جرقه‌ای به نام میم…

51

بزرگ‌ترین تغییرهای زندگی، از دل ساده‌ترین جرقه‌ها بیرون میان. همون جرقه‌هایی که تمام سعی خودمون‌رو می‌کنیم تا نبینیمشون و اگر هم دیدیم، جدی نگیریمشون؛ شاید بخاطر اینکه از درد تغییر می‌ترسیم و یا ناخوداگاه می‌دونیم که

تغییر دادن خودمون، از تغییر دادن کل دنیا سخت‌‌تره.

 

میم رو که دیدم بیست و هفت سالم بود.گیر داده بودم به جدی‌گرفتن زندگی و فکر می‌کردم باید شاخ غول زندگی رو بشکنم تا بتونم ذره‌‌ای شاد باشم و اینطور بود که همیشه غول‌ها و شاخ‌های بزرگ‌تری سر راهم سبز می‌شد. انتخابم از زندگی امنیت بود و ماجراجویی چیزی بیشتر از یه ادعای زندگی‌نشده برام نبود. تمام انرژیم برای برنده‌شدن تو مسابقه‌ای که اسمش رو گذاشته بودم زندگی می‌رفت و طبیعتا چه دلیلی داشت که من برنده‌ی این مسابقه باشم!؟ اصلا سر رودخونه کجا بود که معلوم باشه کی اوله؟ همیشه یک‌سری افراد، توی ذهن من، توی مسابقه جلوتر بودند و یک‌سری عقب‌تر و اینطور بود که با وجود داشتن همه‌ی چیزهایی که جامعه اسمش رو دستاورد می‌گذاشت، همیشه ناراضی بودم. همه چیز داشتم ولی چیزی که باید رو نداشتم: رضایت عمیق از زندگی و فکر می‌کردم که این یعنی معنی زندگی.

میم رو‌که دیدم وسطهای سی سالگیش بود؛ دختری از جنس باد،  بی قرار و آرام و پرشتاب. دختری که چشم‌هاش به معنای واقعی برق داشت. میم درست یکجایی ورای تمام تصورات ذهنی و زندگی من ایستاده بود. اونقدر خودش بود و خنده‌هاش از ته دل که چه می‌خواستی و چه نه، بودنش درگیرت می کرد.تازه از سفر چندین ماهه به هند برگشته بود و چمدونش رو باز‌ نکرده دوباره راهی بود.

میم جزو اولین ادم‌هایی بود که به تمام دستاوردهایی که عادت داشتم مثل یک برچسب بزرگ روی پیشونی‌ام بزنم تا خدای نکرده از چشم کسی دور نمونه اهمیتی نمی‌داد. با وجود اینکه هیچ وقت ذره ای سعی به زیر سوال بردن هویت و ‌کار و ارزش‌های من نداشت، ولی همین که اونها رو نادیده می‌گرفت حال من رو بد میکرد. میم اولین ادمی بود که از نزدیک می‌شناختم که زندگیش رو بدون اهمیت به قضاوت دیگران خلاف جریان رودخونه چیده بود و دیدن هر لحظه‌ی  زندگیش، مثل تخته سنگی تو مسیر آب بود که محکم به صورت من که با سرعت در حال مسابقه تو‌ جریان رودخونه بودم برخورد می‌کرد و نیاز به گفتن نیست که درد این برخورد حد نداشت!

کم کم درد ماجرا تا جایی بالا گرفت که شروع کردم به زیر سوال بردن تمام مراحل زندگی میم و مرور  موفقیت‌های دست‌یافته‌ی من و موفقیت‌های دست‌نیافته‌‌ی اون از دید خودم! تمام انرژی‌ام رو صرف توجیه می‌کردم که من از اون بهترم و این زندگی کولی واری که اون انتخاب کرده بدون شک نتیجه‌اش چیزی نیست جز پشیمونی و بدبختی. هرچند که یک چیز رو نمی‌تونستم انکار کنم: چرا چشم‌های اون اینقدر از ته دل می‌خنده و چشم‌های من چشم‌های دختریه که انگار سالهاست توی مسیر رودخونه غرق شده؟  اگر من واقعا از زندگی‌ام خوشحالم و خوشبخت، پس چرا از دیدن میم اینقدر زیاد ناخوبم؟ که اصلا چرا دارم این‌همه تلاش می‌کنم که به‌ خودم ثابت کنم من از اون خوشبخت‌ترم؟ مگه آدم برا چیزی که مطمئنه دنبال دلیل و مدرک می‌گرده!؟

