عمل‌گرایی یا بی‌تفاوتی؟

14

من در مورد جنگل‌های آمازون هیچی نمی‌دونم. از سیاست‌های کوبا سردرنمیارم. اخبار ترور تو دنیا رو مو به مو دنبال نمی‌کنم. نمی‌دونم سردترین کشور دنیا کجاست یا تو هر کدوم از ایالت‌های آمریکا چه خبره. کلن هیچوقت اطلاعات عمومیم خوب نبوده و همیشه هم خودم مستقیم به زبون آوردمش و ازش خجالت نمی‌کشم.

هر آدمی تو زندگیش یه سری دغدغه‌هایی داره. مثل وضعیت جامعه، سیاست‌های منطقه، سلامت خودش و خانواده‌ش، آب و هوای محل زندگی، ترافیک و مسائل کاری و کلی چیز دیگه. اینا دایره‌ی نگرانی‌های اون آدم رو تشکیل میدن. یه دایره‌ی کوچک‌تر تو دل این دایره‌ی نگرانی‌ها هست که بهش می‌گن دایره‌ی نفوذ یا تاثیرگذاری. یعنی اون چیزایی که به طور عملی می‌تونی روشون تاثیر داشته باشی، مثل شغلت یا محل زندگیت و یا تغذیه‌ و فعالیت بدنیت.

حالا حرف سر اینه که بهتره آدم بیشتر وقت و انرژیش رو بذاره رو چیزهایی که تو دایره‌ی نفوذش هستن…

0

14 کامنت

  1. پری جونم من از اون دسته از آدمام که ريکشنشون ضعیفه,ینی با اينکه همیشه دلتنگ دوستام ميشم ولی هيچ حرکتي واسه تو این دلتنگيه انجام نميدم تا خودشون خبری ازم نگيرن.مدليته ی من اينه و ظاهرا نزديکانم پذيرفتن ديگه قضیه رو!ولی امروز حسابي اعصابم از دست خودم خورد شد آخه شما انقد زحمت ميکشين من انقد عاشق شخصيتتونم و هی دارم تو وبلاگ و کانال و اينستاگرامتون سرک ميکشم ولي هيچ کامنتي نميذارم که تشکر کنم!دور از ادبه واقعا!مرسي که هستين بچه ها مرسي که دارين قدم های به ظاهر کوچيک اما خيييلي بزرگ واسه پيشرفت سطح فکري من و امثال من برميدارين.مرسی که انقد خوبين

    • عزیزم! منم دقیقن مثل تو هستم و یه وقتای ری‌اکشنام ضعیفه و درک میکنم:)) اما بهرحال کلی ازت ممنونم که اومدی کامنت گذاشتی و واقعن باعث دلگرمیه این کامنت‌ها:)

  2. چه پادکست خوبی بود پری خانم
    چرا انقدر دیر با سایت شما آشنا شدم. چقدر صحبتاتون دلنشین بود.
    شاید تمام چیزایی که گفتی رو می دونستم ولی بصورت پراکنده. خیلی قشنگ همه چیزایی که می دونستم رو با مثال های ملموس کنار هم گذاشتی و بهمون خوروندی. ایول
    خلاصه که فوق العاده بود. لطفاً از این پادکست ها بیشتر بزارین.

    • ممنونم ایمان جان خوشحالم که موضوعی که انتخاب کردم رو دوست داشتی! ماهی رو هم هروقت از آب بگیری تازه‌ست راستی:دی
      موفق باشی

  3. پری پری عالی بود و خیلی خیلی بهتر از پادکست قبلی . تبریک تبریک.
    این دفعه موضوع چیزی بود ک من نمی دونستم اتفاقا دنبالش بودم مرسی ک نجاتم دادی .
    همش فکر می کردم چرا من وقتی اتفاقی می افته پست نمی کنم برعکس بقیه‌‌ هرکاری می کردم دوست نداشتم پست کنم.می گفتم اخه ک چی و واقعا داشتم شک می کردم که خوب مگه تو اینا دغدغت نیست ؟ خوب چرا در موردش پست نمی کنی؟ مثل آتنا مثل معدنچیا . و فهمیدم چیه الان . دوست دارم بتونم کاری کنم واقعا .

