پیدا کردن کاری که دوست دارید!

29

خب حالا اصلن قراره آدم چقدر شغلش رو دوست داشته باشه؟ اگه شما این رو ندونید نمی‌فهمید کی باید از جستجو برای پیدا کردن کاری که دوست دارید دست بردارید. این طوری اگه شما هم مثل بیشتر مردم میزان اهمیت علاقه داشتن به کارتون رو دست کم بگیرید احتمالن زودتر از وقتی که باید جستجو رو متوقف می‌کنید. در نتیجه تهش به کاری مشغول می‌شید که خانواده‌ براتون انتخاب می‌کنه یا می‌رید دنبال کاری که پول زیادی ازش دربیاد یا پرستیژ بالایی داشته باشه. یا صرفن به اولین کاری که پیدا می‌کنید می‌چسبید و ادامه می‌دید.

اما بذارید یه نکته‌ی خیلی خیلی مهم رو بهتون بگم: منظور از این که کاری که دوست دارید رو بکنید این نیست که اون چیزی رو انجام بدید که در همین لحظه دوست دارید و دلتون می‌خواد. احتمالن حتی انیشتین هم یه وقتایی چیزی که در لحظه می‌خواسته این بوده که ولو شه رو مبل یه قهوه بخوره اما به خودش گفته نمیشه و اول باید کاری که داره روش کار می‌کنه رو تموم بکنه.

قبلن وقتی می‌شنیدم آدمایی هستن که کارشون رو انقدر دوست دارن که اون رو به هر فعالیت دیگه‌ای ترجیح می‌دن گیج می‌شدم. حس می‌کردم خب هیچ کاری تو دنیا نیست که من اون قدر دوسش داشته باشم. اگه من می‌تونستم انتخاب کنم که ۱) یه ساعت بعد رو روی کاری که دوست دارم تمرکز کنم و یا ۲) به رُم تله‌پورت شم و اون یه ساعت رو توی شهر بچرخم… آیا هیچ کاری وجود داشت که حاضر باشم به خاطرش گزینه‌ی ۱ رو انتخاب کنم؟! صادقانه اگه بخوام بگم خب نه!

اما واقعیت اینه که تقریبن از هر آدمی اگه بپرسی دوست داره همین الان کار کنه یا تو سواحل کارائیب دراز بکشه یا تو یه رستوران خفن غذاهای خوشمزه بخوره انتخاب نمی‌کنه که به جاش روی یه مساله‌ی سخت کار بکنه. قانونی که میگه شما باید کاری که دوست دارید رو انجام بدید یه مدت زمان طولانی‌تری از زمان حال رو در بر می‌گیره. پس یعنی قرار نیست شما در هر لحظه اون کاری که دوست دارید رو انجام بدید بلکه باید کاری رو بکنید که تو یه دوره‌ی زمانی طولانی‌تر مثلن یه هفته، یه ماه یا یه سال شما رو به خوشحال‌ترین حالت خودتون برسونه.

همه می‌دونن که فعالیت‌های غیرپروداکتیو/غیر سودمند دیر یا زود جذابیت خودشون رو از دست می‌دن. شما بعد از یه مدت از دراز کشیدن روی شن‌های ساحل حوصله‌تون سرمیره. اگه می‌خواید خوشحال بمونید باید «یه کاری» انجام بدید!

خب بیاید از همین مساله برای قضاوت کردن میزان علاقه به کارتون استفاده کنیم: شما باید حداقل کارتون رو بیشتر از فعالیت‌های غیرپروداکتیو مثل بیکار نشستن روی مبل دوست داشته باشید. اصلن باید انقدر کارتون رو دوست داشته باشید که اوقات فراغت به نظرتون یه اصطلاح مسخره بیاد. این به این معنی نیست که شب و روز فقط کار کنید. اما به این معنیه که شما مشغول کارتون بشید و انقدر پیش برید که دیگه واقعن خسته شید و نتونید عملکرد خوبی داشته باشید و بعد دلتون بخواد یه کار دیگه بکنید، حتی یه کاری که هیچ فعالیت مغزی توش نداشته باشه مثلن دراز بکشید روی مبل و به دیوار خیره بشید! مساله اینه که در اون لحظه در ذهنتون این استراحت رو جایزه‌ای برای زجری که در حال کار کردن کشیدید نبینید و فکر نکنید بعد از اون همه «سختی» حقتونه یکم استراحت کنید.

