۳۶۵

8

 

پارسال این روزای دم عید یادمه که خیلی ناراحت و اشفته بودم. چرا؟ چون واقعن دلم میخواست برم سفر و همه‌ی دوستام رفته بودن سفر اما من به خاطر خانواده مونده بودم تهران. از زمین و زمان عصبانی بودم و هرروزش بهم سخت گذشت.

امسال اما حالم خیلی خوبه و خیلی خوشحال و ارومم از اینکه موندم پیش خانواده. نه که بخوام به خاطر خانواده سفر نرم نه… وقتی سال تحویل شد از ته دلم خوشحال بودم و قدر این که یه بار دیگه چارتایی دور هم نشستیم رو می‌دونستم. حس می‌کردم در اون لحظه این دقیقن همون جای دنیاست که من می‌خوام باشم.

امسال سال سختی بود. سخت‌ترینش هم مریضی بابام بود. اما خب از همون روز اولی که خبرش رو شنیدم هم می‌دونستم که هر اتفاق سختی با خودش کلی رشد و تغییر داره. می‌دونستم که چقدر قراره تک تکمون بزرگ بشیم و از تجربه‌های عمیقی رد بشیم و همین طوری هم شد. وقتی می‌گم اون تصویر چهارتایی خیلی من رو گرفت منظورم همینه چون اون تغییر رو تو خودمون دیدم.

کلی اتفاقات دیگه هم افتاد و آدمای زیادی اومدن و رفتن تو زندگیم. تجربه‌های عجیب غریبی داشتم و سفرهای باحالی رفتم. همه‌ی اینا باعث شده که امروز نگاهم به زندگی و سفر و همه چی تغییر کرده از پارسال. اصلن همین که امروز وایستادم و میگم امسال سال خوبی بود باعث میشه که به خودم افتخار کنم. مهم نیست که اتفاقای گل و بلبل نیافتاده یا یه عالمه سفر نرفتم. مهم اینه که هر چی پیش اومده باعث شده یکم بزرگ‌تر بشم و با همه‌ی بالا پایین‌ها بگم امسال سال خوبی بوده. همینه که برام ارزش داره.

دو سال پیش اومدم شب عید نشستم و همه‌ی آرزوها و هدف‌های سال جدیدم رو نوشتم. این که زیاد سفر برم… یه کشور خارجی رو ببینم… با ترس‌هام روبرو بشم و با آدم‌های جدید آشنا بشم و یه عالمه چیزهای دیگه! سه چهار ماه بعد رفتم سراغ اون نوشته و دیدم همه‌ی چیزایی که نوشتم تیک خورده و یه عالمه کار دیگه هم کردم. این که یهو به کلی از آرزوهام رسیدم و زندگیم عوض شد رو مدیون شروع سفر کردن بودم. راستش بعدش با خودم فکر کردم خب چه کاریه که آدم بشینه آرزوهاش رو بنویسه؟ کی می‌دونه زندگی داره به کدوم سمت میره؟ ممکنه یه اتفاق خیلی کوچیک باعث بشه همه چی تو زندگیت عوض بشه، به کلی از آرزوهات برسی و یا آرزوهای قدیمی برات کم‌رنگ بشه و بری دنبال چیزای جدید.

این شد که پارسال چیز زیادی تو دفترم ننوشتم. فقط این رو نوشتم که دوست دارم سبک‌تر (که اون موقع هنوز حتی اسم هم نداشت!) راه بیافته و رابطه‌م با بابام خوب بشه. خب به جفتش رسیدم اما اگه راستش رو بخواید الان پشیمونم که مفصل‌تر ننوشتم.

امسال به این نتیجه رسیدم که مهم نیست که ندونی که دقیقن قراره زندگیت به کدوم سمت بره. به نظر من زندگی یه مسیر رشده و اگه می‌خوای رشد کنی این ثبت کردن خیلی مهمه. با ثبت کردن می‌بینی که پارسال کجا بودی و امسال کجا هستی. راهت رو می‌بینی و خوبی‌ها و بدی‌هاش رو می‌فهمی.

