از رنج تا گنج با باستان‌شناس قصه| قسمت دوم!

19

“اینجا یه چایخونه بین راهیه، وسط ناکجاآباد زندگی. جایی که آدم‌ها از مسیرها و راه‌های جورواجور راهشون بهش می‌افته، می‌شینن یه فنجون چای باهم می‌خورن و بعدش میرن پی زندگیشون. چیزی هم که این وسط به خاطر می‌مونه طعم اون چای و عطر اون حرف‌هاست و باور این‌که میشه جور دیگه‌ای هم زندگی کرد.”

هفت هشت سال قبل که نه خبری از های و هوی اینستاگرام بود و نه جو امروزی سفر، شادی گنجی جزو اولین زن‌های شجاع ایرانی‌ بود که به تنهایی کوله‌اش رو برداشته و به جاده زده بود تا دنیای درون و بیرونش رو کشف کنه. سفرهایی که تا همین امروز به سبک و سیاق خودش ادامه پیدا کرده و به خیلی از جاهای دنیا ختم شده.

توی قسمت اول چایخونه، شادی برامون از دنیا و شغلش گفت. توی این قسمت شادی برامون از خطر و امنیت میگه و آدم‌ها و اتفاق‌های خاص توی سفرش.

-شادی حالا که در مورد ناامنی حرف زدی راه حل‌هایی که برای حفظ امنیت داری چیه؟

راستش راه حل‌هایی که برای حفظ امنیت توی سفرهام ازشون استفاده می‌کنم چیزی نیست که بتونم توی یکی دو تا جمله بگم و بیشتر بر مبنای تجربه است. اینکه متناسب با اون لحظه و متناسب با امکاناتی که داری بهترین عکس العمل رو نشون بدی راه حل ماجراست ولی اینکه این راه حل رو چطور بدست بیاری برای من ناشی از تجربه‌ی سال‌ها سفر کردنه.

گرند کنیون ایالت متحده امریکا

ولی به طور کلی برای حفظ امنیتمون باید ویژگی‌های خودمون و مقصدی که داریم بهش سفر میکنیم یا توش زندگی می‌کنیم رو تا حدی بشناسیم. مهم‌ترینش اینکه از مردها نترسیم و فکر نکنیم که مردها موجودات خطرناکین. این ذهنیتی که برای زن‌های ایرانی وجود داره و من واقعا درکش نمی‌کنم اینه که همه‌ی مردها خطرناک هستن. البته این تصور یک ریشه‌ی سنتی و فرهنگی داره و من نمی‌تونم بگم که اشتباها در تاریخ ما بوجود اومده. چون تمام چیزهایی که توی یک جامعه بوجود میاد ناشی از نیاز جامعه بوده. ولی یک روز هم این نیاز از بین میره و باید اون طرز فکرها تغییر کنه که البته این تغییر زمان‌بره.

نکته‌ی دیگه اینه که یک بحثی توی روانشناسی و جامعه‌شناسی وجود داره که معمولا مردها از نظر روانی نمی‌تونن به زنی که از خودشون بالاتر می‌بینن و به عنوان یک زن قوی می‌شناسنش تعرض کنند. این قدرت هم توی حرف زدن، هم جایگاه اجتماعی آدم‌ها و هم نوع برخورد و رفتار اون‌ زن‌ها جلوه می‌کنه. به نظر من نود درصد تعرض‌ها متاسفانه به زن‌های ضعیف انجام میشه و ده درصد باقی حادثه است و نمی‌شه جلوشون رو گرفت. نکته‌ی بعدی این‌که حتی اگه این اتفاق برای هر دو گروه زن‌های قوی و ضعیف بیفته، این زن ضعیف هست که اجازه می‌ده این رفتار استمرار پیدا کنه و زن قوی هرجور شده خودش رو از این مخمصه نجات میده. پس بدون شک یک راه حل حفظ امنیت به عنوان یک زن، پیدا کردن این قدرت و جایگاه و اعتماد به نفسه.