راستش واقعیت اینه که اگه کار شما براتون مثل یه فعالیت محبوب و لذت‌بخش نباشه به مشکلات جدی در زمینه عقب انداختن کارا برمی‌خورید. این طوری شما باید هی خودتون رو مجبور کنید که به کارتون برسید و وقتی هم بالاخره این کار رو از روی اکراه می‌کنید نتایج خیلی خوب و ایده‌آل نیستن.

پرستیژ: یه دام بزرگ!

بذارید رک و روراست بهتون بگم که سعی کنید تو زندگی در مورد نظر هیچ کسی غیر از دوستانتون نگران نباشید. شما نباید نگران پرستیژ باشید. پرستیژ درواقع نظر بقیه‌ی دنیاس! شما می‌تونید نظر کسایی که بهشون احترام می‌ذارید رو بپرسید اما دونستن نظر بقیه‌ی آدمایی که حتی اونا رو نمی‌شناسید چه اهمیتی داره؟

البته گفتن این حرف آسونه اما عمل کردن بهش مخصوصن وقتی آدم جوونه خیلی سخته. پرستیژ مثل یه آهن‌ربای قدرتمنده که حتی اعتقادتون راجب چیزایی که ازشون لذت می‌برید رو هم به سمت خودش میکشه. اون شما رو به سمتی می‌بره که به جای انجام دادن کاری که دوست دارید، کاری رو انجام بدید که دوست دارید دوست داشته باشید!

این همون چیزیه که باعث میشه مثلن آدما برن دنبال این که یه رمان بنویسن. اونا از خوندن رمان خوششون میاد. همین طور می‌دونن که آدمایی که اون رمان‌های خوب رو نوشتن جایزه‌ی نوبل گرفتن. خب پس چی بهتر از اینکه تو یه رمان‌نویس بشی؟ اما دوست داشتن شغل نویسندگی و رمان‌نویسی کافی نیست. شما باید کاری که یه نویسنده انجام میده رودوست داشته باشید و ازش لذت ببرید اگه می‌خواید توش عالی باشید. باید از این که دروغ‌های پیچیده و خفن رو بنویسید و پردازش ‌کنید واقعن لذت ببرید.

پرستیژ یه مفهوم پوسیده و قدیمیه. شما اگه هر چیزی رو به اندازه‌ی کافی خوب انجام بدید کاری می‌کنید که باپرستیژ بشه تهش. اصلن خیلی از چیزایی که ما الان باپرستیژ حساب می‌کنیم یه زمان هیچی نبودن. مثل موسیقی جز! یا خیلی از هنرهای دیگه که امروز خیلی جدی و خفن هستن اما یه روز از صفر شروع شدن. پس شما فقط کاری که واقعن دوست دارید رو انجام بدید و نگران پرستیژ نباشید چون خودش سر می‌رسه.

پرستیژ برای آدمای جاه‌طلب بیشتر از بقیه خطرناکه. اگه می‌خواید آدمای جاه‌طلب قتشون رو سر کارای معمولی و بیهوده تلف کنن فقط کافیه یه پوشش پرستیژ روش بکشید. همین طوری می‌تونید به آدما انگیزه بدید که سخنرانی کنن یا بشن مدیر یه دپارتمان یا ساعت‌ها پشت یه میز بشینن یا ۲۴ ساعته کار بکنن. شاید بهتر باشه با خودتون قرار بذارید کلن هیچ کاری که با خودش پرستیژ میاره رو انجام ندید. اصلن  شاید اگه کار مزخرفی نبود با یه رویه‌ی پرستیژ قایمش نمی‌کردن.

