از رنج تا گنج با باستان‌شناس قصه| قسمت اول!

27

“اینجا یه چایخونه بین راهیه، وسط ناکجاآباد زندگی. جایی که آدم‌ها از مسیرها و راه‌های جورواجور راهشون بهش می‌افته، می‌شینن یه فنجون چای باهم می‌خورن و بعدش میرن پی زندگیشون. چیزی هم که این وسط به خاطر می‌مونه طعم اون چای و عطر اون حرف‌هاست و باور این‌که میشه جور دیگه‌ای هم زندگی کرد.”

هفت هشت سال قبل که نه خبری از های و هوی اینستاگرام بود و نه جو امروزی سفر، شادی گنجی جزو اولین زن‌های شجاع ایرانی‌ بود که به تنهایی کوله‌اش رو برداشته و به جاده زده بود تا دنیای درون و بیرونش رو کشف کنه. سفرهایی که تا همین امروز به سبک و سیاق خودش ادامه پیدا کرده و به خیلی از جاهای دنیا ختم شده.

توی این قسمت چایخونه شادی برامون از دنیاش می‌گه و شغل و امنیت و جسارتش. دنیایی که بدون شک با سفر کردن حسابی پخته‌تر و جا افتاده‌تر شده.

-یکم برامون از شادی بگو و این‌که اصلا کیه و از کجا اومده؟!

کلا هروقت بهم می‌گن که خودت رو معرفی کن به نظرم یکی از سخت‌ترین سوال‌ها رو ازم پرسیدن! انگار که تمام زندگیم شروع می‌کنه از جلوی چشمم رد شدن؛ از آرزوهای بچگیم گرفته و دوران نوجوونی و کتاب و درس تا زندگی الانم.

من توی ملایر که یک شهرستان کوچیک و سنتی و بسته توی غرب ایرانه به دنیا اومدم. از همون اول همیشه با خودم فکر می‌کردم که برای این‌که بزرگ بشم و خودم رو بشناسم، مهم‌ترین کاری که باید انجام بدم رفتن از این شهرستانه که البته فکر درستی هم بود. بزرگ‌ترین اتفاق زندگیم تا الان همون روزی بود که به یک کافی‌نت توی خیابون پارک ملایر رفتم و خواستم اسمم رو سرچ کنه که ببینم دانشگاهی که می‌خواستم قبول شدم یا نه. فکر می‌کنم اون لحظه‌ای که بهم گفت باستان‌شناسی دانشگاه تهران قبول شدم، مهم‌ترین لحظه‌ی زندگیم رو شکل داد.

کوهپایه های اطراف ملایر

کلا همیشه عادت داشتم که برای زندگیم هدف بگذارم وگرنه زندگی برام خیلی بی معنا می‌شد و شاید به خاطر همین هم وقتی سی سالم شد دیگه دکترای باستان‌شناسی رو گرفته بودم و خودم رو کم و بیش توی زندگی می‌شناختم و می‌دونستم که از زندگیم چی می‌خوام. الان هم توی دانشگاه باستان‌شناسی تدریس می‌کنم و به جز اون کارهای پژوهشی هم انجام می‌دم. راهنمای تورهای فرهنگی باستان‌شناسی هم هستم.

حالا چرا باستان شناسی؟ چی شد که اصلا رفتی سراغ این رشته؟

یادمه از همون دوران راهنمایی بود که به باستان‌شناسی فکر می‌کردم و عکس یک باستان شناس رو همه‌جا گوشه‌ی دفترم می‌کشیدم؛ عکس یک نفر که یک بقچه روی دوششه و با یک کلنگ در حال سفر کردنه! باستان‌شناسی برای من یک شغل عجیب غریب جذاب بود به خصوص که هیچ باستان‌شناسی رو تو دور و بر خودم نمی‌شناختم و به خاطر همین فکر می‌کردم که این همون چیزیه که توی زندگیم می‌خوام.

