مریم رها

mary

سلام! من مریم‌ رها‌ هستم! ولی این‌که دقیقا کی‌ام رو خودم هم نمی‌دونم!

برای نوشتن از خودم نمی‌دونم باید به سراغ گذشته برم یا حال یا آینده. نمی‌دونم باید از دختر فوق‌لیسانس دانشگاه شریف بنویسم که غرق توی کار مهندسی و تحقیق و زندگی روتین بود یا از دختری که حدود دو سال قبل رسید به نقطه‌ی صفر روزگارش و بعد همه‌ی زندگیش رو ریخت توی یک کوله‌ی سی‌و‌پنج لیتری و دلش رو داد به جاده و یا از دختری که رویای پا گذاشتن تو هزار راه نرفته و کشف هزار دنیای ندیده‌ی درون و بیرون رو داره.
هرچی که هست من فقط می‌دونم که ترکیبی از همه‌ی این گذشته و حال و آینده‌ام و در عین‌حال هیچ کدوم نیستم. من یک دختر ساده‌ام که دنیاش هرروز داره تغییر می‌کنه و گاهی با ذوق، گاهی سراسیمه و با‌‌شتاب و گاهی با ترس و هیجان این حجم تغییر رو فقط و فقط مشاهده می‌کنه.

 

درگیر زندگی امن و روتین مهندسی بودم که یکهو طوفان‌های زندگی‌ام شروع شد. قبلترش زندگی‌ام نه پیچ خاصی داشت و نه خم خاصی. یک زندگی نرم و روتین روی خط صاف بود که همینطور الکی ادامه داشت. نه اتفاق مهمی توش می‌افتاد نه چالش خاصی، نه غم خاصی توش بود نه شادی حیرت‌آوری. کل زندگی‌ام شبیه دویدن روی یک خط مستقیم بود که هرروز من رو بدون هیچ هدف ویژه‌ای به آخرش نزدیکتر می‌کرد.

باوجود همه‌ی دستاوردهای بیرونی، واقعیت غیر قابل انکار این بود که یک کیفیتی توی من خالی بود: چشم‌هام از شور زندگی برق نمی‌زد و بلد نبودم عین دیوونه‌ها توی بارون برقصم، یادم رفته‌بود که موقع دوچرخه‌سواری توی سرازیری باید از ته دل جیغ زد و فراموش کرده بودم گم شدن توی یک جای جدید چه عالمی داره. خلاقیتم گم شده بود و روحیه ماجراجویی‌ام داشت خاک می‌خورد. در یک کلمه چیزی که فراموش کرده بودم دیوونگی بود و دیوونگی یعنی شور زندگی!

 

FB_IMG_1469754481178

 

تو اوج همون خط صاف و درگیر کنترل و ثابت نگه‌داشتن جزییات زندگی‌ام بودم که یکهو همه‌چیز از درون و بیرون شروع کرد به تغییرکردن. انگار که هستی مصمم بود این‌بار یک درس واقعی بهم بده که

هیچ چیز همیشگی نیست و همه چیز مدام درحال تغییره، تغییر!

گرد و خاک‌ها که تموم شد به‌خودم اومدم و دیدم ایستاده‌ام روی نقطه‌ی صفر زندگی‌ام؛ جایی که همه‌ی اون چیزهایی که یک عمر نگران از دست دادنشون بودم، از دست رفته‌اند و یا آماده‌ی رفتنند. تنها خودم مونده بودم و باقی‌مونده‌هایی خش‌دار که ترجیح می‌دادم از خیر اونها هم بگذرم. مثل اکثر ادمها واکنش اولیه‌ام به طوفانی که تمام هویت تعریف‌شده‌‌ام رو از دستم گرفته و من رو به بیرون ناحیه‌ی امن پرتاب کرده بود، اشک و زاری بود. هرچند که یک روز به خودم اومدم و دیدم تمام آینده‌ام در گرو یک تصمیم و یک انتخاب هستش. اینکه

تا آخر عمر برای از دست‌رفته‌هام عزاداری کنم و از بداهلی روزگار گلایه کنم

و یا اینکه

از تو دل بحران، یک موقعیت جدید خلق کنم و نهایت استفاده رو از سبکی ایستادن توی نقطه‌ی صفر زندگی‌ام ببرم.

 

قاعدتا انتخاب من گزینه‌ی دوم بود و برای انتخاب یک زندگی جدید، چه چیزی بهتر از رفتن به سراغ رویای همیشگی زندگی؟!

اون موقع بود که برای اولین بار دیدم که نقطه‌های صفر زندگی عین دو روی سکه است که یک طرفش ادم رو به ته دره و نارضایتی همیشگی می‌رسونه و طرف دیگه‌اش نقطه‌ی پرتابی که می‌تونه آدم رو «سبک‌تر» از همیشه به دورترین جاهای ممکن پرتاب کنه و اینکه کدوم روی سکه رو برداریم، تنها و تنها  انتخاب خودمون هست و بس!