اسنراحت روی مدار قطب شمال

-با همه این حرف‌ها تا حالا جایی احساس خطر کردی؟

آره خوب خیلی زیاد این اتفاق پیش اومده ولی احساس خطر با احساس ترس خیلی فرق داره. توی ترس بخشی وجود داره که باعث میشه تو کنترلت رو روی شرایط موجود از دست بدی. من خیلی این بخش رو ندارم ولی یک بخشش باعث میشه که شاخک‌هات بجنبه و محتاط‌تر عمل کنی که من اون بخش رو خیلی خوب دارم. ولی خیلی زیاد اتفاق افتاده که احساس خطر کردم، این احساس خطر توی جاده از طرف آدم‌ها یا حیوون‌ها بوده و یا تنهایی توی جنگل پیش اومده و یا خیلی شرایط دیگه که متناسب با شرایط یک راه حلی پیدا کردم که خوشبختانه نتیجه‌اش این شده که تا حالا اتفاقی توی زندگیم نیفتاده که جبران‌ناپذیر باشه.

سب، بلوچستان

-شادی خاص‌ترین سفرت به کجا بود؟

حقیقتش هرکدوم از سفرهای من یک ویژگی‌‌ای داره که اون یکی سفر نداشته. مثلا سفر امریکا من رو دگرگون کرد، سفر افریقا یکی از لذت‌بخش‌ترین سفرهای زندگیمه، سفر یکی دوماهه‌ام به ارمنستان گرجستان به خاطر آدم‌ها و مسافرهایی که باهاشون برخورد کردم یک سفر حیرت انگیز بود. یا سفر ترکیه که نتونستم پولم رو به لیر ترکیه تبدیل کنم و مجبور شدم که کاملا بدون پول سفر کنم. سفر لبنانم که پاسپورت و همه‌چیزم رو گم کردم یا سفر هندم که تو هجده سالگی اتفاق افتاد و اولین سفرم به خارج از ایران بود. یعنی هرکدوم از این سفرها یک ویژگی دارن که هیچ سفر دیگه‌ای نداشته.

روستایی در اوگاندا

-شادی توی سفرهات کسی رو دیدی که به نظرت خیلی خاص بوده باشه؟

راستش رو بگم توی سفرهام آدم‌های خاص زیاد می‌بینم ولی چی باعث می‌شه که ادم‌هایی که توی سفر می‌بینم اینقدر خاص‌تر از آدم‌هایی باشن که توی زندگی شهریم توی تهران می‌بینم؟ موضوع اینه که اگه من هم توی سفرهام مثل اکثر ادم‌ها سفر کنم و سراغ هتل برم، جالبه که خیلی با آدم‌های خاصی برخورد نمی‌کنم. ولی وقتی به روش خودم و روستا به روستا وارد زندگی مردم میشم یکهو انگار تمام ادم‌ها تبدیل به آدم‌هایی خاص میشن. یعنی احساس می‌کنم سفر عینکی به من میده که این خاص بودن رو تو آدم‌ها می‌بینم. در صورتی‌که آدم‌ها همون آدم‌ها هستن و فرقی که باهم ندارن ولی چرا وقتی من به کردستان می‌رم آدم‌های اون شهر تبدیل به آدم‌های خاصی برای من میشن در صورتی‌که توی همین تهران همین همسایه‌ی روبروییم می‌تونه آدم خیلی خاصی باشه فقط من بهش توجه نمی‌کنم؟

کار در سفر در اوگاندا

در واقع فکر می‌کنم یکی از دلایلی که توی سفرهام آدم‌ها خیلی خاص و متفاوت به نظرم میان اینه که من کوتاه‌مدت با اون آدم‌ها هستم و بنابراین عیب‌های اون‌ها رو نمی‌بینم و فقط اون بخش‌هایی از زندگیشون رو می‌بینم که برای من لذتبخشه.