به جز این باستان‌شناسی تو ذهن من شغلی بود که سفرهای زیادی توش داره.  البته بعدا که وارد دانشگاه شدم فهمیدم که تصورم از باستان‌شناسی کاملا اشتباه بوده ولی  با این حال من عاشق این رشته شده بودم. یکی از دلایلی که واقعا باستان شناسی رو دوست دارم اینه که می‌تونی علاوه بر مکان در زمان هم سفر کنی.

کاوش گورستانی باستانی در یاسوج

شادی از سفرهات بگو. کلا سبک سفر کردنت چه مدلیه؟

من تا الان به کشورهای زیادی توی دنیا سفر کردم. راستش نمی‌تونم بگم که الان فقط به یک سبک خاصی سفر می‌کنم ولی خواسته‌ی قلبی‌م اینه که پیاده و با سرعت کم سفر کنم، با مردم محلی نشست و برخاست کنم و حتی در سفرم ساکن بشم. منظورم اینه که حداقل یکی دو هفته‌ای یا بیشتر توی یک شهر ساکن بشم و بعد دوباره راه بیفتم. به خاطر همین سفرهای من طولانیه، یعنی چندماهی طول می‌کشه و خیلی آرومه. برای این‌که تو شهرهای مختلف هم ساکن بشم متناسب با اون شهر یک راهی پیدا می‌کنم؛ ممکنه توی یک مدرسه یا مغازه کار کنم و بهم جای خواب بدن و یا هرروش دیگه‌ای. ولی در کل آهسته رفتن و تماشا کردن محیطی که توش هستم و لمس کردن و چشیدنش و نزدیک شدن به آدم‌های محلی و نوشتن خیلی برام مهمه. یکی از لذت‌های عمیقم توی سفر اینه که چیزهایی رو که می‌بینم بنویسم و با بقیه سهیم باشم.

میزبانم تو پرورشگاهی توی تانزانیا

شادی جرقه‌ی سفر کردن از کجا برات زده شد؟

واقعیتش سفر کردن برای من از بچگی شروع شد. با توجه به شغل معلمی پدر و مادرم، ما کل سه ماه تابستون و نصف فروردین رو سفر می‌کردیم.  توی این تعطیلات پدرم یک وانت می‌گرفت و کل وسایل رو پشت وانت می‌ریختیم و راهی شهرهای مختلف ایران می‌شدیم. معمولا هم به جای رفتن به هتل، توی مدرسه و یا خانه‌ی معلم می‌خوابیدیم.  به خاطر همین من تقریبا اکثر شهرهای ایران رو تو همون بچگی به واسطه‌ی سفرهای پدر و مادرم دیدم.

نشتیفان، خراسان

بعد قبول شدن تو دانشگاه به تهران اومدم و یادمه یک روز همین‌طوری رفتم ترمینال شرق و سوار اولین اتوبوسی که دیدم شدم. راستش فکر می‌کنم همه‌چیز از اونجا شروع شد و بعد کم کم شکل گرفت. نمی‌دونم انگیزه‌ام از رفتن به اون ترمینال چی بود ولی حس می‌کردم که دنیایی که برای خودم ساختم خیلی تنگ و تاره. اتوبوس به شهر نور می‌رفت و از اونجایی که نقشه‌ای نداشتم و گوشی و جی‌پی‌اس و این چیزها هم اون موقع وجود نداشت، هیچ ایده‌ای نداشتم که کجا دارم می‌رم. خلاصه سوار اتوبوس شدم و بدون این‌که حتی به کسی چیزی بگم رفتم شمال کنار دریا و شب هم با آخرین اتوبوس برگشتم. این تجربه اونقدر برای من عجیب و متفاوت بود که مزه‌اش توی دهنم موند تا این‌که کتاب برادران امیدوار رو خوندم و اونجا بود که جرقه‌ی بعدی زده شد؛ چون سفر اون‌ها ترکیبی بود از تجربه‌هایی که دنبالش بودم یعنی سفر به جاهای بکر، جاهایی عموما مردم زحمت سفر به اون مناطق رو  نمی­‌کشن و جاهایی که سنت‌های خودشون رو حفظ کردن.

