مریم رهانوشتن در مورد این‌که دقیقن کی هستم و چی‌کار می‌کنم خیلی ساده نیست؛ نمی‌دونم برای نوشتن از خودم باید به گذشته‌ام و کار مهندسی‌ و زندگی روتین و امنی که داشتم اشاره کنم یا به مجموعه‌ی کارهای متفاوتی که در طول سفرهام انجام دادم. در مورد سفرهای طولانی‌ام بنویسم و یا در مورد ایده‌هام برای اینده. هرچی که هست می‌دونم که زندگی من در تغییر و حرکت مداومه و توی یک قالب ثابت خلاصه نمی‌شه.

 

اگه بخوام خودم رو با کارهایی که انجام دادم معرفی کنم باید بگم که:
«من یک مهندس، باغبون، کافه‌چی، سفرنویس، بلاگر، معلم، مترجم، پرستار، آشپز و… هستم و درعین حالل هیچ‌کدومشون نیستم.»

از طرف دیگه اگه بخوام خودم رو با طرز نگاهم به زندگی معرفی کنم باید بگم که:
«من زنی هستم که پر از رویاهای بزرگ و شدنیه؛ کسی که بیش از هرچیز به خودش و هستی اعتماد داره و از تغییرر نمی‌ترسه. کسی که دنبال رشده و عقیده داره که راه رشد از عبور می‌گذره. کسی‌که سفر رو نه فقط یک جابه‌جاییی فیزیکی، بلکه جایی لابه‌لای قصه‌ی زندگی ادم‌ها و خودشناسی‌ای که به دنبالش میاد می‌بینه.»

ساده‌اش این‌که‌

من همون کوله‌‌گردی هستم که عقیده داره لازم نیست به دنبال یک سفر موقت بود، بلکه میشه توی سفر زندگی کرد.
من مریم رها، یک مسافرم!

 

کی و کجا به دنیا اومدم؟!

بهار سال شصت و‌چهار بود که تو تبریز به دنیا اومدم و شدم بچه‌ی آخر یک خانواده ‌ی پنج نفره. تو شش سالگی به تبریز و زمستون‌های سردش خداحافظ گفتم و به واسطه‌ی شغل پدرم به همراه همه‌ی اعضای خانواده راهی تهران شدم. از همون بچگی بود که به واسطه‌ی زندگی روستایی پدربدرزگ و مادربزرگم شانس زندگی توی ده رو پیدا کردم؛ چیزی که فکر می‌کنم بیشترین تاثیر رو تو راحتی من با طبیعت و ارتباط با مردم روستایی به جا گذاشته.

توی دانشگاه چی خوندم و قبل از سفر به چی مشغول بودم؟!

مثل خیلی از آدم‌های دیگه که رشته‌ی دانشگاهیشون رو رتبه‌ی کنکور و نه علاقه‌شون تعیین می‌کنه، من هم از رشته‌ی مهندسی عمران سر دراوردم. بعد چند سال درس و کار با مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه صنعتی شریف فارغ‌التحصیل شدم و جدی‌تر از قبل افتادم دنبال پیدا کردن خودم تو پروژه‌های مهندسی. هرچند که باوجود دستاوردهای زیاد بیرونی، هیچ‌وقت احساس نکردم که کار مهندسی کاریه که من براش بوجود اومدم.

با وجود این‌که کارم رو دوست نداشتم نمی‌تونستم به سادگی ازش بگذرم. از یک طرف مشغول به کاری بودم که سال‌ها براش درس خونده بودم و به خوبی توش پیشرفت می‌کردم و از طرف دیگه احساس می‌کردم کم‌کم دارم شبیه رباتی می‌شم که بزرگ‌ترین خواسته‌ی روزانه‌اش تموم شدن ساعت کاری و هدر رفتن یک روز دیگه از عمرشه. طبیعیه که کلنجار هرروزه با این فکرها کار چندان ساده و خوشایندی نبود.

چی شد که به فکر سفر کردن افتادم؟!

دوست نداشتن شغلم و عدم خوشحالی‌‌ و اتفاق‌های ناخوشایند دیگه‌ای که توی زندگی‌ام در حال رخ دادن بود، منو وادار کرد که به فکر تغییری باشم. واقعیت ماجرا این بود که می‌تونستم برای همیشه از زندگیم ناراضی بمونم و باور کنم زندگی یعنی یک خوشحال نبودن دائمی و یا این‌ که برای ایجاد یک تغییر واقعی، گرد وخاک نشسته روی زندگیم رو بتکونم وراه‌های دیگه‌ای از زندگی رو امتحان کنم، به این امید که یکیش راه زندگی من باشه.