چندماهی بعد از آشنایی و تلاش برای نادیده گرفتن میم بود که راهم افتاد‌‌ به یک سفر دو‌ماهه به نیوزیلند و نرم‌نرم وسط همون سفر بود که عمیقاً فهمیدم علت این‌همه خشم ناگفته‌ام به میم چیزی نیست جز این حقیقت که میم داره رویای من‌ رو زندگی می‌کنه! که سبک زندگی کولی‌وارش بزرگترین آرزوی انکار شده‌ی منه؛ آرزویی که مدتها بود به خاطر زندگی روتین و متعهد و یکنواختی که برای خودم ساخته بودم، زیر خروارها خاک گم شده بود. حالا میم کسی بود که هستی جلوی راهم قرار داده بود تا شاید آخرین تلاش‌ها رو برای بخاطر آوردن رویای زندگی‌ام بکنه، درست مثل یک نشونه ای که از راه دور پیدا می‌شه و بعد رد می‌شه میره…..

abidarya
بعد از اون دیگه میم رو ندیدم، شاید بخاطر اینکه با منتقل کردن پیامش ندونسته وظیفه‌اش رو انجام داده بود و دیگه نیازی به دیدنش نبود. هرچند که به‌جای اون ، میم‌های دیگه‌ای جلوی راهم سبز شدند. میم‌هایی که همه یک پیغام داشتند

 اگه از زندگیت خوشحال نیستی، تنها خودت مسئولی و بس!

که تنها خودت هستی که می‌تونی تغییر رو وارد زندگیت بکنی، پس چشم‌هات رو به روی نشونه‌ها باز بکن و گرد و خاکت رو بتکون و راه بیفت! میم‌هایی که این‌بار به جای خشم و زیر سوال بردن هویتشون، ترجیح می‌دادم جرات ایجاد تغییر رو ازشون یاد بگیرم .

 

یک‌جایی از زندگی باورمون میشه که ادم‌ها بیخود و بی دلیل سرراهمون قرار نمی‌گیرند، بلکه دونسته یا ندونسته میان که یک گوشه از پیامی که هستی روی دوششون گذاشته رو به دستمون برسونند و برند.

یک‌جایی از زندگی باورمون میشه که ادمها همگی نامه رسونن، اما اینکه جرات کنیم نامه شون رو باز کنیم یا نه‌، فقط و فقط به ظرفیت پذیرش خودمون بستگی داره وبس.

11

51 کامنت

  1. سلام مريم، تبريك فراوان بخاطر اين سايت. كل نوشته هات رو يه كله خوندم و واقعا كلم داغ شد. يه جاهايي واقعا منم ميترسيدم. با اينكه با سبك رواييت از طريق اينستات آشنا هستم باز هم از خوندن اين مطالب شگفت زده شده. من راه به راه گير و گور سايت ارشاد رو بهش ميگم. اين كار رو با شماهام ميخام انجام بدم. البته فقط بعنوان يه مخاطب.
    فكر ميكنم اين مطلب “جرقه اي به نام ميم” رو بايد بعنوان اولين مطلبت ميزاشتي، يعني قبل از “بخش اول سرآغاز اولين سفر”. يعني برداشت من از خوندن سه تا پستت اين بود. برقرار باشين عزيزان دل.

  2. جالبه مریم خانوم ، من از خیلی وقت پیش ارشاد و مهزاد پریناز و سارا رو از طریق اینستا دنبال میکردم.از خوندن نوشته هاشون لذت میبردم.شما رو جدیدا پیدا کردم.اولین واکنش و قضاوتی که با دیدن صفحه اینستاتون کردم این بود که وای این دختر چقد چشماش برق میزنه و شادِ.حالا اومدم و تو سایتتون به همون برق زدن چشما رسیدم ، اما ببین اون میمِ داستان چه چشمای شادی داشته …

  3. ای بی معرفت پس من کی بودم که بیست سال پیش دندانپزشکی رو ول کردم و مجرد زندگی کردم و سیصد نفر دیگه رو هم از راه به در کردم؟ شوخی می کنم البته. آدم برای دیدن هر چیز هم باید آماده باشه.

