خانه‌ای مینیمال بر روی چهار چرخ؛ قسمت اول

66

“اینجا یه چایخونه بین راهیه، وسط ناکجاآباد زندگی. جایی که آدم‌ها از مسیرها و راه‌های جورواجور راهشون بهش می‌افته، می‌شینن یه فنجون چای باهم می‌خورن و بعدش میرن پی زندگیشون. چیزی هم که این وسط به خاطر می‌مونه طعم اون چای و عطر اون حرف‌هاست و باور این‌که میشه جور دیگه‌ای هم زندگی کرد.”

زندگی توی یک ون و دائم‌السفر بودن موضوعیه که برای خیلی‌ها عجیب و دور از ذهنه. ولی این سبک زندگی، روشیه که آسو زن جوون ایرانی و همسر سوییسیش برای زندگی انتخاب کردن. آسو و آشی عکاس و فیلمسازی هستن که چند سالی میشه توی ون قدیمی سی و یک ساله‌شون در حال سفر و زندگی هستن.

توی این قسمت چایخونه، آسو از زندگی حال و گذشته‌اش و زندگی مینیمال و جمع و جورش میگه و این‌که چی شد اصلا همچین سبک زندگی‌ای رو انتخاب کرده. با ما و آسو همراه باشین.

-یکم برای ما از آسو و گذشته‌ی آسو بگو.

من سال ۱۳۵۷ تو اراک به دنیا اومدم. چندسالی رو تو یک شرکت نفتی به عنوان طراح داخلی کار کردم و خیلی زود فهمیدم که من آدم کار کردن تو جای ثابت نیستم. تو ۲۸ سالگی کارم رو تغییر دادم و تو دانشگاه هنر نقاشی رو شروع کردم. اون دوره یکی از بهترین دوره‌های زندگیم بود، هرچند که من بیشتر عکاس بودم تا نقاش. هفت سال پیش بود که برای یک دوره‌ی کاراموزی عکاسی با یک ویزای یک ساله به سوییس اومدم و اونجا آشی رو دیدم، مرد آرزوهام و بعد ازدواج با آشی دیگه توی سوییس موندگار شدم. من عاشق سفر کردن هستم و اصلا به خاطر همین بود که از ایران بیرون اومدم چون می خواستم دنیا رو ببینم.

تجریش، تهران

-آسو کار و درآمد تو و آشی از کجاست که می‌تونین این همه توی سفر باشین؟

کار و حرفه‌ی اصلی من توی سوییس عکاسیه و با شوهرم توی کمپانی عکاسی و فیلمسازی خودمون کار می‌کنیم و تمرکزمون بیشتر روی ساختن فیلم‌های مستند و تبلیغاتیه. من و آشی حدود هفت سال پیش که تصمیم به زندگی و سفر توی ون گرفتیم، یواش یواش کار رو به سمتی که می‌خواستیم سوق دادیم و بعد کلی برنامه‌ریزی، سه سال پیش به هدفمون رسیدیم. کار دیگه‌ای که من انجام میدم ساختن زیورآلات دست‌ساز و فروشش توی بازارها و مغازه‌های مختلف و یا به شکل آنلاینه. ما توی هر فصلی برای فصل بعد برنامه‌ریزی می‌کنیم و اینجوری من از قبل بازارهای فروش مقصد بعدی رو پیدا می‌کنم.

کار در سفر
آشی در حال انجام کار!

اخیرا هم بلاگم رو شروع کردم که قراره کار جدیدمون باشه. علاوه بر این آشی نویسنده‌ی خیلی خوبیه و برای خیلی از مجله‌ها می‌نویسه. من دوست ندارم بدون کار و بی هدف سفر کنیم چون به نظرم آدم بی هدف مثل آب راکد می‌گنده ولی اگه هدفی توی سفر داشته باشی اون سفر برات معنی متفاوتی پیدا میکنه.

من عاشق درست کردن زیورآلاتم!

ما روزانه هرکدوم حداقل هفت هشت ساعت کار می‌کنیم ولی کارمون توی سفر انجام میشه. البته دفترکار ما و ادرسمون توی سوییسه و خیلی وقت‌ها که کارای بزرگ‌تر داریم، برمی‌گردیم به سوییس و اونجا کار می‌کنیم. در کل فکر می‌کنم خیلی از آدم‌ها هستن که می‌تونن این سبک کار و زندگی رو داشته باشن ولی باید هدفمندانه براش برنامه‌ریزی و تحقیق کنن و مشتری‌ها و راه حل‌ها رو پیدا کنن.