اگه یه روز حس کردید دو تا کار رو به یه اندازه دوست دارید هم می‌تونید پرستیژ جفتشون رو مقایسه کنید و برید سراغ اونی که کمتره. اصولن نظر آدم در مورد یه کار ناخودآگاه تحت تاثیر پرستیژ اون هم قرار می‌گیره. پس اگه حس می‌کنید دو تا کار رو یکسان دوست دارید احتمالن اونی که پرستیژ کمتری داره رو واقعی‌تر و بیشتر دوست دارید.

یکی دیگه از چیزایی که معمولن آدما رو به راه اشتباه می‌بره پوله. پول به خودی خود چیز خطرناکی نیست. وقتی یه کاری پول خوبی داره اما نسبت بهش حس احترام و تحسین وجود نداره مثل بازاریابی تلفنی مثلن، آدمای جاه‌طلب رو جذب نمی‌کنه. تهش آدمایی میرن سراغ اون کار که فقط می‌خوان «خرج زندگیشون رو باهاش دربیارن». یه توصیه‌ی کلی اینه که از هر حوزه‌ی کاری که آدمای مشغول توش این حرف رو می‌زنن دوری کنید. قضیه اونجایی خطرناک میشه که پول با پرستیژ همراه بشه مثل وکالت یا پزشکی. وقتی یه آدم جوون و جاه‌طلب مسیری رو می‌بینه که به ظاهر توش امنیت و پول و پرستیژ داره خیلی براش وسوسه‌انگیزه، مخصوصن که احتمالن هنوز درست و حسابی پیدا نکرده چه کاری رو واقعن دوست داره!

برای این که بدونی واقعن آدما کاری که می‌کنن رو دوست دارن یا نه باید ببینی حتی اگه بهشون پولی به خاطر اون کار ندن هم انجامش میدن یا نه. حتی اگه مجبور باشن برای درآوردن خرج زندگی برن سر یه کار دیگه. چند درصد وکلای شرکت‌های بزرگ حاضرن بدون پول و یا تو وقت فراغتشون کارشون رو انجام بدن؟ یا برن یه جای دیگه کار کنن پول درآرن تا به وکالتشون برسن؟ از اون طرف قضیه یه ریاضی‌دان رو تصور کنید که حتی اگه هیچ کاری هم پیدا نکنه باز علاقه‌ش رو پی می‌گیره یا هنرمندی که از هر فرصتی برای خلق کردن استفاده می‌کنه.

حواستون باشه که توصیه‌های پدرومادرها اصولن بیشتر به سمت پول تمایل داره. به نظر می‌رسه که تعداد بچه‌های ۱۸ ساله‌ای که می‌خوان نویسنده بشن اما خانواده‌شون دوست دارن دکتر بشن از برعکسش خیلی بیشتر باشه. ممکنه بچه‌ها فکر کنن پدرومادرشون زیادی متریالیست هستن اما لزومن این طوری نیست. والدین اغلب در مورد تصمیمات بچه‌هاشون بیشتر از تصمیمات خودشون محافظه‌کار هستن. شاید یه دلیل ساده‌ش این باشه که تاوان اشتباهات بچه‌هاشون رو اونا پس میدن اما تو لذت‌های موفقیت و خوش‌گذرونی کمتر شریک میشن. مثلن اگه بچه‌ی شما داره از یه درخت بلند بالا میره و یا تو نوجوونی دوستای نامناسبی پیدا کرده از خوشی و هیجانش چیزی به شما نمی‌رسه اما اگه تو دردسر بیفتن اولین نفری که درگیر میشه شما هستید.

دیسیپلین داشتن

با وجود چنین نیروهای قدرتمندی که ما رو به بیراهه می‌کشونن اصلن عجیب نیست که پیدا کردن کار مورد علاقه‌مون انقدر سخت باشه. بیشتر آدما تو همون تصویر بچگی که کار = سختی و درد می‌مونن. اونایی که از این قضیه درمیرن هم اغلب تو دام پول و پرستیژ می‌افتن. چند درصد آدما واقعن می‌فهمن اون کاری که دوست دارن چیه؟ خیلی کم!

