متانویا

39
 

ازم پرسید: «چی شد که سفر شد راه زندگیت؟ تو آدم آرومی بودی. این‌همه جسارت و هیجان یهویی از کجا اومد؟»

سرم رو پایین انداختم، رفتم تو فکر. از بین همه‌ی کلمه‌ها قلاب یه دونه‌اش بدجوری به فکرم گیر کرد.«یهویی» اما یهو نبود. برام عجیب بود که از بیرون اینجوری دیده میشم. اینجوری که اون دختر آروم و نایس همیشگی «یهو» تبدیل به یه مسافر ماجراجو شده. یعنی با خودت فکر می‌کنی که یک روز بی‌مقدمه از خواب بیدار شدم و بند کتونی‌هام رو محکم بستم و راه افتادم به سفر تنهایی و طولانی؟

تو ذهنم پرت شدم به هفت سالگی! به یه ظهر تابستون وقتی با بچه‌های فامیل تو کوچه باغای دهات پدری دنبال هم می‌کنیم. می‌رسیم به یه دیوار نیمه ریخته. وایمیسم و اصرار می‌کنم که بیاین بریم تو این باغ، ببینیم چه خبره! پسرا مخالفن، دخترا دوبه شک. محلشون نمی‌ذارم. با هزار زور و زحمت هیکل تپلم رو می‌کشم بالای دیوار و از اونور پرت میشم رو خاک و بوته‌ی فندق. زانوم زخم میشه، دهنم پر از خاک. اما به روی خودم نمیارم. فرتی بلند میشم و راه میفتم سمت صدای رودخونه! خب این یعنی از همون موقع دلم می‌خواست بدونم اونور کوچه‌های معمولی همیشگی چه خبره. «یهویی؟ اما یهو نبود»

تو گذشته غلت می‌خورم. می‌رسم به هیجده سالگی! وقتی همه تو هول و ولای انتخاب رشته و برنده شدن تو مسابقه‌ی موفقیتن. «کجا قبول شدی؟ چی قبول شدی؟ وای خوش به حالت». وقتی از تو گردونه‌ی کنکور قرعه‌ی من به نام یه شهر دیگه میفته. به شمال ایران! خیلی دلهره داشتم اما فقط یه فکر تو ذهنم چرخ می‌خورد. وای سارا! یه جای جدید. آدمای جدید. یعنی نرم؟ چرا میرم! بهونه بی بهونه. میرم و مستقل شدن رو تمرین می‌کنم. با بی‌پولی دست و پنجه نرم می‌کنم و یاد می‌گیرم چطور حساب دودوتای چارتای زندگیم رو داشته باشم. با صابخونه و همسایه و کاسب سر و کله میزنم و بلد میشم مردم‌داری یعنی چی. از خونواده دور می‌مونم و یاد می‌گیرم دلتنگی چاره‌ای نداره جز صبر. صبر می‌کنم و سعی! سعی می‌کنم خودم از پس چیزایی که اسمش رو میذارن مشکلات روزمره بربیام. یاد می‌گیرم سریع تو مغزم دنبال بهترین راه حل بگردم.

راستش الان می‌فهمم که اینا و خیلی چیزای دیگه مربوط به اون چهارسال، شد سنگ بنای ساختن چیزی که الان هستم.«یهویی؟ اما یهو نبود».

بعدها کارمندی و صبح زود بیدار شدن و سختی‌هاش بهم یاد داد که چطور تو یه چارچوب خودم بمونم اما تو یه تیم کار کنم. بهم یاد داد انسانیت و روابط انسانی مهم‌تر از منصب و مقام و تحصیلاته. یاد گرفتم مصمم بمونم و پشتکار داشته باشم تا به آرزوهام دونه به دونه برسم.

همه‌ی اینا رو بذاریم کنار مدلی که پدر و مادرم منو تربیت کردن تا قوی و مستقل بار بیام. پدرم بارها ازم خواست که تنها از پس مشکلاتی که سر راهم سبز میشن بربیام و تشویقم کرد از نظر مالی به هیچ کسی حتی خودش وابسته نباشم. همیشه از تصمیماتی که تو زندگی کاریم گرفتم حمایت عاطفی کرد و بعد از هر شکستی بهم گفت «بلندشو و ادامه بده». می‌دونین؟ حتی ازم خواست که تو سفرهای خانوادگی سهم هزینه‌های خودم رو از درآمدم بدم و انتظار نداشته باشم که آدم دیگه‌ای بیاد و من رو به آرزوهام برسونه.