ولی با این حال یکی از خاص‌ترین ادم‌هایی که دیدم  توی سفر اخیرم به افریقا اتفاق افتاد که یک پسر استرالیایی بود که زمینی و پیاده خودش رو به کنیا رسونده بود. بعد هم توی روستایی که هیچ سفید پوستی توی اون زندگی نمی‌کنه و به نداشتن امنیت معروفه یک کار و باری راه انداخته بود  به جامعه محلی کمک می‌کرد و می‌خواست با یک دختر سیاه پوست هم ازدواج کنه تا بیشتر توی جامعه پذیرفته بشه. یادمه هرچی پول و سرمایه اورده بود رو توی روستا سرمایه‌گذاری کرده و برای یک خانوده‌ای دو تا مغازه باز کرده  بود و خودش توی این مغازه به همراه بقیه اعضای خانواده کار می‌کرد. علاوه بر این یک عالمه ایده برای بهبود وضعیت روستا هم داشت؛ مثلا می‌خواست یک سد کوچیک درست کنه و آب روستا رو که یک آب قهوه‌ای رنگ افتضاح پر از تخم ماهی و غورباقه بود رو تا حدی تمیز و تصفیه کنه. ولی همین چند وقت پیش بود که باخبر شدم که همین خانواده که بهشون پول قرض داده بود و کمک کرده بود تا مغازه‌اشون رو بسازن همه‌ی پولش رو بالا کشیدن و در نهایت مجبور شده که به استرالیا برگرده. این آدم برای من خیلی آدم خاصیه. با وجود این‌که خیلی از ادم‌ها با شنیدن این قصه واکنششون اینه  که عجب آدم کم عقلی که همچین کاری رو کرده ولی اون آدم از نظر من الان یک تجربه‌ی ناب داره که از یکی دو سال زندگی توی همچین جایی بوجود اومده و الان داره تبدیل به کتابی میشه که مشغول نوشتنشه. در واقع اون چیزی که ما اسمش رو میذاریم شکست برای اون شکست نیست.

پسر استرالیایی در کنیا

یا مثلا توی سفر گرجستانم وقتی با زبون اشاره و پانتومیم گفتم که می‌خوام شب جایی بخوابم مردم روستا خونه‌ی پیرمرد نازنینی رو بهم نشون دادن. این ادم یک کلمه هم انگلیسی بلد نبود ولی با این حال ما چند ساعت داشتیم با پانتومیم در مورد سیاست کشور، بچه‌هاش، غذاها و خلاصه خیلی چیزها صحبت کردیم. این آدم یک آدم عادی بود ولی توی اون سفر تبدیل به یک آدم خاص برای من شد.

یا توی سفرم به آلاسکا به خونه‌ی یک رنجر – جنگل‌بان- رفتم که یک دختر فوق‌العاده محکم و سخت بود و توی دل جنگل‌های آلاسکا زندگی می‌کرد. خوب طبیعتا خیلی آدم خاصی برای من بود. و خیلی آدم‌های دیگه که توی سفرهام باهاشون برخورد کردم، ازشون یاد گرفتم و روی زندگیم تاثیر گذاشتن. تعدادشون بی نهایت زیاده و فکر می‌کنم دلیلش اینه که توی سفر میشه این آدم‌ها رو بهتر دید. یعنی همه‌ی آدم‌های دور و بر ما می‌تونن ادم‌های خاصی باشن ولی این‌که از چه زاویه‌ای بهشون نگاه کنی تا خاص بشن مهمه و من فکر می‌کنم سفر به من این زاویه دید رو میده.

خانه میزبانم در آلاسکا

-شادی برامون از یکی از تجربه‌های خاصت توی سفرهات بگو؟

تجربه‌های خاص که کم نیست ولی تجربه‌ای که وقتی بهش فکر می‌کنم می‌گم مگه میشه همچین اتفاقی بیفته مربوط به هفت هشت سال پیشه. موضوع این بود که توی سفرم به لبنان همه‌ی پول و دوربین وسایل و پاسپورتم رو از دست دادم. در نتیجه وقتی به سفارت ایران توی بیروت که دو ساعت با محلی که من بودم فاصله داشت رفتم، بهم گفتن که باید یک هفته توی بیروت بمونی  و به خانواده‌ات بگی که برات پول بفرستن تا بلیط بخری و ما هم یک کاغذ برات صادر می‌کنیم تا بتونی وارد خاک ایران بشی.

موضوع این بود که برای اون یک هفته من هیچ جایی رو نداشتم برم و اونها هم به من جایی ندادن که توش بمونم. بیروت شهر بزرگیه و حسی که داشتم مثل این بود که وسط میدون آزادی تهران ول شده‌ام و نمی‌دونم چیکار کنم. در نتیجه یکی از کارمندای سفارت لطف کرد و من رو به خونه‌اش دعوت کرد. یک روز از ماجرا گذشت و منم حسابی حالم بابت گم شدن دوربین و مدارک گرفته بود. به خصوص که اون سفر دو ماه ادامه داشت و من زمینی از مرز ایران راه افتاده بودم و سواره و پیاده خودم رو به لبنان رسونده بودم که نتیجه‌اش عکس‌های زیادی شده بود.