پیدا کردن کاری که دوست دارید خیلی سخته. اگه سخت نبود که انقدر تعداد آدمایی که پیداش کردن کم نبود! پس اصلن این کار رو دست کم نگیرید و اگه تا الان بهش نرسیدید خودتون رو سرزنش نکنید. در واقع همین که متوجه بشید کارتون رو دوست ندارید و بهش اقرار کنید کلی از آدمای دیگه که هنوز تو انکارن جلو هستید. اگه شما تو محیطی هستید که واقعن از کارتون احساس نارضایتی می‌کنید اما دورتون پر از همکاراییه که اظهار می‌کنن مشکلی با کارشون ندارن و راضی هستن یه احتمال خوبی وجود داره که به خودشون دروغ بگن.

درواقع انجام دادن یه کار خفن کمتر از اون چیزی که مردم فکر می‌کنن سخته و به دیسیپلین احتیاج داره.چرا؟ چون برای این که یه کاری رو خیلی خوب انجام بدی باید یه چیزی رو پیدا کنی که خیلی دوسش داری که قرار نباشه خودت رو مجبور کنی به انجام دادنش! اما پیدا کردن اون کاری که دوست داری واقعن به یه دیسیپلین نیاز داره. خب بعضیا انقدر خوش‌شانس هستن که تو ۱۲ سالگی بفهمن چی دوست دارن و بعد برن دنبالش خیلی راحت. اما به نظر میاد این یه استثنا باشه! بیشتر وقتا آدمایی که کارای خفن کردن یه مسیر شغلی پینگ‌پونگی رو گذروندن این طوری که تو مدرسه و دانشگاه دنبال موضوع الف بودن بعد اون رو بی‌خیال شدن و رفتن سراغ کار کردن روی موضوع ب و تهش به خاطر انجام دادن جیم در کنار کار اصلیشون موفق و معروف شدن و جدی پیگیرش شدن.

یه وقتایی کنار گذاشتن کاری که در حال حاضر دارید نشونه‌ی پرانرژی و باانگیزه بودنه و یه وقتی هم نشونه‌ی تنبلی. به این فکر کنید که دارید از زیر کارتون درمی‌رید یا با شجاعت و جسارت دنبال خلق یه راه جدید هستید؟ خیلی وقتا حتی خودتون هم جواب این رو نمی‌تونید بدید. خیلی از آدمایی که در ادامه آدم‌های موفقی شدن اول راه و اون جایی که دنبال یه کار جدید رفتن به نظر تنبل و مایه‌ی ناامیدی می‌اومدن.

آیا راهی هست که بفهمید بالاخره دارید در این مورد راستش رو به خودتون می‌گید یا نه؟ یکیش اینه که سعی کنید هر کاری که در حال حاضر می‌کنید توش بهترین خودتون باشید، حتی اگه خیلی اون کار رو دوست ندارید. این طوری حداقل می‌فهمید که به خاطر نارضایتی و احساس عدم کفایت نیست که دارید بهونه میارید و یه چیزی رو ول می‌کنید.

یه راه دیگه هم  اینه که همیشه در حال خلق کردن و تولید کردن باشید. مثلن اگه کاری که الان دارید رو جدی نمی‌گیرید چون می‌خواید یه روز ولش کنید و نویسنده بشید صادقانه با خودتو فکر کنید چقدر هرروز برای نوشتن وقت می‌ذارید؟ هر چقدر خوب یا بد، آیا اصلن می‌نویسید؟ تا وقتی که یه تلاشی در راستای علاقه‌تون بکنید و براش وقت بذارید می‌دونید که با ایده‌ی یه روز نویسنده شدن و نوشتن یه رمان خیلی خفن تنبلی خودتون رو برای کاری نکردن توجیه نمی‌کنید.

یادتون نره که پیدا کردن کاری که دوست دارید بکنید لزومن به این معنی نیست که همین الان می‌تونید شروع کنید به انجام دادنش. متمایز نگه داشتن این دو تا سخت و دردناکه چون دیدن فاصله‌ی بین چیزی که دوست دارید و چیزی که به نظرتون ممکنه دردناکه. درنتیجه بیشتر آدم‌ها سطح انتظاراتشون رو میارن پایین. مثلن اگه از آدمای تو خیابون بپرسی تو دوست داری بتونی مثل داوینچی نقاشی کنی جواب بیشتر آدما اینه که «من که نمی‌تونم نقاشی کنم!». اما دقت کنید که این جمله بیشتر نشون دهنده‌ی قصد اون آدمه تا یه واقعیت در موردش. معنیش اینه که من قصد ندارم براش تلاش کنم.