-آسو اصلا چی شد که این سبک زندگی رو انتخاب کردی؟

واقعیتش اون موقع که تهران بودم یک زندگی کاملا متفاوتی با زندگی الانم داشتم. من دختری بودم که توی شهر و توی رفاه خوبی بزرگ شده بود و مشکل مالی نداشت. ولی خوب با وجود این رفاه، هیچ‌وقت اون زندگی و شادی‌ای که منو راضی کنه نداشتم. البته اون‌موقع‌ها هم همیشه شاد بودم و از دید بیرون همیشه می‌خندیدم ولی زندگیم هدفمندی خاصی نداشت، چون احساس می‌کردم که خودم نیستم .

من همیشه دلم می‌خواست یک زندگی خاص داشته باشم و دنباله‌روی کسی نباشم. یادمه همیشه بهم می‌گفتن تو یک شورشی هستی چون هیچ‌وقت دوست نداشتم کارهای بقیه رو تکرار کنم. فک می‌کنم همین موضوع بود که منو کشوند به روش زندگی‌ای که با روش زندگی معمولی کاملا متفاوته. یادمه حتی وقتی که ازدواج کردم برخلاف خیلی از آدم‌ها دوست نداشتم جشن عروسی بگیرم و هنوزم خوشحالم که این کار رو نکردم.

یکی از آرزوهای همیشگی بچه‌گیم این بود که خونه‌ام رو همیشه با خودم حمل کنم. یادمه توی ایران هم مخصوصا وقتی بچه بودیم خیلی در مورد کاروان و کمپر وَن و این چیزها نمی‌دونستیم یا حداقل من نمی‌دونستم. تا اینکه حوالی سیزده سالگی بود که برای اولین بار یک کاوران دیدم و با هیجان به پدرم گفتم پس شدنیه که آدم خونه‌اش رو دنبال خودش بکشه و فقط یک آرزو نیست! ولی بابام می‌گفت امکان نداره تو ایران با خودت خونه ات رو اینور اونور ببری و پارک کنی.

خلاصه اینجوری بود که موضوع از سرم بیرون رفت ولی آرزوش باهام موند. تا اینکه به سوییس اومدم و چشمم به کاروان‌ها افتاد و اون آرزوی گذشته تو ذهنم جرقه زد. اون موقع اصلا آشی رو ندیده بودم و تو فکرم بود که تمام پولی که کار می‌کنم رو جمع کنم تا بتونم برای خودم یک کمپر ون بخرم و توش زندگی کنم. بعدتر که آشی رو دیدم از همون اول فهیمدم که مرد خیلی خاصیه. مردی که تمام زندگیش رو سفر کرده و تمام تجربه‌هاش تو سفره. وقتی از سفر آخرش به استرالیا برام صحبت کرد، برق از سرم پرید و فهمیدم که من باید با این مرد بمونم و اون زندگی خاصی که دنبالشم رو باهاش بسازم، چون اون هم دوست نداره مثل آدم‌های معمولی زندگی کنه.

حیاط خونه‌مون توی شب!

یادمه اون موقع ها یک ماشین استیشن داشتیم که صندلی پشتش رو خوابونده بودیم و خیلی وقت‌ها توی سفر توی همین ماشین می‌خوابیدیم. خلاصه بعد یک مدت من ایده‌ی کاروان رو مطرح کردم و ونمون رو خریدیم و شروع کردیم باهاش سفر کردن. بعد یکسال سفر کردن بود که به این نتیجه رسیدیم که اصلا چرا باید خونه‌ی ثابت داشته باشیم؟ ما می‌تونیم یک زندگی مینیمال داشته باشیم و برای همیشه توی همین ون زندگی و سفر کنیم. اون موقع بود که فهمیدم زندگی مینیمال و غیر مصرفگرا رو دوست دارم.

این عکس مال اولین روزیه که ونمون رو خریدیم!