مامانم اما قصه‌اش فرق داشت. اون برام دعا کرد. به ازای تمام روزهایی از مریضیش که کنارش موندم و سعی کردم بخندونمش که دردش یادش بره برام دعا کرد که تو زندگیم خوشحال باشم. حالا نیست و من میدونم قسمت بزرگی از چیزی که الان هستم به خاطر دعای بعد از همون خندیدنامون رو تخت بیمارستانه. فقدان درد بزرگیه که تو رو عجیب عوض میکنه. عجیب‌تر از اون چیزی که تو قالب کلمات بگنجه.«یهویی؟ اما یهو نبود»

خیلیامون تغییر سیر زندگی‌ به وسیله‌ی یه اتفاق رو به عنوان نقطه‌ی عطفی تو زندگی خصوصی‌مون یاد می‌کنیم.تعریف نقطه‌ی عطف رو یادته؟ «در حساب دیفرانسیل و انتگرال، یک نقطهٔ عطف، نقطه‌ای بر روی یک خم است که خمیدگی آن خم در آن نقطه تغییر جهت می‌دهد.» خب حالا می‌دونی که نقطه‌های زیادی روی خم زندگی من تا اینجا بوده که جهت خمیدگی من رو تغییر داده، گاهی تا صد و هشتاد درجه. واسه همینه که کلمه‌ی «یهو» درباره‌ی اتفاقات زندگی هیچ‌کسی به کاربردنی نیست.

عمیقن باور دارم که رسیدن به چیزی که می‌خوایم از یه جاده‌ی طولانی می‌گذره.

اگه تو بخوای بری و قله‌ی K2 هیمالیا رو فتح کنی، اولش نیاز داری که سال‌ها تو کوه‌های محلی و قله‌های کوچیکتر کوهنوردی کرده باشی.

اگه بخوای یه کتاب خوب بنویسی و نویسنده‌ی معروفی بشی، باید سال‌ها تو یه وبلاگ و مجله‌های مختلف تمرین نوشتن کرده باشی.

اگه بخوای یه روزی سخنران ‌‌TED بشی، باید بارها تو سخنرانی‌های کوچیکی تو مدرسه‌ها و مجامع محلی یه جلسه رو خوب مدیریت کرده باشی.

منظورم اینه که یکجا نشستن و منتظر یه منجی بودن یا نگاه کردن به زندگی بقیه و حسرت خوردن و گفتن اینکه زندگی فقط برای تو ناجوانمردانه‌ست. هیچوقت تو رو به چیزی که میخوای نمی‌رسونه. بهترش اینه که تو کاری که هستی بهترین خودت باشی و مدام سعی‌ات رو بکنی که کیفیت زندگیت رو کمی فقط کمی بهتر کنی. بهش میگن متانویا. این جاده‌ی طولانی رو! این سفر رو! سفری که ممکنه توی ذهنت اتفاق بیفته و تو رو تغییر بده. این تغییر توی زندگی رو بهش میگن متانویا!

41

39 کامنت

  1. ميدونم چه دردى ميکشى و بازم مثبت بين هستى و سپاسگذار ..
    نازنين هوده هستى کام دلتو شيرين کرده و ميکنه … همينو آدم به صد غرش نميده وسکوت بيدار دلانه ميکنه…

  2. چقدر زیبا بود سارا از خوندنش سرشار از لذت شدم و یه تلنگر اساسی بود به من چقدر خوبه که شما دوستای عزیزم با نوشتن تجربه هاتون راه رو برای ما شفاف میکنین و چقدر نوشته هاتون به دل میشینه و تاثیر گذاره چون از وجود ناب خودتون میاد… ممنونم که هستین

  3. مثل همیشه لذت بردم از سادگی و خود بودنتون. یه عالمه سوال دارم که دلم میخواد ازتون بپرسم اما سخته گفتنشون تو قالب کلمات. اما یکیش میپرسم. من میخوام سفر کردن شروع کنم به دلیل بافت زندگیم و بی تجربه بودن میخوام از شهرهای خیلی تزدیک به محل زندگیم شروع کنم. به نظرتون خوبه؟؟

    • آزاده جان،
      اول اینکه ممنونم ازت. دوم اینکه تصمیم خوبی گرفتی. من هم سفر رو از شهرهای نزدیک شروع کردم.
      اگه سوال بیشتری داری میتونی از فرم تماس با ما استفاده کنی و مطمئن باشی که به همشون جواب میدیم.
      سلامت و سبک‌تر باشی.