چطوری کاری که دوست داریم رو تو زندگیمون بگنجونیم؟

خب حالا بریم سر اصل مطلب و بهونه‌ی اصلی آدم‌ها برای اینکه کاری که دوست دارن رو انجام ندن: «زندگی کردن پول می‌خواد  و خرج داره! من نمی‌تونم همه چی رو ول کنم برم دنبال کاری که دوست دارم!» خب اینجا شما دو تا گزینه دارید:

۱٫ تو همون کاری که هستید بمونید اما کم‌کم به سمتی برید که چیزهایی که دوست دارید رو بیارید تو کارتون. مثلن اگه یه معمار هستید ممکنه اولش مجبور باشید هر پروژه‌ای رو قبول کنید اما به تدریج می‌تونید کارتون رو بهتر کنید و انتخاب کنید تو چه حوزه‌ای کار کنید.

۲٫ راه دوم اینه که مسیر شغلیتون رو دوشاخه کنید. یعنی چی؟ یعنی یه کار برای پول درآوردن داشته باشید و در کنارش علاقه‌تون رو پیگیری کنید تا به یه جایی برسه یا برنامه‌ای بریزید که مثلن ۵ سال کار کنید پول دربیارید و بعد برید دنبال چیزی که دوست دارید.

راه دوم یکم ریسکی‌تره و تو باید دقیقن بدونی چی می‌خوای. یه وقتایی هم خطرش اینه که بیافتی تو مسیر پول درآوردن و هیچ وقت به نظرت «کافی» نباشه تا بری سراغ چیزی که دوست داری. مشکل راه اول هم اینه که ممکنه تو رو از معماری به طراحی محصولات برسونه اما هیچ‌وقت نمی‌تونه مثلن تو رو به موسیقی برسونه. حالا این که کدوم راه رو انتخاب می‌کنید به این بستگی داره که چقدر از تصمیمتون مطمئنید یا چقدر احتمال داره کاری که می‌خواید زود به درآمدزایی برسه و از این چیزا.

اما کلن خیلی زود و مطمئن تصمیم نگیرید. من یه دوستی دارم که خیلی پزشک موفقیه. هر بار یکی ازش در مورد رفتن به رشته‌ی پزشکی می‌پرسه دلش می‌خواد داد بزنه «نهههه! هرگز این کار رو نکن!» اما خب نمی‌کنه. قضیه چیه؟ این که وقتی دبیرستانی بوده تصمیم گرفته که می‌خواد دکتر بشه و انقدر آدم سخت‌کوش و مصممی بوده که هر طور شده بر همه‌ی موانع غلبه کرده و دکتر شده، حتی بر این که یه جایی وسط راه فهمیده واقعن پزشکی کار مورد علاقه‌ش نبوده!

بنابراین بهتره تا جوون هستید کارهای مختلف رو امتحان بکنید یا شغلی رو انتخاب کنید که توش بتونید از مهارت‌های مختلفتون استفاده بکنید و بفهمید چی دوست دارید. تا وقتی یه چیزی رو خوب امتحان نکردید برنامه‌ی زندگیتون رو روش نبندید. مثلن فکر کنید برنامه می‌ریزید ده سال کارمندی کنید که بعد برید نویسنده بشید. بعد از ده سال نویسندگی رو شروع می‌کنید و می‌بینید این اصلن چیزی نبود که می‌خواستید!

خیلی از آدما میگن:

فقط کافیه یه میلیون دلار به من بدید تا برم دنبال کاری که می‌خوام و موفق و خوشبخت بشم.

