سارا لوییمن، سارا لویی، تهران به دنیا اومدم و تمام سی سال عمرم رو همین‌جا زندگی کردم ولی از دو سال پیش خیلی از روزهامو تو این شهر نیستم. می‌تونی من رو یه جایی کنار جاده‌ها با یه لبخند پت و پهن، منتظر ماشین پیدا کنی و اگه سواره هستی شاید تا یه جایی که تو مسیرت بود باهم همسفر شدیم.
اگه کنار جاده نبودم پس یه جایی تو دشت و دمن کنار یه چادر دارم چوب جمع میکنم واسه آتیش درست کردن. اگه نه پس حتمن تو کوچه‌هایی که هرروز ازشون بی‌خیال رد میشی ممکنه منو ببینی که وایسادم و دارم از یه شاخه‌ی سبز گوشه‌ی دیوار عکس می‌گیرم.

چرا؟ مجبورم؟ نه، چون فهمیدم که اینجوری از زندگیم بیشتر لذت می‌برم!

 

ولی اینکه کی بودم من؟

من اون دختربچه‌ی خجالتی تو کلاس مدرسه بودم، اونی که بلد نبود چطور با همکلاسی‌هاش سر صحبت رو باز کنه. حالا شدم اون آدمی که به هرمقصدی که دوستی اونجا داره سفر می‌کنه، اگه دوستی هم نداشت مهم نیست از یه آدم کاملن غریبه یه دوست میسازه.

من اون دختری بودم که پاشنه بلند می‌پوشید و حواسش بود که ناخن‌هاش بی لاک نمونه و النگوهاش نشکنه، حالا شدم اونی که پابه‌پای بقیه‌ی همسفراش از صخره‌ها بالا میره و آواز می‌خونه در حالیکه شب قبل کف پاش هفت تا بخیه خورده.

من اون دانشجویی بودم که فاصله‌ی شهر خودش تا شهر محل دانشگاهش رو هم با اتوبوس تنها نمی‌رفت، حالا شدم اونی که کشور به کشور رو تنهایی هیچ‌هایک کرده.

من اون مهندس کامپیوتری بودم که تعریفش از خوشبختی مثل خیلیامون “پول،ماشین،امنیت شغلی و این معیارها” بود و فکر می‌کرد تا اینا رو نداشته باشه خوشحالی نصیبش نمیشه. حالا شدم اون کسی که بی‌پول، بی‌ماشین و بدون هیچ امکاناتی وسط ناکجاآباد از خوشحالی بالا پایین می‌پره و دائم با خودش فکر می‌کنه “خدایا! چقدر خوشبختم”.

من اون کارمندی بودم که روزای تعطیلش رو تا لنگ ظهر می‌خوابید و آخر سال روزای مرخصی زیادی رو که استفاده نکرده بود نقدی باهاش تسویه می‌کردند. حالام همون کارمندم با این تفاوت که قدر روزها و ساعتای عمرم رو بیشتر می‌دونم و تا وقت و مرخصی گیر میارم، عزم سفر می‌کنم.

من اون مسافری بودم که برای هر مسافرت یه چمدون بزرگ با خودش می‌برد و موقع برگشت حتمن اضافه بار نصیبش می‌شد، حالا اونی ام که واسه چهل روز سفر یه کوله پشتی با خودش می‌بره و آخر سفر با خودش فکر می‌کنه میشد از این سبک‌تر هم باشه.

من اون خانمی بودم که انقدر آینده نگر و با‌برنامه بود که واسه یه سفر کوتاه درون شهری بارها همه چی رو چک می‌کرد که مبادا چیزی از قلم بیفته، حالا شدم همون که خندان و بی خیال، تنهایی تو جاده ست در حالیکه نمی‌دونه شب کجا می‌خواد بمونه و آیا میزبانی پیدا می‌کنه یا نه!

من اونی بودم که مدام می‌خوند و می‌پرسید و کند و کاو می‌کرد که آخه راه درست زندگی چیه؟ حالا اونی ام که از سفرهاش به این رسیده که هیچ راه درست و غلطی وجود نداره و هرآدمی باید همون کاری رو بکنه که تو اون لحظه فکر میکنه براش خوبه.

اگه می‌خوای بدونی دلیل این تغییرات صدو هشتاد درجه ای من چی بوده و چی شد که اینجوری شد، یه کم به اینور و اونور این سایت نگاه کن.

من برای همین اینجام که از این چیزا بنویسم که شاید بتونم با گفتن تجربه‌هام فکرت رو کمی قلقلک بدم که بری و دنیات رو یه تکونی بدی.

همه‌ی نوشته‌های سارا لویی