نشونه‌ای از جنس زندگی، قسمت دوم: یقین!

۲۱ شهریور ۱۳۹۵

Processed with VSCO with m5 preset

از روز اولی که عازم این سفر شده بودم ناخوداگاه می‌دونستم که قراره یه آدم خاصی رو ببینم ، هرچند که از کی‌ و ‌کجاش بیخبر بودم. از همون لحظه‌ی اولی که دیدمش من رو یاد فیبی انداخت تو سریال فرندز: بور بود و سفید و قدبلند با یک نگاه دور و یک انرژی عجیب. پالتوی بلندی تنش می‌کرد و غرق بود توی خودش.

ده روز کار توی سکوت که تموم شد رفتم سراغش و گفتم:« ممنون از انرژی معرکه‌ات». نمی‌دونم اصلا چرا اینو گفتم، فقط حس ‌می‌کردم که باید یه حرفی بزنم. یک نگاه دوری بهم کرد که:« مگه تو هم تو‌ دوره بودی؟!»، غافل از اینکه ده روز دقیقا کنار هم کار می کردیم.
هوا داشت کم کم تاریک می‌شد که اومد سراغم. بی‌مقدمه گفت:« راستی تو صبح یه مکالمه رو با من شروع کردی! حس می‌کنم یه حرفی هست بین ما که باید زده بشه هرچند که نمی‌دونم چی! پایه‌ای باهم گپ بزنیم!؟» و اینطور بود که بدون هیچ ایده‌ای که قراره از چی بگیم و بشنویم، نشستیم از در و دیوار حرف زدن و قصه گفتن.

توی همین فضا بود که نشستیم و حرف زدیم و دنیای من برای همیشه زیر و رو شد...
‌‌

یکجایی وسط از این شاخه به اون شاخه پریدنها بود که پرسیدم:« راستی کارت چیه؟» که جواب داد:« من؟! من یه مسافرم! دو‌ سه ساله دارم سفر میکنم!». اونجا بود که فهمیدم سیرت همون کسی‌یه که ندونسته برای دیدنش راهی نیوزیلند شدم: دختری سی‌و‌‌‌‌دو ساله از یک خانواده‌ی فقیر تو اروپای شرقی که تو سی سالگی با وجود کلی بیماری و حال بد از زندگیش و بیرون اومدن از یک رابطه‌ی عاشقانه، فقط با هزار دلار پول، سفر واقعی زندگیش رو شروع کرده بود:

تنها، بدون پول و بدون برنامه!
کل ماجرا این بود که درست جایی که دیده بود چیز بیشتری برای از دست دادن نداره، بجای باقی‌موندن همیشگی توی غم و اندوه، یاد رویای بچگیش افتاده بود و کوله‌اش رو‌جمع کرده بود و راهی جاده ها شده بود.

از اونجا به بعد سیرت بود که حرف می‌زد و‌ من محو حرفهاش، اشکهایی که روی صورتم می‌چکید رو‌ پاک ‌می‌کردم. باورم نمی‌شد که این حرفها واقعیه، که دقیقا همون چیزهایی‌یه که باید بعد ده روز کنکاش با خودم و تو اوج گیجی و ناخوبی زندگیم بشنوم. آخه مگه می‌شه که هستی اینقدر واضح یک ‌نشونه جلوی پام بگذاره؟! اونم درست بعد اینکه فهمیده بودم بزرگترین حلقه‌ی گم شده‌ی زندگیم چیه: سفر

یک چیز عمیقی توی سیرت بود از جنس اعتماد به هستی، انگار که یکجوری جاری بود توی این اعتماد. اعتمادش نه تظاهر بود نه غیرواقعی. از ادم‌هایی می‌گفت که سرراهش سبز می‌شدند و به ادامه دادن حلقه‌ی بداهه‌ی سفرش کمک می‌کردند. از عشق ادمها می‌گفت و خلاقیتی که توی سفر شکوفا شده بود. و حال بعد دوسال سفر توی چشمهاش هیچ ردی از غم‌و بیماری نبود،

هرچی که بود خود خود زندگی بود.