مگه نه این‌که از هیچ‌جایی زندگیم راضی نبودم؟! پس واقعن دیگه چه چیزی برای از دست دادن داشتم؟!

به محض این‌که برای ایجاد یک تغییر توی زندگی‌م مصمم شدم، نشونه‌های مختلفی توی زندگیم سبز شدن؛ از میم که یکهو به یادم آورد سفر بزرگ‌ترین رویای کودکیم بوده تا سیرت که بهم نشون داد چطور می‌تونم سفر رو واردد زندگی واقعی کنم.
اینجوری بود که بالاخره فهمیدم

سفر اون تغییریه که در حال حاضر توی زندگیم لازم دارم.

 

اولین سفر متفاوتم از کی شروع شد؟!

سال نود و دو بود که اولین سفر غیرخانوادگی و نسبتا طولانی‌ام رو به نیوزیلند انجام دادم؛ سفری که به جرات تاثیر زیادی تو تغییرهای بعدی زندگیم گذاشت. بعد از اون سفر بود که راهی هند شدم و اون‌موقع بود که مطمین شدمم که سفر بزرگ‌ترین چیزیه که در حال حاضر توی زندگیم لازم دارم.

تصمیم گرفته بودم به شکلی متفاوت از همیشه سفر کنم:
بدون پول ، تا خلاقیت  گم‌شده‌ام رو پیدا کنم.
بدون همسفر، تا باور کنم خودم مسئول زندگی خودم هستم و راه رو برای دیدن و معاشرت با آدم‌های جدید باز کنم.
طولانی و بدون برنامه‌ریزی، تا هیچ محدودیتی جلوی پام نداشته باشم و بتونم سیالانه با اتفاق‌هایی که در طول سفر رخ میده حرکت کنم.
مهرماه نود و سه بالاخره پا گذاشتم تو اولین سفر طولانی بدون پول و بدون همراه خودم؛ سفری که با ترس زیادیی شروع شد و چهار ماه طول کشید. بعد از اون سفر بود که تعریفم از سفر تغییر کرد و بعد از برگشت به ایران شروعع کردم به دیدن گوشه‌گوشه‌ی این خاک به روشی متفاوت از همیشه.

مرداد نود و چهار بود که دیگه کل خونه و زندگی‌ام رو ریختم توی کوله‌ی کوچیک سی و پنج لیتری‌ام راهی سفر معروف طولانی یک‌ساله‌ام به قاره‌ی استرالیا شدم. با راهکارهایی که برای سفر مجانی در پیش گرفته بودم تونستمم بدون صرف هیچ هزینه‌ای یک‌سال به‌طور پیوسته سفر کنم.

و برنامه ام برای الان؟! واقعیتش مدت‌هاست که دیگه در سفرم، بدون این‌که مهم باشه تو کدوم نقطه‌ی جغرافیایی مستقرم.

دیگه این‌که…

اگه به گذشته و زندگی امن و روتینم نگاه کنم باید بگم که گشتن  دنیا با یک کوله‌پشتی هیچ‌جایی توی زندگی من نداشت. توی تصورات من سفر فقط برای آدم‌های پولدار خارجی بود که هیچ مسئولیتی توی زندگی نداشتند و کوله‌پشتیشون پر از دلارهای رنگارنگ بود.
مدت‌ها طول کشید تا بفهمم که زندگی در سفر هیچ نیازی به تجربه‌ی فراوون ‌ و دلارهای رنگی نداره، زندگی درر سفر تنها نیاز به یک تصمیم واقعی داره و مسیولیت پذیری‌ای به مراتب بیشتر از زندگی عادی.
این روزها سفر برای من یک کلاس فشرده‌ی آگاهی و خودشناسیه. چیزی که بیشتر از هر کلاس دانشگاهی تونستهه من رو تغییر بده و از من آدم جدیدی بسازه، آدمی که به مراتب بیشتر از قبل، مسیولیت‌پذیره، مستقله، اعتماد به نفس داره و به زندگی امیدواره و می‌دونه رسیدن به هیچ آرزویی نشد نیست. آدمی که چشم‌هاش برق زندگی داره.

 

با همه‌ی تجربه‌هایی که در طول این چند سال سفر پیدا کردم دیگه باور دارم هیچ تغییری نمی‌تونه یک شبه پیش بیاد. دیگه می‌دونم برای این‌که یک روز تمام زندگی‌مون رو به اندازه‌ی یک کوله سبک کنیم باید اول فکر و ذهنمون رو سبک کنیم. اون‌ وقته که می‌تونیم سبک‌تر از همیشه برای عملی کردن همه‌ی آرزوهای دور و بزرگمون راهیی بشیم.

همه‌ی نوشته‌های مریم رها