زنجیره‌ای بدون چشمداشت

2

مرد اهل ویتنام بود و سی و چند سالی سن داشت. با وجود این‌که بعد دو سال دیگه اسم و قیافه‌اشخیلی تو ذهنم نمونده بود، ولی گه و گاه با مناسبت‌های مختلف به یادش می‌افتادم. گوشه‌ی دفترچه یادداشت کوچیک سفرم شماره‌ی تماس و جایی که سوارمون کرده بود رو نوشته بودم و کنارش با دستخطی که به خاطر پیچ‌های جاده لرزیده بود یادداشت کرده بودم «راننده‌ی ویتنامی، همونی که وسط مسیر فلان شهر سوارمون کرد». زیر شماره‌ی تلفنش هم تو پرانتز با یک دستخط کج و کوله اضافه شده بود: «بهمون سپرد که  اگه یک وقتی توی این شهر بودین و نیاز به کمک داشتین حتمن باهام تماس بگیرین.».

0

2 کامنت

ارسال کامنت