Processed with VSCO with m5 preset

یکجایی ازش پرسیدم که:« اخه چطور ممکنه که فقط هزاردلار؟؟! لابه لای سفرت کار هم‌میکنی؟!» گفت:« آره خوب! معلومه! گاهی!». متعجب پرسیدم:« آخه مثلا چیکار؟» و ‌جوابش اونقدر ساده بود که به ‌جرات کل دنیام رو برای همیشه زیر و رو کرد. با یه نگاه عادی‌ای گفت:

«هروقت واقعا « مجبور» باشی، « خلاقیت» راه خودش رو‌توی زندگیت پیدا می‌کنه، اونوقته که می‌فهمی باید چیکار بکنی و یا چجوری پول بقیه مسیرت رو دربیاری..»

و اون موقع بود که فهمیدم در آستانه‌ی سی سالگی و با اینهمه ادعای تحصیلات دانشگاهیم، اگه فقط و فقط ابزار کارم رو ازم بگیرند، حتی یک قرون هم نمی‌تونم خرج‌خودم رو دربیارم‌‌‌‌! که انگار همون موقع بود که فهمیدم

«باید» به دنبال یک «تغییر» باشم؛ چیزی فرای زندگی کلیشه ای و وابسته به همه‌ی چیزهایی که تا اون روز بلد بودم.

 

Processed with VSCO with m5 preset
سیرت در طول سفر با استفاده از چیزهای طبیعی مثل چوب و سنگ و پر وسایل تزیینی و‌گوشواره و گردنبند درست می‌کرد و اینجوری بخشی از هزینه سفرش رو تامین می‌کرد. چیزی که به معنای واقعی خلاقیت نام داشت.

 

هوا داشت تاریک و تاریک‌تر می‌شد و کم‌کم وقت رفتن می‌رسید. گفتم:« ممنونم برای همه‌چیز»! گفت:« یادت نره من فقط یه «نشونه» بودم! خودت آماده بودی که بشنوی!» گفتم:« امیدوارم دوباره یجایی ببینمت!» و جواب داد: « شاید دیگه من رو نبینی ولی مطمین باش که حالا که فهمیدی دنبال چی‌ای، انرژی من رو تو ادمهای بعدی پیدا میکنی! اعتماد کن! از این به بعد، تو هم بخشی از این حلقه و‌ جریانی و هستی تمام سعیش رو میکنه که راهت رو پیدا کنی! همینطور که به من کمک کرد! هیچ وقت به راهت شک نکن!….»

موقع خداحافظی پرسید:« حالا برنامه ات چیه؟!» با قلبی که واقعا تندتند می‌زد و دنیایی که می‌دونستم دیگه مثل قبل نیست، گفتم:« سفر رو شروع می‌کنم! احتمالا یک چیزی حدود شش ماه بعد!».

شش ماه بعد رو بداهه و بدون فکر گفتم و‌هیچ وقت نمی‌تونستم باور کنم که واقعا شش ماه بعد اولین سفر واقعی زندگیم شروع میشه:

تنها، بدون پول و بدون برنامه….

بفرست برای دوستات

Tweet about this on TwitterPin on PinterestShare on LinkedInShare on Google+Email this to someoneShare on Facebookدکمه اشتراک گذاری تلگرام
مریم رها

مریم رها

من مریم رهام! همون دخترک ساده بی‌تجربه‌ای که زد زیر روتین زندگی تا یه روش جدید برای زندگی خلق کنه! کسی که باور داره میشه مقطعی سفر نرفت، بلکه توی سفر زندگی کرد: بدون پول و برنامه!

34 کامنت

  1. پاسخ دادن

    آسانا

    واااااو واقعا زیبا بود. واقعا نمی دونم چطوری میشه انسان بدون آشنایی قبلی، بدون برنامه، بدون اینکه خودش از قبل براش برنامه ریخته باشه کساییکه حتی همزبون تو نیستن و شاید اصلا فکرش رو نکنی بهت کمک کنن.
    خیلی حس شدنی بود نوشته هات. عالی بود. عالی
    منم دنبال نشونه خودمم برای فهمیدن اینکه واقعا توی زندگیم چی میخوام و باید چیکار کنم تا خوشحال باشم و چشام برق بزنن!
    و حرفای شما برای من نشونه بود که نشونه منم نزدیکه
    ممنون از اشتراک این حرفا.بی نظیر بود. بی نظیر

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      عالیه. خوشحالم برات. روزگارت سبک و چشم‌های باز به روی نشونه‌ها:)

  2. پاسخ دادن

    مهلا

    ممنون كه بي دريغيد، ممنون كه عادي و مثل همه نيستيد، ممنون كه رهاييد

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      مرسی از این‌همه لطف مهلای عزیز. سبک‌تر باشی