اما مساله سخت‌تر از اونیه که فکر می‌کنید. این موانع هستن که به زندگی آدم شکل میدن و اگه برشون داریم بیشتر آدما نمی‌دونن با خودشون چند چندن: کافیه یه نگاه به کسایی که یه جایزه‌ی بزرگ بردن یا ارث زیادی بهشون رسیده. درسته که همه دنبال امنیت مالی هستن ولی تهش شادترین آدم‌ها اونایی نیستن که امنیت مالی بیشتری دارن بلکه اونایی هستن که از کاری که می‌کنن هم لذت می‌برن.

بهرحال هر کدوم از این مسیرها رو که انتخاب می‌کنید بدونید و آگاه باشید که قراره راه سختی رو برید و با کلی مشکل روبرو بشید. پیدا کردن کاری که دوست دارید خیلی سخته و خیلی‌ها هیچ وقت بهش نمی‌رسن. حتی اگه موفق بشید هم احتمالن تو سی یا چهل سالگی می‌تونید بالاخره وقت و تمرکزتون رو روی چیزی که دوست دارید بذارید. اما خب داشتن یه مقصد و هدف توی ذهنتون احتمال رسیدن رو بالا می‌بره.

این مطلب ترجمه‌ای از مقاله‌ی چطور کاری که دوست دارید رو انجام بدید از پل گراهامه. قسمت اول این مقاله رو از اینجا بخونید.

41

29 کامنت

  1. سلام من خ وقته ك سايتتونو دنبال ميكنم ولي هيچ وقت نظر نذاشته بودم اين مقاله انگار واسه من بود
    من كنموريم و خب ب خواسته مامانم و شرايط جامعه و خلاصه خ چيزاي دگ تا چشم باز كردم ديدم رفتم رشته تجربي و دارم واسه پزشكي ميخونم اين در حاليه ك همه ميدونن ك من ميميرم واسه هر چيزي ك توش يكمي هنر باشه مث طراحي معماري نقاشي موسيقي و … چن وقتيه ك رفتم تو فكر ك من دارم چيكار ميكنم با زندگيم؟ از ي طرفي الان خيلي ديره دگ واسه تغيير رشته و رفتن ب ي رشته هنري از يه طرف ديگم نميخام توي ٣٥ سالگي بشينم پشت ميز مطبم ب مريضم بگم فلان دارو رو بخور فلان كارو بكن
    لعنت ب اين جامعه …

    • آيلار عزيز…هيچوقت اين جمله ي لعنت به اين جامعه رو تكرار نكن آدم ها وصل به انتخاب هاي خودشون هستن من هم شغل اداري دارم و پشت ميز ميشينم ولي اصلا دوسش ندارم!!! ولي تو قيد وبنده اون كار نموندم و خودم رو محدود نكردم 🙂 و خداروشكر يسري تجربه ها كسب كردم كه شايد بتونه كمكت كنه و ميتونم دوست داشته باشي در اختيارت بذارم :))) خودت رو نباز و محدود به خواسته ي ديگران نكن تو هنوووز يكعالمه راه داري

    • آیلار جان خیلی خوشحالم که الان و تو این سن با این مسائل روبرو شدی. همون طوری که لونای عزیز گفته هیچ وقت تقصیر رو گردن جامعه یا خانواده ننداز چون واقعن تهش تو هستی که داری برای زندگیت مسیر انتخاب می‌کنی! توصیه‌ی من بهت اینه که بری دنبال علاقه‌ت و اگه واقعن عاشق پزشکی نیستی دنبالش نری اما ازت انتظار ندارم حتمن بتونی این کار رو بکنی همون طوری که من تو ۱۸ سالگی قدرتش رو نداشتم و تازه تو ۲۵ سالگی به این آگاهی رسیدم که می‌تونم مسیر زندگیم رو عوض کنم و حاضرم سختی‌هاش رو بپذیرم:)