  4. مرسي ميم
    ميشه از اون روزايي كه تونستي خودد رو متقاعد كني كه شروع كني بيش تر بگي،كار ،درس ،خانواده، آينده و….چطوري باشون كنار اومدي.

  5. اصلا اسم خودت هم که با میم شروع میشه ، بی دلیل نیست.اصلااگه یه موقع دیگه ای پیجت رو میدیدم ، بی اعتنا ازش رد میشدم.دقیق سر موقع خوندمت.و باخودم گفتم ،همینه.درسته که سنم رسید به چهل و حسادت از اینکه چقدر زودتر به خوشبختی رسیدی ، ولی خوب من دلم جوونه. من از لابه لای کپشن هات و یه بار از لای پاسخ خودت به جواب یکی از فالوئرات ، راهمو شناختم.تو پیامبری بودی برای من ، و من چقدر غرورم رو آگاهانه تکه تکه کردم و چقدر شادم.چجوری میشه ازت تشکر کرد؟ نمیدونم.البته راهشو پیدامیکنم…

  6. ای کاش سالها قبل تو رو میشناختم و تمام دوران تجردم رو به درس و دانشگاه و کار به پایان نمیرسوندم.اما حالا دیگه با دو تا بچه دیره.امروز قرار بود با دوستام یک سفر دو روزه بریم.اما چشم دختر کوچیکمو زنبور زده و من دلم نیومد تنهاش بذارمو به تفریح برم.دلم یه جورایی برای زمانهای از دست رفته ی خودم که بی بازگشت هستند میسوزه.اما خدا رو هزار بار شکر میکنم که با شما آشنا شدم.با خوندن مطالبتون در اینستا و سایتتون لحظات شادی رو سپری میکنم و خوشحالم کسانی مثل شما هستندکه به دنبال خواسته ی دلشون میرن و سایرین رو در تجربیات نابشون شریک میکنن.پاینده باشی مریم جون.

  7. منظورم عکس پروفایلته که خیییییییییلی دوست دارم.اون دستمال سر نارنجی و شال چند رنگ با لبخند دلنشینت خییییییلی به صورت مهربونت میان و به من انرژی میدن.

  8. عالي هستي مريم جان،وقتي عكسهاي اولت رو در فرودگاه با اين عكس پروفايل و چشمهاي براق مقايسه ميكنم، باورم ميشه كه برق چشمهاي كودكي هامون ميتونه برگرده.
    پاينده باشي و برقرار

  9. چقدر اون جمله ی آخر خوب بود!… چقدر خوبه که آدم کم کم شروع کنه به باز کردن چشم هاش و ببینه کیه و کجاست و چیکار می خواد بکنه. مرسی عزیزم! مرسی…

  10. سلام مريم جان
    منم هميشه همين ارزو رو داشتم ولي با خوندن مطالب شما و دوستانتون فهميدم نيازي به امادگي خاص و چيزي نيست بزرگترين كار اول متقاعد و تصميم گيري خودته و بعد توجيه كردن خانواده اميدوارم منم يه روزي مثل شماها بشم چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
    ممنونم بابت همه چيز شاد باشين

  11. تو الان همون میم توی زندگی من هستی من همیشه ارزوی سفر کردن دارم دقیقا الان تو داری رویای منو زندگی میکنی ولی مشکل اصلی من خانوادمن یه خانواده سنتی که همه اعضا باید فقط تو چهارچوب قوانین زندگی کنن خانواده ای که از همه چیز مهم تر براشون حرف مردمه واینکه اگه تو الان اینکارکنی مردم چی میگن سخته برام کنار اومدن باهاشون از طرفی فکر میکنم قدرت مقابله ندارم ولی این ارزو باعث شده همش توفکر باشم برام دعا کن شاید در اینده نزدیک بتونم منم به ارزوهام برسم