  3. پاسخ دادن

    javad

    دروووود مـریــم خانوم ………… به گفته خودت خیلی معـرکـه بود.
    اگه دوسداشتین اسمشو تو پیج اینستا تگ کنید تا بیشتر با دیدگاهش آشنا بشیم. سپـااااس

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      مرسی جواد جان. متاسفانه اینستا گرام نداره. عالی باشی و سبک‌تر

  4. پاسخ دادن

    رضا

    به نظر من زندگی و دنیای هرکس همون چیزاییه که بهش فکر میکنه کاش منم زودتر دنیام تغییر کنه اصلا از این سبک زندگی که الان دارم راضی نیستم دنیارو چه دیدی شاید منم زندگیم تغییر کرد و از شش ماه دیگه شروع کردم ممنون از نوشته عالیتون

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      امیدوارم تو هم تا شش ماه بعد تغییری که تو زندگیت لازمه رو بدی و خبر خوبش رو به ما برسونی:) عالی باشی و سبک‌تر!

  5. پاسخ دادن

    عارف

    ممنون. منم با یه کوله سه چهار بار سفر رفتم، ولی با یه ملیون در هر ماه! همین ادامه دار سفر کردنم رو به شکست کشونده. ارزون سفر کردن هنریه که من هنوز بلد نیستم.

    No idea در انگلیسی دقیقا بدون ایده در فارسی نیست. شاید “بدون هیچ تصوری”، “بدون هیچ برنامه ای” معادل بهتری باشه

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      سلام عارف. خوشحالم که سفر می‌کنی. یکم پست‌ها و اینستا گرام ها رو بخون در مورد راه‌های سفر کم هزینه می‌نویسم شاید کمکی کنه. در مورد تذکرت هم نو ایدیا نبود منظور،نو پلن بود که معادل هیچ برنامه‌ریزی هستش.
      عالی باشی و سبک‌تر:)

  6. پاسخ دادن

    بهار

    ممنون از حرفای خوبت مریم جون،من مدتیه تو فکر اینجوری زندگی کردنم اما نمیدونم اون زمان که آدم سنش بالا میره و توانایی ماجراجویی نداره و یکجانشین میشه کی می خواد هزینه هاش رو بده؟نمی خوام سربار کسی بشم ی روزی. تنها ترسم همینه، اگر تاحالا بهش فکر کردی،لطفا کمکم کن که ترسام رو کنار بزارم،ممنون

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      منم به أین موضوع فکر می‌کنم. البته اوایل بیشتر با نگرانی بهش فکر می‌کردم ولی به مرور دیدم تک‌تک کارهایی که تو سفر می‌کنم و یاد می‌گیرم سرمایه‌ای برای حال و آینده‌ام هستش و اگه آگاه باشم می‌تونم ازش استفاده کاربردی کنم. الان دیگه نگران چیزی نیستم. مهم اینه که بدونی چرا میخوای سفر کنی و از سفر دنبال چی وب‌گردی. عالی باشی و سبک‌تر:)

  7. پاسخ دادن

    سروش

    چرا ۶ ماه من شروع نمیشه پس ؟

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      سروش شروع میشه…قدمای کوچیک رو براش بردار..عالی باشی و سبک تر

  8. پاسخ دادن

    مهگل

    ممنون از انرژی خوبت و اینکه داستان تغییرت رو تعریف کردی! داستانت و حرف‌های سیرت اشکمو جاری کرد… چقدر خوبه که چنین آدمایی توی دنیا هستن

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      واقعن چقد دنیا با این ادما جای بهتریه:) عزیز دلی:) عالی باشی و سبک تر

  9. پاسخ دادن

    حامد

    مطلبت مثل هميشه عالي بود مريم. كليد مطلبت براي من، همون اعتماديه كه گفتي؛ اعتماد به هستي. چند وقته كه با اين اعتماد آشنا شدم ولي ترسهام بعضي مواقع من رو از اين اعتماد دور ميكنه. خلاصه اش اينكه (به قول خودت) بين اين اعتماد و بي اعتمادي فعلا در نوسانم. عجله اي ندارم، مسابقه كه نيست. مقصدي نيست، فقط يه مسير هست، يه فرصت، يه مهلت چند روزه، چند ماهه و فوقش چند ساله. برقرار باشي عزيزِ جان.

