ویرا میدن یا باید شرایط دیگری داشته باشیم حال اگر این ویزا رو گرفتیم می تونیم یه ماشین کرایه کنیم وخودمون بریم نیوزیلند برگردیم
    ما هیج جا بدون تور نرفتیم ممنون از اینکه مرا راهنمایی می کنید خیلی دلم می خواه یکبار اینطور سفر برم امیدوارم با کمک شما به این ارزوم برسم

    • سلام نیر عزیز. نیوزیلند کشور بی‌اندازه زیبا و دوست‌داشتنی‌ای هستش. سفر کردن به اونجا رو حتمن بهتون پیشنهاد میدم. در ارتباط با ویزا نمی‌دونم دقیقن چون تمام افرادی رو که دور و بر م دیدم که توریستی و بدون تور رفتن یک دعوتنامه داشتن. حالا بهتره ویزا رو خودتون مطالعه کنید. برای ماشین هم قطعن ممکنه به شرط اینکه با رانندگی تو جهت مخالف (راست) راحت باشید. سفرتون بخیر

  17. سلام میگم این که اولین سفرت بوده بلیط برا کجا گرفته بودی؟ و یه سوال دیگه اون ۶ ماه قبل سفر روداشتی برنامه ریزی و پرسو جو میکردی؟

  18. من دوساله تو حسرت یه ترکیه رفتن موندم اخه انصافه ؟ هر جا باشه میمونم و مهم نیست .یکی میگه با تور برو ارزونه اما پولم به تور نمیرسه .همینجور اسیر ترس و نداری دوساله حسرت میکشم

  19. سلام سرکار خانم مریم میخواستم یه خواهش کنم.در صورت امکان سمینار برگذار کنید تا از نزدیک تبادل اطلاعات بشه و ما رو هم با خبر کنید.
    لبخندتون مستدام و راهتون سبز

Comments are closed.