یک چیز دیگه هم این بود که من دیدم که خیلی از آدم‌ها دارن به شدت و بیشتر از نیازشون کار می‌کنن که خونه‌ی بزرگ داشته باشن، دوتا ماشین داشته باشن و آخر سال یک سفر برن. ولی که چی؟ یازده ماه کار برای یک ماه تفریح و این چیزی نبود که من از زندگی بخوام؛ اینکه این‌همه کار بکنم و پول دربیارم و قسط و مالیات بدم ولی وقتی برای خودم نداشته باشم. این که خونه ی بزرگتری داشته باشم و بعد برای نگهداریش مجبور به کار بیشتری باشم چیزی نبود که منو خوشحال کنه.

نگهداری از این خونه‌ی کوچیک خیلی ساده است و در و پنجره‌اش همیشه به منظره‌های قشنگ باز میشه.

ما هردومون کارمون رو دوست داریم ولی عقیده داریم نباید آدم اونقدر کار کنه که تمام وقتش برای درآوردن پول بره و اسیر اون پول بشه، درواقع این پوله که باید اسیر ما باشه. تمام این چیزها کافی بود که مطمئن شم من این مدل زندگی کردن رو نمیخوام بلکه یک زندگی مینیمال میخوام که وقتم برای خودم باشه و بتونم توش ادم‌ها و جاهای جدید ببینم. با در نظر گرفتن همه‌ی این موضوعات بود که این سبک زندگی رو انتخاب کردم: اینکه توی ونم زندگی، کار و سفر کنم.

-آسو آیا تو زمان ایران بودنت هم همچین شخصیت مینیمال و غیر مصرفگرایی داشتی؟

واقعیتش رو بگم نه متاسفانه! توی ایران من دختری بودم که دوست داشتم خرید کنم و پول خرج کنم، ولی خوب هیچ کدومش پول خودم هم نبود و پول پدرم بود. ولی انگار بعد از اینکه خودم شروع کردم به کار کردن و رو پای خودم وایستادن، تازه چشمم به دنیا باز شد. بعدش هم که سفر کردن رو شروع کردم –و البته سفر جاده‌ای و نه به شکل یک توریست-  با دیدن ادم‌های مختلف و حرف زدن با اون‌ها دید من نسبت به دنیا عوض شد.

 

البته باید اعتراف کنم کسی که دید من رو خیلی عوض کرد آشی بود. من آدمی بودم که خیلی حوصله‌ی خوندن و دنبال کردن اخبار رو نداشت و آشی عاشق اینه که خبرهای دنیا رو هرروز دنبال کنه. آشی عادت داشت خبرها رو برای من بخونه و معمولا بعد از خوندن خبرها کلی بحث فلسفی و سیاسی و تاریخی در مورد اتفاق‌ها و سیاست‌های توی دنیا، ماجرای بانک‌ها و سیستم سرمایه‌داری و خیلی چیزهای دیگه شروع می‌شد.  ما هرروز یکی دو ساعتی از این بحث‌ها تو خونه داشتیم و این باعث شد که منی که چشم‌هام خیلی روی دنیا بسته بود دیدم به دنیا عوض بشه. بعد از اون هم با تحقیق و سفر و دیدن مردم دنیا دیدم بیشتر از قبل باز و عوض شد.

من دیگه به دنیا از یک دید دیگه‌ای نگاه می‌کردم و دیگه اون دختری نبودم که هی حساب بانکیش رو چک کنه و فک کنه فقط با پول زیاد میشه سفر کرد و یا خونه باید بزرگ باشه که بشه توش بشه نفس کشید. من تغییر کرده بودم و تازه فهمیده بودم که زندگی یک چیز دیگه است و دیگه ترجیح میدادم مینیمال باشم و اون عادت مصرفگرایی رو کنار بذارم.

سفر به دریاچه گهر، ایران

بخوام یکم بیشتر توضیح بدم باید بگم مثلا من دوست دارم لباس خوب بپوشم ولی بعدتر فهمیدم که اگه فقط یک جفت کفش خوب داشته باشم کافیه و همه‌جا میتونم ازش استفاده کنم و و واقعا نیازی به ده تا کفش ندارم. نگهداریش هم اینجوری راحت‌تره و جای زیادی هم نمی‌خواد. این شکلی بود که هی همه چیز کوچیک‌تر و خلاصه تر شد. منم دیگه نمی خواستم یک خونه‌ی ثابت داشته باشم، دوست داشتم توی ونم زندگی کنم و باید سعی می‌کردم زندگیم رو کوچیک و کوچیک‌تر کنم و اینجوری شروع کردم به مینیمال شدن.