IMG_3192

بعد از اون بود که یکهو همه‌ی زندگی‌م رو ریختم توی یک کوله و خاک شلوارم رو تکوندم و همه‌ی باقی‌مونده‌ی گذشته‌ام رو جارو کردم و پر از امید و اشتیاق و ترس از ناشناخته‌ها، ولی سبک‌تر از همیشه، پا گذاشتم تو  بزرگ‌ترین آرزوی زندگی‌ام:

سفر…

هرچند که این‌بار یک آگاهی جدیدی گوشه‌ی ذهنم نشسته بود که همه‌چیز و حتی آرزوهای زندگی دستخوش تغییر هستند و هیچ چیز همیشگی نیست. پس بهتره تا وقتی که هنوز اون رویا زنده و برقرار هست برای بدست‌آوردن و لذت تجربه‌اش قدم برداشت.

 

این روزها بیشتر از یک‌ساله که به‌طور پیوسته در حال سفرم؛ یک سفر طولانی که تا نمی‌دونم کی و کجا قراره ادامه پیدا کنه. سفری که دیگه مقطعی نیست و درواقع یک سبک زندگی‌یه. مثل یک کولی همه‌ی خونه و زندگی‌ام رو روی دوشم دارم و خودم رو مهمون قصه‌ی آدم‌ها و خانواده‌هایی می‌کنم که در ازای درک نگاهشون به دنیا، براشون داوطلبانه کار می‌کنم.

توی سبک‌تر از قصه‌های سفر و تجربیاتم خواهم گفت، از آدم‌هایی که یک‌جور دیگه‌ای به دنیا نگاه می‌کنند، از سفرآموخته‌هام، از خوشی‌ها وچالش‌‌هاش… و مهم‌تر از همه، خواهم نوشت که

چطور میشه توی سفر زندگی کرد؟!

 

IMG_20160729_114152

 

یک‌وقت‌هایی لا‌به‌لای زندگی کولی‌وارم ادم‌هایی رو می‌بینم که تلاش می‌کنند متقاعدم کنند که از این سبک زندگی خسته میشم یا راهم عوض میشه. صادقانه‌اش واکنشم توی این شرایط یک لبخند بزرگ و یک شونه بالا انداختن بی‌تفاوته. مدتهاست که دیگه برام مهم نیست که وقتی چیزی رو شروع می‌کنم قراره چقدر عمر کنه و مدتهاست که دیگه باور ندارم یک تصمیم قراره  یک عمر دووم بیاره. ولی حداقل می‌دونم که برای پیدا کردن شور توی زندگی باید با تمام وجود قدم برداشت و بزرگترین سرمایه‌ی ادم، برق چشم‌هایی هستش که هیچ‌وقت نباید خاموش بشه. این‌روزها میدونم که بدون شک دارم توی یکی از بزرگترین آرزوهای زندگی‌ام قدم برمی‌دارم و تغییر بعدی، آرزویی هست که از دل همین مسیر بیرون میاد، پس چرا‌که نه؟!

 

حال بعد گفتن همه‌ی این حرفها می‌تونم بگم:

 

 

من مریم رها هستم. دختری که این روزها بیش از هرچیز به طوفان‌ها، به تغییر، به نشونه‌ها و به خودش و هستی اعتماد داره
و باور داره که که هیچ آرزویی نشد نیست، حتی اگه آرزوی دوردستی مثل سفر طولانی و بدون پول باشه!
فقط باید مصمم شد وبا ذهنی «سبک‌تر» از همیشه به‌راه افتاد.

IMG_20160729_114543

photogrid_1482150686858

ما، محلی‌ها و فرهنگ سفر؛ چطور با مردم محلی‌ معاشرت کنیم؟!

«چه‌جوری با محلی‌ها برخورد می‌کنید که اینقدر تحویلتون می‌گیرن؟! اصلن چه‌جوری بهشون اعتماد می‌کنید و باهاشون وارد ارتباط می‌شید؟! یعنی می‌گید محلی‌ها واقعن توی سفر به غیر محلی‌ها کمک می‌کنند...

photogrid_1482743674105

تجربه‌ی اولین کریسمس در سفر؛کریسمسی در تابستان!

استرالیا، سواحل شرقی، ده روز مونده به کریسمس! چیزی به کریسمس نمونده بود و ردپای رنگ قرمز همه‌جا دیده می‌شد. برخلاف تمام تصویرهایی که توی فیلم‌ها از کریسمس و برف...

photogrid_1479725527044

هلپکس و ورک‌اوی؛ کلید اصلی کار داوطلبانه!

آخه واقعاً شدنیه که بدون پول سفر کنیم و کلی از کشورهای دنیا رو ببنیم؟! یعنی چطور ممکنه که بدون پرداخت هیچ هزینه‌ای هم سفر کنیم و هم مهارت‌های جدید...

cover-mary

مصاحبه‌ی روزنامه‌ی هفت صبح با مریم رها

روزنامه‌ی هفت صبح٬ از جمله روزنامه‌های کثیرالانتشار کشورمان است. چندی پیش سرکار خانم«هانیه درویش» در گفتگویی صمیمانه پای صحبت‌های مریم رها نشست که حاصل آن را در ادامه می‌خوانید. طبعا تمامی...

Top