روز دوم توی یک خیابون شلوغ شبیه خیابون‌های تهران راه می‌رفتم که یکهو یکی اومد جلوم و گفت:«پاسپورت، مانی، کمرا» (پاسپورت، پول، دوربین). از شنیدن این حرف فکر کرم اونقدر موضوع من مهم بوده که مثلا همه‌ی مردم شهر باخبر شدن که من وسایلم رو گم کردم! از اونجایی که اون آقا نمی‌تونست خوب انگلیسی حرف بزنه دست من رو کشید و برد پیش یکی که بتونه انگلیسی حرف بزنه تا بتونه بهم بگه که «همه‌ی چیزهات پیش منه، دوربین و پاسپورت و پول و همه چیت پیش منه! اون‌ها رو توی اتوبوس من توی یک شهر دیگه جا گذاشتی!» و خوب این خیلی شبیه یک معجزه بود! اینکه شما یک چیزی رو گم کنی و توی خیابون یکهو یک ادم غریبه بیاد و بگه که همه‌چیزات پیش منه! اصلا اون چه جوری قیافه منو یادش بود؟ اونم در شرایطی که من سوار یک اتوبوس شده بودم و اصلا با راننده حرف هم نزده بودم! بعد از اونجا منو به یک شهر دیگه برد تا وسایل گم‍شد‌ه‌ام رو بهم بده و خیلی اتفاقی همه‌چیزهایی که گم کرده بودم یهو پیدا شد! خوب این اتفاق برای من واقعا شبیه یک معجزه بود.

یا مثلا یادمه که یکبار با یک دختر آلمانی که بهترین همسفر زندگیم بود توی ارمنستان کنار دریاچه نشسته بودیم و ادم‌ها رو تماشا می‌کردیم که در حال ماهیگیری و کباب ماهی هستن. خوب واقعیتش خیلی دلمون ماهی می‌خواست ولی نه بودجه‌مون اجازه می‌داد که بریم وسایل ماهیگیری و کباب کردن ماهی بخریم و نه اصلا تو اون جایی که بودیم امکان خرید این وسایل بود. بعد در حالی که چشم‌هامون رو بسته بودیم و داشتیم باهم مرور می‌کردیم که فکرش رو بکن! الان اگه یکی از این ماهیا رو داشتیم چی می‌شد  یکهو یه مردی با دوتا ماهی کبابی به دست و دو تا شیرینی فوق العاده خوشمزه اومد و اینها رو گذاشت جلوی ما و رفت! یعنی حتی مهلت نداد ازش تشکر کنیم! اصلا نفهمیدیم از کجا اومد و به کجا رفت!

لحظات شاد بعد از سختی های سفر

اتفاق‌های این مدلی توی سفر خیلی زیاد پیش میان و عجیب هم هستن. اتفاق‌هایی که بعضیاشون شاید کوچیک به نظر برسن ولی خیلی روی زندگیم تاثیر گذار بودن. به اضافه اینکه برای من اتفاق‌های خاص توی سفر، تحمل یک سری سختی‌های خیلی عجیب غریبه که باعث میشه بعدش تو از زندگیت روزمره‌ات به واسطه کشیدن اون سختی ها لذت بیشتری ببری.

-شادی سوال اخر این‌که با این همه سفر توی زندگیت دنبال چی هستی؟

این سوال خیلی سختیه چون معمولا زندگی من اینجوریه که هر سالش با سال قبل و بعدش خیلی فرق داره و چیزهایی که امسال میخوام چیزی نیست که سال بعد هم اون‌ها رو بخوام! برای همین خیلی برام سخته که بگم توی زندگیم دنبال چی هستم چون مدام اون خواسته در حال تغییره. سفر کردن باعث شده که سوال‌ها و جواب‌های زیادی برام شکل بگیره. مثلا دیدن یک خانواده‌ی فقیری که خیلی شاد هستن باعث میشه که از نزدیک لمس کنی که پول لزوما شادی نمیاره. یا مثلا برخوردم با آدم‌ها و شغل‌ها و قشرهای مختلف جامعه که باعث می‌شه سوال‌های زیادی برام شکل بگیره که جوابش توی همون سفره.