    • عارفه اینها رو ته ذهنت داشته باش، خ‌ودت رو قوی کن و زمان بده….یک عالمه وقت داری..ولی سعی کن در جهت مستقل و بزرگ شدن حرکت کنی…درس و بعد استقلال مالی..من تو اواخر بیست سالگی تونستم شروع کنم( ۲۸-۹)..پس توام آگه در جهت رشد خودت حرکت کنی میتونی. عالی باشی

  12. درود بر شما دوستان عزیز:
    مریم ،پری و سارا
    چند روزی هست که دارم مطالبتون رو می خونم .دمتون گرم و سرتون خوش،مرسی از قلم زیباتون که به دل می شینه ،مرسی از اینکه راهتون رو پیدا کردین و کمک می کنین که دیگران راهشون رو پیدا کنن،مرسی از اینکه زندگی نزیسته خیلی از ماها رو زندگی می کنین،مرسی
    امیدوارم با خوندن مطالب شما من هم راهی پیدا کنم برای شروع اون سبک زندگی که دلم می خواد.
    خوش باشین

  13. سلام؛ خیلی خیلی عالی مریم خانوم… لذت بردم. برای من جرقه تغییر تو استانبول زده شد و البته بعد از اون طی یه پروسه ادامه پیدا کرد و هنوز هم پروسه ادامه داریه. خیلی وقت بود تقریبا ۳-۴ سال که تو فکر یه بلاگ سفری بودم و حتی ۱۰-۱۲ تا مطلب همون موقع براش نوشتم، اما تا رفتم دنبال یادگرفتن بعضی مهارتهای دیگه یک کم دیر شد. کم کم داشت آماده میشد (تا کمی بیشتر از یک ماه دیگه می آد بالا) که دیروز شما رو پیدا کردم و بلافاصله ارشاد رو. فکر نمی کردم بلاگ سفری ایرانی این سبکی الان باشه و همش میگفتم خودم تنهام و رقیبی هم نیست، اما از وقتی شما رو پیدا کردم نه تنها ناراحت نیستم بلکه خیلی خیلی خوشحال و مشعوفم و امیدوارم یه جایی بتونیم همکاری کنیم. بهتون تبریک میگم، تو ایران مخاطب کمتر تو فضای وب می چرخه و حوصله خوندن داره اما همه مطالبتون که من دیدم مخاطب رو درگیر کرده و تعداد کامنت ها خیلی خوبه. امیدوارم کردید. خیلی طولانی شد ببخشید. شاد و سالم باشید همتون.

    • سلام علی جان. چقدررر عالی و خوشحالم توام این تجربه رو داشتی و مرسی از وقت گذاشتن برای کامنت طولانیت:) حتمن بلاگت رو شروع کن:) جامعه ی سفر ما به محتوای خوب و براومده از تجربه‌ی شخصی نیاز داره. چقدر خوب که بتونیم این نیاز مخاطب ها رو برطرف کنیم و بخشی از این زنجیره حرکت باشیم.