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      دقیقن حامد…همینکه کلیدش روشن شده و میبینیش قدم اوله..یه جایی میرسی که میبینی چاره ای نداری جز اینکه به این اعتماد تسلیم بشی..
      عالی باشی پسر

  10. پاسخ دادن

    نگین

    سلام مریم جون، عاااااااااااالی بود؛ با اینکه تو سمینارتون این داستان را شنیده بودم ولی باز هم بسیار جذاب و پر از انرژی مثبت بود برام؛ سپاس از وقت و انرژی که میذارید و ما رو هم به این زیبایی در تجاربتون سهیم می کنید عزیزم. قدردان میشم باقی سفر و نکاتی که در آن پاورپونت بود و نشد کامل بگید رو هم برامون بزارید. به قول خودتون شما فوق العاده اید :-*

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      نگین جون مرسی از اینهمه انرژی معرکه و دلگرمی. عالی باشی

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      قرب.نت برم:*

  11. پاسخ دادن

    Maryam

    این پیج و هر سه شما بی نظیرید😊💙

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      لطف داری مریم عزیز:)

  12. پاسخ دادن

    احسان

    سلام تجربه ی جالبی بود و چه خوب که شما به دعوت به سفر جواب مثبت دادین.
    یه مثل چینی هست که میگه: ( وقتی شاگرد آماده باشد، معلم خواهد آمد).

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      وای احسان منم عاشق این مثلم و عمیقن قبولش دارم. عالی باشی:)

  13. پاسخ دادن

    شبنم

    هی دارم می‌خونم و می‌خونم و هی لینک‌هارو دنبال می‌کنم و انگار یه چیزی داره لبریز میشه.درونم.

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      شبنم عزیزم…عالی باشی

  14. پاسخ دادن

    وحید

    سلام
    خیلی عالی و با احساس بود نوشته هات
    هستی سر راه من هم همچین آدمی قرار داد یه روز که یه مسافر(بک پکر) روسی بود که ۷ سال مداوم سفر میکرد و من فرصت اینو داشتم که تقریبا ۲۰ روز باهاش بودم… جرقه و نشونه من هم این پسر روسی با عشق و محبت بود
    اینکه سیرت گفت “من فقط یه نشونه بودم و از این به بعد آدمایی با همین انرژی پیدا میکنی و وارد این حلقه و جریانات میشی” واقعا به دلم نشست میفهمم چی میگه… همچین آدمایی همه از یه انرژی و طرز تفکر هستن 🙂

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      سلام وحید! خوشحالم تو هم همچین تجربه‌ای داشتی! عالی باشی

  15. پاسخ دادن

    فهیمه

    منم کارای هنری بلدم و تقریبا از هر چیزی با یکم رنگ یه چیز خوشگل درست می کنم یکی از آرزوهامم سفره و همیشه میگفتم میشه توی سفر چیزی بسازم و بفروشم :* چه بانمک کلی خوشحال شدم .شاید باورتون نشه اما کل مطالب این سایت احساسات منو جریحه دار میکنه .یه خوشحالی ای یه جرقه ای که با بغض همراهه …یهو احساساتی میشم موقع خوندن مطالب .بغض میکنم چشام خیس میشه .انگار ادم یه گمشده داشته باشه حس اینکه داری کم کم بهش نزدیک میشی .هم خوشحالی هم ناراحت .نمیدونم دقیقا چه حسیه .دوستتون دارم همیشه همین لبخند خوشگل رو داشته باشی :* علی باشی و سبک تر

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      فهیمه‌ی عزیز:) کارای هنری خیلی تو سفر به کار میاد.ممنونم از کامنت دلگرم‌کننده‌ات. عالی باشی

  16. پاسخ دادن

    فرزانه

    مریم عزیز سفر رو بقدری خوب و راحت توصیف می کنید که آدم احساس سبکبالی می کنه . هر سفری رو که در این سایت خوندم همراه با اون اشک ریختم از این همه سادگی ؛ اعتماد و …. باورتون نمیشه من با این سفر شما هم احساسم . با تمام وجود درکش می کنم فقط کمی ترسو هستم هنوز نتونستم به تنهایی سفر کنم سفرهای داخلی رو هم با تور رفتم . با خوندون این سفرنامه ها احساس سربلندی و غرور می کنم . امیدوارم خودم هم یه روزی بتونم شروع کنم .
    همیشه شاد و موفق و سربلند باشید.

    1. مریم رها
      پاسخ دادن

      مریم رها

      فرزانه ی عزیزم.ممنونم از این کامنت پر از مهر. عالی باشی دختر

کامنت بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

Top