    • ایول وقتی تو میای میگی نمیدونستی حال می‌کنم با موضوعی که انتخاب کردم:دی ولی واقعن باید یه بار تو چارراهم دوباره حرف بزنم درباره این موج پست گذاشتن‌های الکی و بی فایده!

  4. خوب بود مرسی.یه پادکستم بگودرمورد اینکه چرا وقتی درمورد یه چیزایی تنبلی میکنیم,تنبلی های بعدی به ردیف میاد سراغمون…حتی اگه آدم تنبلی نباشیم.البته نمیدونم این به اون (محرومیت؟)آموخته شده ربط داره یانه.😕

  5. خیلی جالبه!! من امروز دقیقا درباره ی همین موضوع توی اینستاگرم استوری گذاشتم و یکی از دوستام منو متهم به بی تفاوتی و بی احساسی کرد. گفتم والا منم حس دارم ولی دم به دقیقه همه ی حوادث رو به جهانیان تسلیت نمیگم و دم به دقیقه اخبار جنگ رو توی صفحه ی شخصیم نمیذارم چون کسی منو به خاطر اخبار جنگ فالو نمیکنه! خبرگزاریها برای این کارا ساخته شدن. تسلیت گفتن خالی فایده ای نداره. بعد سایت شما رو توی استوری به دوستام معرفی کردم و گفتم این دخترا خبر جنگ رو منتشر نمیکنن ولی از بی تفاوتیشون نیست. اونا (یعنی شماها) دارن با گفتن تجربه های خاصشون غیر مستقیم کمک میکنن که آدما با خودشون و بقیه نجنگن و مهربونتر باشن.
    بعد از همه ی این ماجراها خیلی اتفاقی این پادکستو دیدم و گوش دادم! دقیقا حرفای امروز من بود ولی با بیان بهتر. این پادکستم به دوستام معرفی کردم. مرسیییی خیلی سایتتون خووووووبه

  6. پری جان توی سرچم راجع به سفر به هند به اینجا رسیدم و خوشحالم از اینکه باهات اشنا شدم.وقتی متوجه شدم پزشکی رو رها کردی و راهی که دوست داشتیو ادامه دادی علاقه مند شدم بیشتر سایتتونو بخونم.من دندانپزشکم و تقریبا دو سال میشه درسم تموم شده،از شغلم بدم نمیاد گاهی وقتا ها دوسش دارم و گاهی وقت ها هم ازش خسته میشم .قصد داشتم تخصص بخونم ولی یه مدت همش فکر میکنم بیش از حد وقتمو روی درس گذاشتم و بقیه جنبه های زندگی رو تجربه نکردم.حقیقتا از وقتی اینستاگرام اومده و با سبک های مختلف زندگی بیشتر اشنا شدم این فکر بیشتر اذیتم میکنه و تا قبل ازون انقدرها هم از زندگی ناراضی نبودم.یه جورایی راه زندگیمو گم کردم و متاسفانه الان دو سال به جای حرکت کردن سر جام ایستادم.مثل تو راجع به نخواستن شغلم مطمئن نیستم ولی چشمم به بقیه چیزها هم هست مثل نقاشی و سفر و فیلم دیدن و کتاب خوندن.ولی وقتی فکر میکنم باید ۴ سال دیگه درس بخونم و ممکنه ازین علایقم دور بشم انگیزم برای درس خوندن کم میشه،فکر میکنم بیشتر دارم تنبلی میکنم و این ها هوسیه که از دیدن زندگی بقیه به دلم افتاده ولی از طرفی هم میگم نکنه این فکر برای اینه که همیشه درس خوندم و از بقیه ابعاد زندگی دور بودم.امیدوارم گیجت نکرده باشم خودم که حسابی گیجم

Comments are closed.