همنشینی با محلی‌های کرد عشایر ایران

بعدتر و با شروع سفرهام با آدم‌هایی آشنا شدم و باهاشون سفر رفتم که تاثیر زیادی روم داشتن، گیاه‌شناس‌ها، جانورشناس‌ها و امثال این‌ها. تا این‌که توی یک سفر خارجی یک ماهه با یک نفر همسفر شدم که ذهن من رو نسبت به سفر کردن تغییر داد و شروع کرد به یاددادن چیزهای جدید و عجیب به من؛ مثل اینکه لازم نیست حتما سراغ اتوبوس و ترمینال بری و می‌تونی کنار جاده سوار ماشین‌هایی که در حال گذرهستن بشی، یا این‌که پیاده بری و توی روستاها و تو خونه‌ی مردم محلی بمونی. بعد از اون بود که انگار با این سبک سفر کردن آشنا شدم و تنهایی سفر کردن رو از حدود سال ۸۹ از کشورهای اطراف ایران شروع کردم و یواش یواش به سبک سفری که دوست داشتم رسیدم.

دریاچه تورکانا کنیا

فکر می‌کنم مهم‌ترین چیزی که کمک کرد که خودم رو بشناسم سفرهام بود، چیزی که هرروزم  رو با دیروزم و خودم رو با ادم روز قبل متفاوت کرد. واقعیتش روند این تغییرات گاهی اونقدر سریعه که باورم نمی‌شه که من همون شادی سال قبل هستم. گاهی فکر می‌کنم به جای سی و سه سال، صد سال دارم! البته نه از لحاظ حس پیری‌ بلکه از لحاظ تجربه‌هایی که برام پیش اومده.

وقتی توی مدرسه تلالو امید توی اوگاندا کار داوطلبانه می‌کردم.

شادی حالا چرا تنها سفر میکنی؟

تنها سفر کردنم دلایل خیلی زیادی داره ولی راستش بعد کلی سفر کردن با بقیه بود که فهمیدم اون چیزی که از سفر می‌خوام تو سفر کردن با بقیه پیدا نمی‌کنم. البته منظورم از تنها سفر کردن اینه که من از خونه تنها راه می‌افتم ولی ممکنه که توی سفر با ده‌ها نفر آدم دیگه همسفر بشم. ولی اینکه دو روزی با یکی همسفر بشی و موقت باهاش سفر کنی و بعد بهش بگی خداحافظ با یک همسفری تمام وقت خیلی متفاوته. من این همسفری‌های کوتاه کوتاه رو توی سفرهای تنهایی‌م خیلی دوست دارم.

همسفرهایی از مالزی، ژاپن و آلمان که در میانه راه با هم آشنا شدیم،
سفر ارمنستان

ساده‌اش رو بگم این‌که یک اتوبوس بگیریم و با دوست‌هام یک سفر بریم برای من مثل اینه که خونه‌ی دوستم مهمونی رفته باشم. یعنی اینجوری دریافتم از محیط اطراف، طبیعت، آدم‌ها و غیره  بیشتر از یک مهمونی نیست. ولی وقتی تنها سفر می‌کنم انگار تمام حواس شش‌گانه‌ام معطوف میشه به چیزهایی که دارم می‌بینم چون کس دیگه‌ای  نیست که فکرم رو مشغول کنه. یا مثلا برای حل یک مشکل لازم نیست که همه‌ی آدم‌ها توی تصمیم‌گیری شریک باشن و خیلی چیزهای دیگه که تو مجبور بشی زمانت رو برای گروه بذاری.

پیاده سفر کردن بخشی از سفرهای منه.

خیلیا می‌گن که ادم باید با گروه سفر کنه و اینجوری خیلی چیزها یاد می‌گیره. من مشکلی با این جمله ندارم و خیلی هم درسته ولی این روشی نیست که من برای سفر کردن دوست داشته باشم. در واقع اگه هدف یادگیریه من ترجیح میدم با اون گروه توی شهر کار گروهی کنم و ازشون یاد بگیرم.