در مورد اینکه توی سفرهام دنبال چی هستم واقعیتش یک بخشش کنجکاوی روانمه و دیگه اینکه که دوست دارم در تعامل با دنیای بیرونم قرار بگیرم، یک تعامل صلح‌جویانه‌ی دو طرفه‌ی بی‌دغدغه. در واقع وقتی به شیوه‌ی خودم سفر می‌کنم و پول رو از رابطه‌ام با آدم‌ها حذف می‌کنم، یک چیزهای دیگه‌ای وارد رابطه‌ام میشه که اون رو خیلی دوست دارم. به جز اون الان ذهنم بیشتر از هروقت دیگه‌ای درگیر نوشتنه.

ولی کلا اینکه هدفم توی زندگی چیه فکر می‌کنم مهم‌ترین هدفم اینه که زندگی کنم و با زندگی کردنم دیگران رو آزار ندم.دوست دارم تا می‌تونم بیشتر تجربه کنم، بیشتر ببینم و بیشتر بچشم. تجربه کردن و چشیدن چیزهای جدید من رو به وجد میاره. سعی می‌کنم این مسیرم رو ادامه بدم و خیلی خودم رو با دنیا درگیر نکنم، یعنی اینکه با دنیا سر جنگ نداشته باشم.

اوگاندا

قسمت دوم گفتگوی چایخونه با شادی هم اینجا تموم میشه. قسمت اول حرف‌های شادی رو هم می‌تونین اینجا بخونین. اگه شما هم مثل ما از این گپ و چایی با شادی لذت بردین، نظراتتون رو برامون بنویسین. سفرهای شادی رو هم می‌تونین از اینستاگرامش دنبال کنید. شاد باشید و سبک‌تر.

0

19 کامنت

  1. یکی از بهترین مقاله هایی که توی این سایت منتشر شده !! چقدر ما دخترا و زنهای ایرانی به یاد گرفتن حرفای شادی عزیز نیاز داریم. شادی خیلی تحسین بر انگیزی! جسارتی که داری منو خیلی تحت تاثیر قرار داد.

  2. دوستای سبکتری این چایخونتون خیلی عالیه ایشالا خداوند یک در خونه هزار در مسافرت بهتون عوض بده
    شادی عزیز واقعا لذت میبرم وقتی تجربیات زیباتون رو می خونم و انگیزه هزار چندان بهم برا سفر میده
    فقد سوال داشتم مثلا برای کار داوطلبانه توی کشورای دیگه یا مثلا کار با وبسات wwoof باید ویزا کاری گرفت ؟
    چون من میخوام تابستو برم ارمنستان و گرجستان کار داوطلبانه کنم تجربه خارجی اولمه و میخواستم ببینم نیازه آدم جداگانه بره سفارت یا نه همینجوری سرمو بندازم پایین برم تو ؟ مرسی

    • محمد رضای عزیز ممنونم از کامنتت. برای جواب سوالت هم اینکه ببین نیاز به ویزای کار نداری و با ویزای توریستی در بیشتر کشورهایی که من ازشون خبر دارم مشکلی در این زمینه نیست. البته کل کار ویزا با خودت هستشو اونها برای ویزای تو کاری انجام نمیدن. سفرت به سلامت و جتما ما رو در جریان تجربه هات قرار بده.
      عالی باشی

      • ارمنستان و گرجستان که لغو روادیده
        ولی تو اینترنت میگشتم ارمنستان خیلی کارای داوطلبانه خوبی داره و حتما بعد از سفر تجربیاتم رو با شما در میون میگذارم

  3. نميدونم چطوري بايد احساساسم رو به نوشته تبديل كنم ولي اينو رو صريح ميتونم بگم كه خوشحالم كه تو رو به عنوان قهرمان زندگي ام انتخاب كردم و توي اين مسير دارم حركت ميكنم…مريم عزيزم از تو و ۲دوست سبكتر هم ممنون ام كه باعث شديد من دوباره گمشده درون رو پيدا كنم و راهي سفر تنهايي بشم…عكس شماها و سقرهاتون به ديوار اتاقم هست و من بارها با شماها سفر كردم.تا نوبت خودم شد.ممنونم

  4. خیلی عالی بود من واقعا لذت بردم از این همه جسارت و جرات. اینکه بدونی دقیقا از زندگیت چی میخوای و بری دنبالش بدون یک لحظه تردید و ترس. دست مریزاد دختر ایرانی

ارسال کامنت