  14. گاهی دلم می خواست مثه میم باشم. گاهی دلم می خواست رها بشم. وسوسه شدیدی داشتم برای این کار. اما شخصیت من که تضادی از محافظه کاری و ریسک پذیری هست به من این اجازه رو نداد. به واسطه این دوگانگی شخصیتی (ریسک پذیری و محافظه کاری همزمان) همیشه تو زندگیم دنبال کارهای مخاظره آمیز رفتم اما در عین حال اون کار رو محافظه کارانه انجام دادم. همین شیوه رو هم برای آینده زندیگم در پیش گرفتم. رهایی و آزاد زندگی کردن رو دوس داشتم اما تصمیم گرفتم قبلش به امنیت مالی ای برسم که در انتهای عمرم محتاج نباشم. از ۲۰ سالگی تا ۳۵ سالگی برای رسیدن به نقطه دلخواه تلاش کردم. لازم بود بیاموزم و این آموختن پرهزینه بود. ریسک کردم و هزینش رو پرداختم. ازدواج نکردم. کارهای مختلفی رو انتخاب کردم و هر زمان احساس کردم کار من نیست رهاش کردم. از همه تفریحاتم گذشتم. نه گردشی، نه تفریحی و نه سفری. اون هم برای کسی که بزرگترین آرزوش از بچگی سفر کردن و سفر کردن و سفر کردن بود. خیلی از دوستام رو از دست دادم. سرزنش ها و متلک های خانواده رو پذیرفتم. سوال های معنادار اطرافیان رو نادیده گرفتم. از نظر احساسی و عاطفی خودم رو در مضیقه گذاشتم و خلاصه هر آنچه لازم بود برای رسیدن به یک موقعیت متضاد (یعنی زندگی به سبک دلخواه در جوانی و میانسالی و تامین بودن در کهنسالی) انجام دادم. در راه بارها وقتی که احساس کردم به آخر خط رسیدم و دیگه توان ندارم، دستی اومدم و من رو بلند کرد و نجاتم داد و این مساله انگیزه من برای پشت سر گذاشتن این ۱۵ سال بود. ۱۵ سالی که صرف جستجو برای پیدا کردن مسیر بود. امروز به جایی رسیدم که بالاخره راه رو پیدا کردم. راهی که سالها دنبالش گشتم تا پیداش کنم.
    البته هنوز اول راه پیمایش این مسیره. منتهی شغلی دارم که فعلا بهم درآمدی برای گذروندن راحت تر مسیر رو می ده و کار دومی که دوسش دارم و همچنین بهم اجازه خواهد داد بدون نیاز به اشتغال ظرف چند سال آینده به زندگی دلخواهم برسم. یعنی سفر و سفر و سفر کردن. البته هنوز پستی و بلندی های زیادی تو مسیر هست که باید طی کنم. اما این بدقلقی که ۳ سال رو صرف رام کردنش کردم و الان تو سال چهارم هستم (منظورم همون کار دومم هست) بالاخره شروع کرده به سواری دادن. مشروط به اینکه محافظه کاری ای رو که قبلا گفتم رو از دست ندم و مسیر رو با سرعت مطمئن طی کنم.
    همه اینها رو گفتم تا اینو بگم که خوبه آدم بی کله باشه و ریسک کنه و بره دنبال رویاهاش و بی خیال اطرافش بشه. اما فراموش نکنیم که ما آینده ای داریم و احتمالا اون آینده به واسطه سبک زندگی منحصر به فرد ما منحصر به فرد هم خواهد بود. خوبه آدم محافظه کاری و اینده نگری رو برای روزهای پیری و احتمالا تنهایی خودش در نظر داشته باشه.

  15. سلام مریم جون میم زندگی من
    چقدر با خوندن سایتت، سرگذششت و حرفهات جرات میگیرم، من تازه با سایتت آشنا شدم منم خیلی دوست دارم شروع کنم،در حال تحقیقم . یه سوال دارم البته قبلش بگم این سوال از روی فضولی نیستا فقط بخاطر تحقیق هست بخاطر اینکه منم میخوام این سبک زندگی رو شروع کنم، خوب کارتون رو که استعفا دادین مخارج زندگیتون از کجا تامینه ؟؟ من عاشق این سبک زندگی هستم اما مخارج سفر و زندگی خیلی مهمه میشه لطفا یه کم بیشتر توضیح بدین که چطور میشه همزمان با سفر کار هم کرد. این قسمت کار و پول برام مهمه همونطور که اقای سامان گفتند اخه همه ادمها پیری رو دارن و اینجاست که پس انداز حرف اول رو میزنه.
    سپاس

    • سحرجان سلام. من معمولا به طور مقطعی کار می‌کنم و در ازاش پول پس انداز می‌کنم. علاوه بر اون همیشه کارهای جاری مثل تدریس زبان و ترجمه دارم. یعنی من به شکل یک فریلنسر بیشتر کار می‌کنم. فریلنسری سبکب از کاره که خیلی ربط نداره شما استخدام جایی بشی ولی از خونه یا راه دور کار می‌کنی. این روشیه که خیلی از افرادی که توی یک جای ثابت مستقر نیستن ازش استفاده می‌کنن. یعنی به طور کلی توی این سبک کار شما همه ی برنامه های قبلی برای بیمه و پس انداز و .. رو دارین فقط تایم کاریتون دست خودتونه. این سبک کار گاهی کار کردن بیشتر از یک کارمند عادی رو می طلبه و سختی ها و راحتی های خودش رو داره. شاید اصلا یک پست مفصل در موردش نوشتم.
      شاد باشی

ارسال کامنت