با این شیوه سفر کردن، گاهی بهترین اتاق های عالم برای خواب شب نصیب آدم می شه!

از طرف دیگه عکس العمل و برخورد آدم‌ها با من وقتی که تنها هستم زمین تا آسمون با وقتی که با گروه و یا حتی با یک نفر دیگه هستم متفاوته. وقتی تنها هستم آدم‌ها دوست دارن که به من نزدیک بشن و این تنهایی رو پر کنن. انگار به طور کلی همه‌ی آدم‌ها با دیدن یک آدم تنهای دیگه اون بخش تنهایی درونیشون رو به خاطر میارن و می‌خوان به اون آدم نزدیک بشن.

موضوع  دیگه اینکه وقتی تنها سفر می‌کنم انگار تکلیفم با انرژی‌ای که دارم به دنیا ساطع می‌کنم مشخصه و می‌دونم که بازخوردش قراره چی باشه. ولی وقتی کس دیگه‌ای  همراهمه این انرژی انگار مدام خدشه دار میشه و با انرژی اون آدم قاطی میشه. در نتیجه عکس العمل آدم‌ها توی برخورد باهام تغییر می‌کنه و مثلا کسی که مطمئنم که اگه تنها بودم من رو به خونه‌اش دعوت می‌کرد دیگه این کار رو نمی‌کنه.

زندگی با محلی ها، خراسان جنوبی

کلا تنهایی سفر کردن اونقدر برای من حسن داره که می‌تونم ساعت‌ها در موردش حرف بزنم. گاهی فکر می‌کنم البته که اگه یک نفر رو بشه پیدا کرد – که من تا حالا به جز در مسیر سفرهام برای کوتاه مدت همچین کسی رو پیدا نکردم-  که شما در کنار هم اونقدر احساس راحتی بکنید که اگه یکی دلش خواست دو روز هم توی سفر صحبت نکنه اون یکی این موضوع رو درک کنه و یا سلایقشون کاملا توی تصمیمگیری شبیه باشه که تو احساس نکنی که داری برای اون طرف از خود گذشتگی می‌کنی، به نظرم این هم عین سفر تنهاست و فرقی نداره.

بهترین همسفر زندگیم، دختری آلمانی

شادی جرات  این مدلی سفر کردن از کجا برات اومد؟

واقعیتش من فکر می‌کنم که ویژگی‌های شخصیتی آدم‌ها در طول یک روز دو روز شکل نمی‌گیره. یعنی نمی‌تونم بگم که من به خودم آموزش دادم تا ادم با جراتی بشم. من از بچگی‌م در واقع این خصوصیت رو داشتم، یعنی بچه‌ی کوچیک آرومی بودم که کاری به کار کسی نداشت ولی نمی‌گذاشتم کسی هم حق من رو بخوره و همیشه حق خودم رو می‌گرفتم. در نگاه اول شاید بهم نمی‌اومد که اینجوری باشم ولی فکر میکنم این همون جسارته بود. حتی یادمه که توی مهدکودک هروقت پسرها دخترها رو اذیت می‌کردن این من بودم که جلو می‌رفتم و حق اون دختر رو حالا به اون روش بچه‌گونه‌ی خودم می‌گرفتم. یا مثلا خاطرمه توی مدرسه‌ی ابتدایی خیلی وقت‌ها زنگ آخر مدرسه رو از مدرسه بیرون می‌اومدم و بدون اینکه از مدیر و معلم بترسم برای خودم می‌چرخیدم! بخاطر همین وقتی به بچگی و بعدتر نوجوونیم نگاه می‌کنم و یا برخورد پدر و مادرم با  خودم رو مرور می‌کنم که هیچ‌وقت من رو از چیزی نترسوندن، به این نتیجه می‌رسم که همه‌ی این فاکتورها توی بوجود اومدن این جرات و جسارت تاثیرگذار بوده.