چند وقت پیش تو یه کتابی خوندم که «هدف‌ها آرزوهایی هستند که براشون زمان تعیین کردید.» دیدم چقدر راست میگه. تو این یه سالی که آرزوها و هدف‌هام رو ننوشته بودم و واضح تو ذهنم نبودن یکم گیج و سردرگم بودم انگار.

امسال تصمیم گرفتم که دوباره همه رو بنویسم تا جلوی چشمم باشن و بدونم دارم دنبال چی میرم. به قول یکی از استادام «زندگی همین دویدن دنبال آرزوهاست!» یه چیزی رو در نظر می‌گیری و می‌دویی به سمتش. وقتی رسیدی هم باز باید یه آرزوی دیگه برای خودت پیدا کنی و بدویی دنبال اون.

چون لذت زندگی همین دویدن دنبال آرزوهاست.

 

 

 

 

15

8 کامنت

  1. منم امسال رو موندم کنار خونواده چون می دونستم برای بابام امسال مهم ترین چیز اینه که پیشش باشم . سفر رو گذاشتم برای آخرای تعطیلات . من شش ماهه دوم سالم گند بود 🙂 البته الان اینجوری بش نگاه نمی کنم . الان یه دید بهتری بهش دارم و دیدم که عه چقدر این مهسا بزرگ شد و چقد این تجربه ها به دردم می خواد بخوره . د بریم که بترکونیم این ۹۶ رو . سال خروسه منم خروسم :))

    • اره همینه! مهم نیست که خوب بوده یا گند بابا! اگه گند بوده هم قطعن کلی بزرگ شدی که مطمئنم این طوری بوده:) بعد با همین تجربه‌ها سال بعد خفن تر میشه برای من که شک ندارم این طوریه!

  2. چه جالب همین الان داشتم یه لیست از هدف ها و سفرهایی که باید امسال برم تهیه میکردم که یهو نوتیفیکیشن این پستت اومد برام.
    واقعاً یکی از بدترین عیداییه که تا حالا داشتم، رابطم با پدرم تو بدترین وضعیت خودشه و دودلم که کولمو ببندم واسه سفرو برم، مرسی پری پستایی که میذاری حس خوبی بهم میدن

    • من پارسال آخر کوله‌م رو برداشتم و زدم بیرون از اون فضای ناراحتی و دعوا! یعنی پیش خودم فکر کردم بمونم و بداخلاق باشم و عید رو به بقیه هم کوفت کنم بدتر از سفر رفتنه! امسال اما دلم همین جاست:) برو هر جایی که دلت هست! به نظرم اولویت ها رو نمیشه نشست و تغییر داد! یه روز خودش تغییر می‌کنه، به وقتش.

  3. پادکست سبکتر هم باشه خوبه ها،نه اینکه تنبلی خوندن مطلب باشه ها
    خب ما چایی میخوریم،گل آب میدیم … شما هم حرف میزنین ،تعریف ماجراها و …

    • ایول خیلی خوشحالم که این ایده‌ی مطلب صوتی رو دوست داشتی و مرسی از پیشنهادت! بیشتر از این چیزا خواهیم داشت! به زوووووووودی:)

  4. ممنون که هستی
    امسال نیمه دوم خیلی دوست دارم یه سفر توپ و تنهایی برم اولا امیدوارم که بتونم ویزا بگیرم دوما هم اینکه دلهره نداشته باشم و مثل خودت بزنم به جاده و سفر رو شروع کنم،دوست دارم واسه همه پست هاتون کامنت بذارم نه برای اینکه خود شیرینی نکنم نه،واسه اینکه دوست دارم بدونید که خونده می شید دیده می شید و از این به بعد بیشتر بنویسید.یعنی این وظیفه همه هست تا یه جورایی حمایت تون کنن و دلگرم.سبکتر باشی

  5. چقد حرفت درسته پری.واقعن نمیشه اولویتها رو تغییر داد میشه سریعتر بهشون رسید یا دیرتر اما تغییر نه.
    بعدشم یه سوال داشتم در مورد اینکه چرا دیگه مهزاد نیست تو گروه؟ نوشته هاشو دوست داشتم و ای کاش همونطور که اومدنشو اعلام کردین یه توضیح در مورد نبودنش هم می دادید.

Comments are closed.