  2. سلام
    ارشد اقتصاد میخونم
    اصلا رشته ام تجربی بود همون قضیه همیشی امال و ارزوی والدین…
    اومدم دانشگاه دیدم عهدمن چقد توی طراحی میتونم خوب باشم تا جایی ک یکی از طرحایی ک زده بودم رفت زیر دست یه استاد ، فرستاد دنبالم گلی باهام حرف زد تا یه هفته همه زندگیمو گرفت گفتم من واقعا چی میخواستم از زندگی چی شد..خواستم برم دنبال نصیحتای استاده ولی ولی ولی گرفتار تنبلی شدم صادقانه بگم من اراده انتخاب مسیری ک میتونستم توش خوشبخت بشم رو نداشتم…کوهنوردم ،طبیعت گردی هم میکنم ، روزی وارد این محیط شدم به خودم گفنم یه روز یه لیدر خوب میشم میخوام اصلا همه ایران رو دنیا رو ببینم…سر همین با سبکتر اشنا شدم یک سال پیش دقیقا نشستم با یکی از ارزوی گروه جمع کردن و ایرانگردی و دنیا رو گشتن حرف میزدم از تمام چیزهایی ک توی ذهنم ساخته بودم اینکه هم چیزیه ک توش تفریحه هم در امد مناسب….امروز من هنوزم توی همون فکرام ولی اون دوستم یه گروه سی نفره رو برده خوزستان…سفر بعدیش طبسه بعدش…چند وقتیه گرفتار کتابای روانشناسی شدم…بقدری ک از رشته خودم برام جذاب تر شده…توی۲۵ سالگی نشستم به حال خودم گریه کردم ک واقعا من کجای زندگیمم هرکجا ک میتونستم موفق باشم یه عامل خارجی مانع شد مثل رشته ای ک میتونستم توش عالی باشم عاشقش باشم لذت ببرم از کنکاش درد و مشکلات مردم و کمک بهشون…جایی ک تقریبا هیچ عامل خارجی نبود ومیتونستن شاید طراح خوبی باشم ولی خودم از ته دل نخواستمش و قدرت این رو نداشتم ک اراده کنم برای رسیدن بهش…و حالا طبیعت گردی و سفر رو دارم از دست میدم…من گرفتار خودم هستم….شاید باید اول یاد بگیریم چطور اراده کنیم تا چیزی ک میخوابم رو داشته باشم

    • دقيقا اراده و تصميم گيري خيلييي مهمه و انسانها فقط به تصميم بند هستن! تصميمي كه شايد اون لحظه براشون نفع بزرگي نداشته باشه اما آينده خيلي به كارشون مياد ولي افسوس كه خيلي ها فقط دو روز بعد رو ميبينن و قدرت ريسك پايين و آينده نگري كمي دارن … و بخاطر همين تنها چيزي كه براشون ميمونه يه اي كاشه گنده هستش!!
      من تجربه هاي زيادي از رفتن دنبال علاقه هام كسب كردم ميتونم در اختيارتون قرار بدم تا شايد كمي كمكتون كنه 🙂 و بتونم تاثيرگذار باشم! اين آرزوي منه … 🙂

    • آره دقیقن همون طور که خودت تهش نتیجه‌گیری کردی اول باید آدم اراده کنه که بره دنبال چیزی که دوست داره و عمیقن به این مساله آگاه بشه که هر انتخابی یه سختی‌ها و هزینه‌هایی داره و آیا حاضره اونا رو بپردازه یا نه!
      چیزی که من می‌دونم اینه که سرزنش کردن خودت یا جامعه یا خانواده واقعن دردی رو دوا نمی‌کنه و باید به از این به بعدش فکر کنی. من وقتی بعد از شیش سال داشتم بیخیال پزشکی می‌شدن همه بهم می‌گفتن این همه سال از عمرت رو هدر داری میدی اما من به این فکر می‌کردم که مهم نیست این اشتباه تقصیر کی بوده و چند سال توش بودم… الان که فهمیدم اشتباه بوده باید یه طوری تصمیم بگیرم که از این به بعدش اون مسیری باشه که خودم می‌خوام و فکر می‌کنم درسته!