برای من هیچ وقت پیش نیومده که وقتی بخوام کاری رو انجام بدم فکر کنم که من یک زن هستم و یک مرد باید کنارم باشه تا بتونم از عهده‌ی این کار بربیام. یا به طور مثال این‌که فکر کنم برای رفتن به فلان‌جا نیاز به یک مرد دارم تا همراهم باشه. این موضوع هیچ وقت از بچگی‌م به ذهنم هم نرسیده و همیشه مطمئن بودم که خودم باید از پس کارهای خودم بربیام.

شادی ناامنی چی میشه پس؟ جایی شده احساس ناامنی کنی؟

به نظر من ناامنی کلا یک موضوع خیلی نسبی‌ هستش که متناسب با ذهن آدم‌ها، خانوادشون و تربیتشون متفاوته. مثلا ممکنه برای یک زنی که توی تهران زندگی می‌کنه رفتن به یک پیاده‌روی ساعت دوازده شب کار ناامنی باشه در صورتیکه برای من اینجوری نیست. من ده‌ها و صدهابار این کار رو کردم و تا حالا هم هیچ اتفاقی برام نیفتاده یا حتی احساس ناامنی نکردم. البته همیشه توی زندگی‌ام در کنار جسارت احتیاط هم داشتم. شاید فکر کنین که این دو تا موضوع خیلی باهم ارتباطی ندارن ولی برای من همیشه در کنار هم میان. یعنی اگه بخوام ساعت دوازده شب توی خیابونی راه برم، هیچوقت سراغ خیابونی که تاریکی مطلقه نمی‌رم و برعکس سراغ جایی میرم که روشن باشه و کیف پولم رو هم همراه خودم بر نمی‌دارم.

به طور کلی منظورم از این مثال اینه که ناامنی خیلی مفهوم نسبی‌ای هستش. مثلا تو ذهن مردم ایران، بلوچستان جای ناامنی هستش ولی من پیاده از جنوب تا شمالش رو سفر کردم و به نظرم بهترین سفر داخلیم بوده.

سیریک

موضوع بعدی اینه که ناامنی یک بخشش ناشی از عدم شناخت ما نسبت به موضوعات مختلفه. نمی‌دونم تا حالا توی یک محیط کاملا تاریک بودید یا نه؟ مثل یک غار که تاریکی مطلق باشه. توی همچین شرایطی معمولا احساس ناامنی می‌کنیم در صورتی‌که می‌دونیم هیچ کسی داخل اون غار نیست، هیچ حیوونی هم اونجا نیست و کسی هم خبر نداره که داخل اون غار تنها هستیم. خیلی‌ها توی این شرایط با وجود اینکه دلیلی برای ناامنی وجود نداره احساس ترس و ناامنی می‌کنن بخاطر اینکه تاریکی باعث می شه اطرافشون رو نبینن و بهش شناخت نداشته باشن.

یکی از لذت هام ساعت‌ها گوشه ای نشستن و تماشا کردنه.

در مورد امنیت زن‌ها و مردها هم خوب بحث ناامنی برای زن‌ها همیشه جدی‌تره چون به زن‌ها بیش از مردها به عنوان یک شریک جنسی نگاه می شه. ولی این موضوع بیشتر وقت‌ها به رفتاری که هر زنی از خودش نشون می‌ده و ممکنه این ویژگی بالقوه رو تبدیل به هر عملی از نوع تجاوز و… بکنه، مرتبطه. منظورم البته از کلمه‌ی تجاوز، هرگونه تجاوز کلامی، نگاهی یا غیره است که ممکنه حتی شامل یک نگاه بد و آزاردهنده باشه. البته همه‌ی این حرف‌­هایی که می زنم به این معنا نیست که اگه به حریم زنی تجاوز شد، خودش مقصر بوده! ابدا. منظورم بیشتر اینه که هر زنی می‌­تونه این شرایط رو تا حدودی کنترل کنه.