  4. سارا واقعا نوشتت منو بیدار کرد.
    حرفات رو همیشه با خودم نگه میدارم…عالی بووود!مخصوصا اینکه این والس پس زمینه بدجوری تاثیرشو دوچندان میکرد:)

  5. خیلی خوب بود ساراجان.
    هم متن خیلی خوب بود و هم شیوه خوندنت و البته موسیقی متن هم. (با تشکر از رامین)
    چقد عالی که راجع به این “فکرهای” پشت سفر رفتن هم شروع کردین به نوشتن. 🙂
    یه پیشنهاد:
    بیشتر Enter بزن، پاراگرافِ طولانی، خوندنِ متن رو سخت میکنه.
    رامین استاده و یحتمل میدونه، اما فک کنم گفتنش بهتر از نگفتنشه:
    اگه از پلاگین yoast استفاده کنی، readability متنت رو چک میکنه و بهت پیشنهادات خوبی بده.

    • امین جان،
      اول اینکه ازت ممنونم که انقد با دقت ما رو میخونی. نکته‌ای که راجع به خوانایی متن گفتی کاملن درسته و از این به بعد بیشتر بهش توجه می‌کنم. سعی کردم این مورد رو توی همین متن هم ویرایش کنم.
      دمت گرم.
      سلامت و سبک‌تر باشی.

  6. خیلی عالی بود و جدا خیلی روم تاثیر گذاشت…خیلی خوبه این روز ها شاهد زنان “قوی و مستقلی “مثل شما هستیم…میدونید تصمیم گرفتم زاویه ی زندگی و نگاهم به وقایع ،نزدیک به شما باشه…حتی حالا که ۱۶ سالمه ؛ دور از رنگ و لعاب و روزمرگی های زنان و دختران امروز بودند،خودش یک نقطه مثبت و البته تفاوت های شما با دیگران هست…باید بگم که من صفحه ی اینستای باحال و رنگی تون هم دنبال میکنم…مرسی که هستید که شاید ما به کیفیت های زندگی زنان و قدرت بی نظیرشون بیشتر از گذشته توجه کنیم…تنور دلتون گرم و روحتون همیشه سبز

    • مایدا جان،
      از اینکه مخاطبان فهیمی مثل تو داریم به خودمون مفتخریم. دمت گرم که تو شونزده سالگی انقد پی خوندن و بیشتر دونستن هستی. این یعنی توام با خیلی از هم سن و سال‌هات فرق داری.
      سلامت و سبک‌تر باشی.

  7. ساراجون عالی بود دقت کنیم همینه هیچی یهویی نیست باید نیت کرد و قدم قدم رفت.منم عاشق سفر بودم ولی تدارکش با قبولی در یک شهر دیگه رقم خورد ولی مهمترین قدمش کوهنوردی بود و همینطور نکته روی نکته

  8. چشم دیگران به «رویداد»های زندگی دیگرانه، در صورتی که این «روند»ها هستن که اتفاقات رو رقم میزنن، روندهایی که حتی خودمون هم فراموش میکنیم ببینیمش تا وقتی یه رویدادی روی بده (چه برسه به دیگران 🙂 )
    امیدوارم همیشه روندهای خوبی بر زندگیتون حاکم باشه و در سال جدید با سبکی بیشتری جلو برید.

  9. سارا با خنده هات خندیدم و با بغضت بغضم گرفت، تو این بعد ازظهری که پر از حس رکود بودم صدات آرومم کرد تا فک کنم با مریضی مادرم تنها نیستم و خیلیای دیگه مثل من هستن. ارشاد و بچه های دیگه منو میشناسن، منم مثل شما می نویسم و همیشه بقیه این دختر خندون رو که می بینن فکر می کنن خیلی زندگی رویایی و بی دغدغه ای داره، ولی نمی دونن که من و امثال منم آدمیم و وسط سختیای زندگی، قشنگیاشو می بینیم!
    می فهممت دختر، عالی هستی و بهت افتخار می کنم.

  10. سارا جان خیلی تاثیر گذار بود و خیلی خوب حستو با صدات انتقال دادی. چندین و چند بار گوش کردم. ممنون از اینکه اینها رو با ما رد میون گذاشتی.

  11. آفرین سارا جان. خیلی خوب بود. من تمام فایل های شنیداری سبکتر رو گوشت دادم و تو هم ا نظر فن بیان و هم نظر متن، برتری قابل توجهی نثبت به بقیه داشتی.
    در مورد مادرت هم شدیدن ناراحت شدم و تحت تاثیر قرار گرفتم چون مادر من هم بعد هشت سال بیماری، وقطی من پونزده سلم بود از دنیا رفت.

ارسال کامنت