  3. پری جان عااالی بود با خوندن نوشته ات کلی ایده اومد تو سرم و کلی جواب سوالها و دغدغه های ذهنیمو که خیلی وقت بود گرفتارش بودم و آزارم میداد رو گرفتم … واقعا ازت ممنونم که تجربیاتت رو با ما هم شریک میشی …..با خوندن مطالب شما دوستای عزیزم تازگیا توی زندگیم این قدرت و جسارت رو پیدا کردم که بتونم خودمو بعد از سالیان زیاد بشناسم و این رو مدیون شما هستم ……عااااالی هستین

    • چقدر خوشحالم که می‌بینم خوندن این مطلب مفید بوده برات:) و چقدر عالی که تو مسیر رشد و شناختن خودت قرار گرفتی مطمئنم که خیلی زود نتیجه‌های خفنی ازش می‌بینی!

  4. وااای باور نمی کنید چقدر با تک تک جملاتش ارتباط برقرار کردم. چون دقیقا موقعیت خودم رو میتونستم در بین این جملات تصور کنم. اصلا انگار دقیقا خطابش به من بود.
    نمیدونم اصل متن هم اینقدر نزدیک و کاربردیه یا ترجمه ی بسیار عالی و دقیقت این نوشته رو اینقدر ملموس کرده.
    ممنون از تو و انتخابت و نویسنده.

  5. سلام پری جون. منم رشتم مثل تو پزشکیه و واقعا دوسش ندارم.
    میخواستم بپرسم تو پزشکی رورها کردی؟ یا هنوزم میخوای ادامش بدی با اینکه دوسش نداری؟ واقعا سردرگمم.

  6. پری جان ممنون که لینک مقاله اصلی رو میزاری و منو با این فرد و سایر نوشته هاش آشنا کردی و به خاطر ترجمه هم بسیار ممنونم و باز به خاطر اینکه به موضوعاتی میپردازی که حرف دل ماست ممنون دختر.

  7. سلام اين پست فوق العاده بود و بعد از خوندن اين مطلب به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر از قبل عاشق شغلم هستم و چه مزايا و فرصت هاي فوووق العاده اي داره ممنون ازشما :))) و چقدرعالي كه وقتي تو سفرهم هستم ميتونم انجامش بدم و درآمد داشته باشم خصوصا اينكه بشه به ديگران هم كمك كرد :)) واقعا ممنون ديدم از قبل هم بازتر شد و با انگيزه ي بيشتري كارم رو انجام ميدم

    • لونا جان شدیدا مشتاقم راجع به شغلتون که کاری هست که توی سفر هم میتونید انجامش بدید و ازش راضی هستید بیشتر بدونم.ممنون میشم راهنماییم کنید چون ۲۵سالمه و در آستانه فارغ التحصیلی و انتخاب شغل .از طرفی هم عاشق سفر . از طرفی هم رشته تحصیلیم مهندسی برق!😑

  8. لونا جان خیلی خوشحالم کرد خوندن کامنتات چه خوبه که آدمایی مثل تو هستن که این طور مثبت و قشنگ از زندگی و انتخاب‌ها حرف می‌زنن! وجود آدمایی مثل تو امیدوارم می‌کنه واقعن! هرروز موفق‌تر و سبک‌تر باشی:)

  9. سلام پری و‌ سارا و مریم
    یه پیشنهاد داشتم که اگر امکان داره از کلمات فارسی در متن هاتون استفاده کنید . می دونید من همیشه برام ناراحت کننده بوده که چرا ما به جغرافیا و مرز و طبیعت ایران اهمیت می دیم اما به مهم ترین جز فرهنگمون ، یعنی زبان فارسی اهمیت نمیدم ، من که خودم خیلی دوست دارم کاملا فارسی گفت و گو کنم اما یکم غیر عادی به نظر میرسه ولی گاهی تو ذهنم جملاتی رو کاملا با کلمات فارسی بیان میکنم یعنی حتی از کلمات عربی هم استفاده نمیکنم . خواهشم اینه که تا حد ممکن این موضوع رو رعایت کنید، خیلی خوب میشه. مثلا همین کلمه « یارانه» کاملا عادی شده و از معادلش دیگه استفاده نمیشه .فارسی جای خودش ، اینگلیسی و عربی و… جای خودشون . ممنونم

ارسال کامنت