ولی در کل اینکه بگیم سفر برای زن‌ها ناامن‌تر از مردهاست، حقیقتش برای من خیلی معنا نداره. این‌که زن‌ها همیشه در معرض خطرهای بیشتری نسبت به مردها هستن چونکه موجودات ضعیف‌تری انگاشته میشن درسته ولی درصد این خطر خیلی کمه. یعنی تو ذهن من این درصد اونقدر کم هست که حتی بهش فکر هم نمی‌کنم. من  باور دارم که دنیا متناسب با رفتار شما باهاتون برخورد می‌کنه پس ممکنه این خطر مردها باشن، یا دزدها باشن یا هرچیز دیگه‌ای که دنیا رو برای شما ناامن کرده. ولی به طور کلی نظرم اینه که ناامنی موضوعیه که عموما ساخته و پرداخته‌ی ذهن ما بر اساس ناشناخته‌هاست و اگه زن‌ها خیلی احساس ناامنی می‌کنن پس معناش این هست که مردها خطرناکن. ولی راستش رو بخوای مردها برای من اصلا موجودات خطرناکی نیستن.

زندگی با محلی‌ها

یک بحثی توی ژنتیک هست که می‌گه مثلا فلانی یک قاتل بالفطره است و اینجوری به دنیا اومده. من فکر می‌کنم تعداد مردهایی که زن‌ها نمی‌تونن اون‌ها رو با رفتارشون کنترل بکنن خیلی کم و شاید یک در چند هزاره. به خاطر این تعداد کم من و امثال من نمی‌تونیم توی خونه‌هامون بشینم و به خودمون بگیم که دنیا به واسطه‌ی مردهایی که توش هستن برای ما زن‌ها جای خطرناکیه. راستش رو بخوای اگه من بخوام در مورد مردهایی که توی سفرهام دیدم و در مقابلشون احساس خطر کردم حرف بزنم، درصد اون‌ها بیش از اندازه کمه. این درصد اونقدر کم بوده که من ترجیح میدم همون لحظه‌ای که توی اون شرایط  هستم بهش فکر کنم که عکس العمل توی اون شرایط هم برمیگرده به تجربه‌های ادم و اینکه بنا به تجربه‌های گذشته‌ات بتونی تصمیم درست و عکس العمل درست رو داشته باشی.

قسمت اول صحبت چایخونه با شادی اینجا تموم میشه. اگه نسبت به نگاه شادی به زندگی کنجکاو شدین و دوست دارین که از اتفاق‌ها و ادم‌های خاص سفرهای شادی بیشتر بدونین، قسمت بعدی چایخونه رو از دست ندین.

0

27 کامنت

  1. چقدر کار خوبی کردین ک با شادی حرف زدین . همیشه فکر می کردم سلیقم بهش نزدیک تره و خیلی دوستا دارم شانس هم صحبتی باش رو داشته باشم و ببینم واقعا نظراتمون یکیه یا نه . که اینجا ثابت شد ک هست. خیلی دوستش دارم خیلی

  2. مرسی خیلی مفید بود مریم و شادی. در مورد ناامنی من همیشه مثل همین نظرات شادی رو برای اونایی که از سفر کردنم تعجب میکنن میگم. واقعیت اینه که ماها یه بحث ناامنی کلی داریم که احتمالا ریشه های عمیقتر فرهنگی و اجتماعی تو جامعمون داره. نظر من اینه که نباید بیفتیم تو چاله ی ترسهای ناخودآگاهمون و باید واقع بین باشیم، نه بدبین!

