سیرک‌باز و فرشته

11

وارد خونه که شدیم میله‌ها و حلقه‌هایی که وسط خونه آویزون بود توجهم رو به خودش جلب کرد. با وجود اینکه می‌دونستم دارم وارد خونه‌ی یک خونواده سیرک‌باز میشم ولی بازهم ذهنیتی نداشتم که قراره دقیقن با چی روبرو شم. وسایلم رو توی اتاقم و گذاشتم برای خوردن چایی ویکم معاشرت از اتاق بیرون اومدم. همون موقع بود که فهمیدم با خونه و خونواده‌ی متفاوتی روبرو هستم، خونه‌ای که سگ و گربه‌اش از توی حلقه می‌پریدن و مرغ و خروسهاش روی ماشین های کوچیک اسباب بازی سر میخوردن…

0

11 کامنت

  1. مریم همیشه حرف بزن میدونی این حرفا چقدر منو کمک کرده، آرومم کرده و جهان رو برام زیباتر کرده؟ میدونی که تقریبا ده باری شده یا شایدم بیشتر که صداتو قبل خوابم گوش میدم؟ میدونی چقدر نسبت به انتخاب تصمیم هام جسورتر شدم.. صدای تو به من ارامش و صلح درونی تزریق میکنه، بیشتر حرف بزن دوستت دارم :*

  2. مریم جان حرفت درست و منطقی است اما بعضی وقتها این جامعه هست که نمی ذاره با مسائل به صورت چالش روبرو بشیم.انقدر فضا رو تیره می کنند که با خودت میگی من چرا زنده ام با این تفاسیری که بقیه از مشکل من دارن نباید زنده باشم. منظورم نگاه و رفتار جامعه است بالاخره ما که تنها زندگی نمی کنیم.باز هم خیلی ممنون

    • سلام مونا جون. کاملا حق با توئه. منتها یک چیزی که با دیدن و شنیدن از همچین آدمهایی می‌تونیم یاد بگیریم، اینه که چجوری اون انتظار جامعه از خومون رو بشکونیم و خلاف جریان رودخونه شنا کنیم؟ کاملا حق با توئه که خیلی سخته ولی اگه از پسش بر بیایم خیلی ازادی به همراه داره. پس بیا نا امید نشیم و برای آزادی روانی خودمون تلاش کنیم:)

  3. مریم بانو فک کنم اگه چندتا تصویر از تجربیاتی که داری رابشون حرف می زنی بزاری خیلی ارتباط رو قوی تر می کنه واسه خواننده این ماجراهای زیبا … سلامت و شاد باشی در همه حال

ارسال کامنت