-معلومه که آشی تاثیر زیادی توی زندگیت داشته. یکم از آشی برامون بگو.

آشی ۱۴ سال از من بزرگتره و مرد خیلی خاصیه. از همون موقعی که دیدمش جالبی و خاص بودن این مرد برای من این بود که تمام دنیا رو سفر کرده بدون اینکه پولدار باشه. آشی توی سفرهاش کار می‌کرده و خرج خودش رو درمیاورده. مثلا با کشتی به جنوب امریکا میره و با کار توی کشتی پول بلیطش رو در میاره. بعدم که به امریکا می‌رسه با کار کردن تو کافه‌ها خرج زندگیش رو در می‌آورده.

رشته‌ی تحصیلی آشی مکانیک هواپیما بوده و بعد تو بیست سالگی از سوییس به امریکای جنوبی میره و سه چهارسالی تو امریکای جنوبی کوله‌گردی می کنه. بعد از اون هم چند سالی به آسیا و بعد هم نیوزیلند میره. توی نیوزیلند کار جدیدی رو انتخاب می‌کنه که یکجوری کل زندگیش رو تغیییر میده و اون کار توی اصطبل اسب و تربیت اسب بوده. بعدتر توی استرالیا  تصمیم می‌گیره یک سفر ماجراجویانه با اسب انجام بده و برای این سفر حدود ۶ سال طول می‌کشه تا ۵ تا اسب رو آماده و انتخاب کنه. این سفر از جنوب به شمال استرالیا بوده و خیلی تو رسانه‌های اون موقع معروف میشه.

آشی فیلمبرداری رو از پدر کوهنورد و فیلمبردارش به ارث برده بوده و در طول این سفر که سه سال طول میکشه شروع میکنه به فیلم گرفتن از تمام مراحل سفر. اینجوری کم کم فیلمسازی تبدیل به حرفه‌ی اصلیش میشه.

آشی واقعا مرد خاصیه و تاثیر زیادی توی زندگی من داشته، مردی که بودن باهاش واقعن من رو تغییر و رشد داد و من بابت این قضیه خیلی خوشحالم.

بخش اول گفتگو با آسو اینجا تموم میشه ولی اگه شما هم هنوز کنجکاوید که در مورد این زندگی و نکاتش بیشتر بدونین، شخصیت خلاق آسو رو بیشتر بشناسین، بدونین که چرا همه وسایلش رو با دست خودش می‌سازه، چه‌جوری برای سفرهاش برنامه‌ریزی می‌کنه و برای امنیت و پیریش چه برنامه‌ای داره، قسمت دوم این گفتگو رو که هفته‌ی بعد منتشر میشه از دست ندین. پر از زندگی باشین و سبک‌تر.

 

*کلیه‌ی عکس‌ها و ویدیوهای منتشر شده در این گفتگو متعلق به Asuhsworld می‌باشد.

0

66 کامنت

  1. سلام.

    خیلی مطلب خوبی بود ممنون. چقدر خوبه که اینطور آدما تو دنیا وجود دارند.

    وبسایتتون عالیه. خیلی حال خوبی داره که قطعا از خودتون میاد.

  2. عاشق این حس رهایی و آزاد اندیشیشون هستم و وقتی این مطالب رو میخونم خوشحال میشم که من هم کسی رو کنارم دارم که همینقدر باعث رشدم شده مشوقم بوده و به معنای واقعی یک مرد روشن فکر که از همه ی اندیشه های مالکیت خیلی از مردها به دوره و جالبه که ما هم اختلاف سنیمون ۱۵ ساله و هر دو با وجود اینکه شاید خیلی از مانع ها سر راهمون باشه اما هربار با یه برنامه ی خاص و هیجان انگیز خودمون رو سورپرایز می کنیم تا روحمون بین این همه روزمرگی نپوسه و همیشه دنبال کشف کردن هستیم ، ممنون مریم عزیزم که به مسائل دوست داشتنی میپردازی امیدوارم ما هم روزی بتونیم گستره ی خاص بودنمون رو بیشتر بکنیم تا مثل آسو و آشی صدامون به گوش دنیا برسه .