  3. امشب اتفاق جالبی بود.
    امروز ناخودآگاه به یاد سفرنامه نویسی افتاده بودم و داشتم توی ذهنم خاطرات گذشته رو مرور میکردم. داشتم به افرادی فکر میکردم که اونهارو از طریق سفرهاشون میشناسم و برام سوال بود که الان کجا هستن. در این بین به یاد سفرهای شادی گنجی افتاده بودم و پیش خودم گفتم حتما همچنان به اون وسفرهای خودش با ویژگیهایی که از ایشون سراغ داشتم ادامه میده.
    شب بی اختیاراومدم پای کامپیوترم و بی دلیل روشنش کردم. هیچ هدف و برنامه ای نداشتم. وقتیوارد تلگرامم از محیط کامپیوترم شدم به لینک این صفحه برخورد کردم. قطعا اگر با گوشی موبایلم وارد شده بودم روی لینک کلیک نمیکردم.
    مخلص کلام اینکه بسیار عجیببود که اینگونه یه اندیشه به واقعیتی پیوند خورد.
    برای شما و شادی گنجی و همه ی سفر دوستان آرزوی سفرهای شاد وپراز تجربه دارم

  4. روزی که شادی عو تو شبکه ۴ و بعنوان کارشناس باستان شناسی و با مدرک دکترا دیدم کیففف کردم 🙂 و اونجا بود که سوال همیشگیم که خب علاقه به درس یا سفر !کدوم تو اولویت عه برای من کامل حل شد.

  5. سلام
    یکی از اولین کسایی که همیشه سایتشو دنبال می کردم و سفرنامه هاشو می خوندم شادی گنجی بود. اگه می خواستم یکیو معرفی کنم به دوستانم ،به خصوص خانوما برای اینکه الگو بگیرن ازش برای سفر ، برای غلبه بر ترس ، واسه دنبال هدف رفتن همیشه شادی گنجی بود.
    از اینکه با شادی مصاحبه کردین بسیار خوشحالم.
    تشکر از تلاشتون برای اشتراک این مطالب خوب .
    امیدوارم موفق باشین.

  6. پیش از این شادی رو نمیشناختم، خوشحالم که مثل همیشه انتخاب خیلی خوبی داشتی و یک دختر شگفت انگیز ایرانی دیگه رو معرفی کردی. یک دختر از ملایر. واقعا برام جالب بود. با اینکه بارها مورد مزاحمت مردها واقع شدم، حرفهاش در مورد نا امنی به دلم نشست، شاید این من هستم که این موضوع رو برای خودم بزرگ میکنم و یک جورایی جذبش میکنم. راستش سالهاست اگه ازم بپرسند از چی میترسی، پاسخم تنها یک کلمه ست: مردها

  7. سلام مریم. شاید به زودی نفر بعدی که بخواهی باهاش مصاحبه کنی من باشم 🙂 چون که همیشه تنبل بازی در میاوردم و همش به تعویق مینداختم سفر رو. بهانه اصلی هم سایت بود که دیشب به سلامتی و به لطف برادران روس و بعد از کلی دعوای حقوقی اونا پیروز شدن و کل سایت من شد همین دو خط فارسی انگلیسی.
    طی یکی دو هفته آتی و بعد از طی کردن یکسری مراحل لازم، دوربین به دست بسم الله؛ اول تهران و بعدش هم سایر شهرها. البته سفر خارجی فعلا نمیشه رفت روسیه.
    به پریناز هم سلام برسون و بهش بگو البته که من از اول میدونستم شما سه نفر یک نفر نیستید! بلکه فکر میکردم شما سه نفر دو نفر هستید 🙂 یعنی مریم رها بعلاوه یک نفر دیگه، که بعد فهمیدم اون یه نفر دیگه سارا و پری هستن. حالا برای خبرنامه بعدی جوک و خاطره جدیدش جور شد 🙂

  8. من این مصاحبه رو خوندم اما جواب سوالات تنهایی سفر رفتن و نگرفتم، این که قصد چند صباحی در یکی از شهرهای ایران باشم تا روستا بشناسم و باهاشون زندگی کنم چه کار باید بکنم؟؟؟؟؟؟؟ یا هزاران سوال دیگه درباره ی امنیت و خیلی چیزهای دیگه شاید این مصاحبه به بخش سوم برسم.‌بخش دوم هم خوندم

ارسال کامنت