پریاگه خیلی خلاصه بخوام بهتون بگم من پری هستم، ۲۶ سالمه و عاشق سفر، تحلیل کردن آدم‌ها، برخلاف جریان آب شنا کردن و تجربه‌های جدیدم. در واقع همین میل به تجربه کردن چیزهای جدید من رو به اینجایی که الان هستم و دارید می‌بینید کشونده. آهان یکی از بارزترین ویژگی‌های شخصیتیم هم ایده‌آل‌گراییه! همون چیزی که باعث شده این درباره‌ی من رو حداقل ۲۰ بار بنویسم و پاک کنم و تهش فکر کنم «بازم اون چیزی که دلم می‌خواست نشد.»

فکر کنم دیگه زیادی خلاصه شد،نه؟ پس بریم یکم بازترش کنیم!

زندگیم قبل از سفر چه شکلی بود؟

یکی از روشن‌ترین خاطره‌های بچگیم اینه که هر وقت می‌رفتیم سفر به بابام اصرار می‌کردم جاده‌های قشنگ فرعی رو تا تهش بریم تا ببینم تهش چه خبره. راستش حالا که فکر می‌کنم تو کل زندگیم همین طور بودم. کلن آدم رو خط صاف راه رفتن نبودم. دلم می‌خواست همه چیز رو امتجان کنم، تا تهش برم و بعد برم سراغ تجربه و اکتشاف بعدی. بزرگ‌تر هم که شدم سفر شد آرزوم، یه آرزوی دور و دست‌نیافتنی. آدم‌ها رو می‌دیدم که به جاهای هیجان‌انگیز سفر می‌کنن و حسرت می‌خوردم. «خوش به حالت» شده بود ورد زبونم در مقابل این آدم‌ها.

وقتی ۱۸ سالم شد فکر کردم ایول دیگه حسرت تموم شد! میرم دانشگاه و بعد کلی با بچه‌های دانشگاه میرم سفر. اما هیچی اون طوری که فکر می‌کردم پیش نرفت چون دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه تهران خیلی با تصور من از دانشگاه فرق داشت. حالا چرا رفتم سراغ پزشکی؟ چون دوست داشتم به آدم‌ها کمک کنم، رتبه‌ی کنکورم زیادی خوب بود و خانواده‌م مثل خیلی خانواده‌های دیگه دوست داشتن من دکتر بشم.

چی شد که مسیر زندگیم عوض شد؟

یه جایی تو ۲۵ سالگی بود که به خودم و زندگیم نگاه کردم و دیدم چقدر با تصویر ایده‌آلی که همیشه تو ذهنم داشتم فرق داره همه چی. تصمیم جدی گرفتم که آستین بزنم بالا و اوضاع رو تغییر بدم! اول افتادم رو دور یه سری تغییرات درونی و بعدم اولین سفر واقعی زندگیم رو رفتم. از اون به بعد اتفاقات عجیب و غریب و پشت سر هم بهم نشون دادن که مسیر زندگیم باید عوض بشه. سفر رفتن باعث شد بفهمم آرزوهام رو چند ساله فراموش کردم. و در نهایت چیزی رو فهمیدم که باید تو ۱۸ سالگی می‌فهمیدم: این که دلم نمی‌خواد در آینده شغلم پزشکی باشه.

سر و کله‌ی سبک‌تر از کجا تو زندگیم پیدا شد؟

آخرای سال ۹۴ بود که یه روز با مریم نشسته بودیم حرف می‌زدیم و مریم بهم گفت دوست داره یه سایت درباره‌ی سفرهاش بزنه. بهش گفتم: اتفاقن منم چند وقته ایده‌ی یه سایت این مدلی تو ذهنمه چون سفر و نوشتن دو تا چیزیه که خیلی دوستشون دارم و خب چرا جدی‌تر تو این حوزه کار نکنم؟ اصلن نظرت چیه که چند نفر بشیم و با هم این کار رو انجام بدیم؟ و همین طوری بود که جرقه‌ی سبک‌تر زده شد. بعد از اینکه سارا هم به طور جدی اعلام آمادگی کرد کار رو شروع کردیم و با کمک رامین بالاخره سبک‌تر رو راه انداختیم.

من دلم می‌خواد آدم‌ها بیشتر سفر برن چون سفر رفتن چیزهای ارزشمندی رو به زندگی من اضافه کرده. کلی چیز یاد گرفتم مثل اینکه زندگی رو آسون بگیرم، با آدم‌های غریبه راحت ارتباط برقرار کنم و از دست یه سری فیلترهای ذهنی راحت بشم و دنیا رو یه طور دیگه ببینم. ولی شاید مهم‌ترین اتفاقی که تو سفرهام برام افتاد و باعث شد مسیر زندگیم عوض بشه این بود که با هر سفر خودم رو بهتر شناختم و دنیام بزرگ‌تر شد. من هنوزم مثل روز اولی که تصمیم گرفتم برم پزشکی بخونم و حتی بیشتر از اون هدفم اینه که به آدم‌ها کمک کنم. اما چون سفر بهم یاد داده که بازتر فکر کنم و هیچ‌وقت خودم رو به راه‌های موجود محدود نکنم الان به جای مطب تو سبک‌تر نشستم!

یه جمله‌ی معروف هست که می‌گه:

«همیشه از مسیری که پاکوب داره نرو. بعضی وقت‌ها هم از جایی برو که کسی قبلن نرفته و خودت یه مسیر جدید بساز و رد پات رو به جا بذار.»

همه‌ی نوشته‌های پریناز طیبی