  3. من هر بار مطالب شما رو می خونم، میگم اینبار حتما میرم سفر، ولی بازم اینقدر درگیر زندگی میشم که هی یادم میره:|
    ولی در کل ممنون به خاطر مطالب خوبتون
    مطمئنم منم یه روز میرم سفرو دور دنیا رو می گردم(:

  4. سلام و درود
    من سي و شش سال از زندگيم ميگذره اما اسمش زندگي كردن بوده و عبارتي روز رو شب كردن بوده و اكسيژن مصرف كردن.ارزمه روزي برسه كه بتونم مثل اين دو تا عزيز زندگي كنم.زندگي كردن در طبيعت خدا و رها بودن
    رها از ماديات زندگي
    رها از خيلي چيزا
    ارزو ميكنم واسه همه شما ازادگي رو

  5. از سفر با اسب آشی بیشتر بنویسید.آشی با این شخصیت و تجربه های خاصی که داشته بهترین سوژه برای مصاحبه است اگر فرصت داد حتما از سفرش با اسب ها خیلی زیاد بنویسید.مرسی

  6. مرسی از پستی که گذاشتی مریم جان واقعا باعث شد رویا خودم رو دوباره به یاد بیارم . و دست به اقدام بزنم ومنتظر پولدار شدن نشینم .خانه ای مینیمال . زندگی در سفر معرکه ست وباید رفت .

  7. خیلی برام جالب بود همیشه دوست داشتم از گذشته این زوج ماجراجو بدونم بویژه آسو که تو کشور خودمون و با فرهنگ ما بزرگ شده. ممنون از مصاحبه عالی تون

  8. من آشی و آسو رو تو اینستا دنبال میکنم و عاشق سبک زندگیشون هستم و اینکه آنقدر شاد و پر انرژی هستن
    ممنون که این سوژه خوب رو آوردین به چایخونه 😊

  9. ,,ممنون مریم عزیز از اینکه قصه زندگی آزادانه انسانهای متفاوت مثل خودتونو به گوش همه میرسونید🌸🌸🌸🌸

    سفرهات شیرین و هیجان انگیز🌼👌🌼👌🌼👌

  10. عالي بود، كاش همه ما ياد بگيريم كه براي بدست آوردن آرزوهامون بايد تغيير رو بياريم توي زندگيمون
    تلاش كنيم كه به خواسته هامون برسيم و از زندگيمون حسابي لذت ببريم.

  11. زندگی شگفت انگیز و ماجراجوایانه ای دارن و یه جورایی به وجد اومدم از خوندنش و کیف کردم.من خودم هم ادمی هستم عاشق سفر.امیدوارم یه ایده خلاقانه برای سبک زندگی مورد علاقم پیدا کنم.از شما هم ممنون بابت مصاحبه کنجکاو بودم

  12. دوستان سبکتری الان حدود یک سال که سفرهای این زن و شوهر با عشق رو دنبال می کنم ، واقعا عالی هستند . تقریبا همه استوری های اینستاگرامشون رو می بینم . ای کاش همه م تونستیم به همین اندازه مفید و مختصر زندگی کنیم .

  13. خب دیگه، الان بعد از کلی مطلب که سبکتر منتشر کرده، کاملا سلیقه مخاطب ایرونی دستتان اومده و میدونید از مصاحبه چه چیزهایی انتظار میره و پختگی و جامع بودن محتوی به بهترین شکل دارید توسعه میدید.
    تبریک میگم
    حسابی کیف کردم از فضای این مصاحبه ووو همشهری اراکیم😉

  14. مرسی از پستهای قشنگ و مفید و پرا از انرژی
    من یک سوال داشتم. میدونید که کلا امکان سفر با این سبک وسایل تو ایران وجود داره یا نه؟ آشی و آسو تجربه سفر با ایران با ون خودشون رو دارن؟

    • سلام دوست عزیز. تا جایی که من میدونم آسو و آشی توی ایران با ونشون سفر نکردن. در مورد شدنی بودنش هم فک می‌کنم امکان پذیر باشه. فک کنم بیشتر به ذهن خودمون برمیگرده تا مشکلاتی از جانب بیرون. حالا امیدوارم به زودی یک نمونه ایرانی هم پیدا کنم تا برامون از این سبک زندگی تو ایران بگه. عالی باشی

    • چند وقت پیش یه خانواده خارجی (زن و شوهر و سه تا بچه) با ونشون اومده بودند ایران و کلی از جاهای مختلف ایران رو با همون ون گشته بودند و الآن هم سفرشون رو دارن در ازبکستان ادامه می دن. اکانت اینستاگرامشون silkroadfamily هست. خیلی خانواده جالبی ان مخصوصاً اینکه با سه تا بچه توی یه ون کوچیک دارن سفر می کنن.

  15. سلام
    از اینکه دنیای یک انسان ( حداقل به زعم خودش ) قشنگه و از زندگیش داره لذت می بره من هم خوشحالم ؛
    و خوشحال تر از این بابت که هنوز وجود داره انسانی که
    بتونه بی چشم داشت از وقت و لذت هاش بزنه ( تایپ کردن و به اشتراک گذاشتن ) تا جهان بینی سایرین رو نسبت به واقعیت ها تغییر بده و گنجی رو که به سختی و با شجاعت تمام پیدا کرده ( زیبایی های جهان آفرینش و لذت ها ) رو با همه تقسیم کنه
    معنی واقعی انسان همینه ( سبک تری ها ) .
    اینجاست که :
    من با همه ی من بودنم … ؛
    می ایستم و با احترام کلاه از سر بر می دارم … ؛
    و با غرور مردانه ام برایتان خم می شوم … ؛
    شک نکنید … !
    هرگز شرم نمی کنم از اینکه دیوانه وار برایتان دو دستی کف بزنم … ؛
    و بلند بلند هورا بکشم … ؛
    دستانم را برایتان رو به آسمان می برم … ؛
    سالم ، شاد و سبک تر بمانید ….

    • سلام علی. بی‌اندازه ممنونم از کامنت پر لطفت و باید بگم دیگه اینقدر خجالتمون نده 😉
      لطف داری و خوشحالم که لذت بردی. امیدوارم با انتقال این تجربیات بتونم بخشی از لطفی که ادم‌ها و هستی در طول سفر به من می‌کنن جبران کنم.
      عالی باشی و سبکتر:)

  16. مریم واقعا لذت بردم از مطلبی که گذاشته بودی و آگاهی ای که از زندگی آسو و آشی و در سفر زندگی کردنشون و خانه متحرکشان این بخش بسیار زیبا ست ادامه اش بده

  17. یادش بخیر… تا قبل از بیست سالگی بزرگترین آرزوم این بود که یه سفر ۲-۳ ساله با یه ماشین کاروان برم دور اروپا رو بچرخم و در جریان سفر در مورد وضعیت کارتون و کاریکاتور توی هر کشور تحقیق و گفتگو و… بکنم (اون زمان علاقه اولم کشیدن کارتون و کاریکاتور بود و همه آرزوهام هم یجورایی به کارتون ربط پیدا میکرد!) و خرج سفرم رو هم با انتشار گزارش سفر و گفتگوها توی نشریات و ساخت یه سری فیلم مستند و فروششون به شبکه های تلویزیونی دربیارم. اما بعدها که درگیر کار و درآمد و زندگی روتین شدم دیگه به مرور فراموش کردم که یه زمانی چه آرزویی داشتم. این مطلب یهو اون آرزوی فراموش شده رو یادم آورد و جالبه که سبک زندگی این زوج دوست داشتنی چقدر به اون آرزوی قدیمی من نزدیکه. بیصبرانه منتظر خوندن قسمت دومش هستم

  18. سلام.منم همیشه عاشق سفر بودم.اما الان یه بچه سه ساله دارم و یکی هم توراهه.کاشکی از کسانی که با بچه مسافرت های جالب میرن مصاحبه میگرفتین.

  19. با دیدن سایت شما و داستان هاتون خیلی زیاد به اون چیزی که از زندگی میخواستم و سال هاست که میخوام انجامش بدم نزدیک شدم و شما جزو نشانه هایی هستین که در زندگی من رو راهنمایی می کنند. احساس می کنم من هم میتونم که با یه برنامه ریزی درست و حسابی زندگیم رو خیلی متفاوت کنم و حال خراب ناشی از روزمرگی رو از خودم دور کنم با سفر کردن و یک جا نشستن.

ارسال کامنت