قسمت دوم | قصه‌ی من

    76

    تو قسمت دوم چارراه براتون قصه‌ی خودم رو تعریف می‌کنم. این که چرا وقتی پزشکی می‌خوندم از زندگیم راضی نبودم و برای تغییر دادن شرایط تا اینجا چه راهی رو اومدم. راستش اون موقعی که باید تصمیم می‌گرفتم می‌خوام درسم رو ادامه بدم یا نه خیلی دلم می‌خواست یه طوری بدونم تصمیمم درسته یا نه… اما هیچ تضمینی نبود و باید ریسک انتخابم رو می‌پذیرفتم. علاوه بر اون، باید سختی انتخابم که ناراحت کردن خانواده‌م برای یه مدت نامعلوم بود رو قبول می‌کردم.

    یه دوستی داشتم که اون روزا بهم گفت «این که فقط یه چیزی رو رها کنی و بری اسمش جسارت نیست، حماقته! اما اگه یه چیزی رو رها کنی و بعد به جاش بری دنبال چیزی که واقعن می‌خوای و به یه جای خوبی برسونیش اون وقت اسم کارت میشه جسارت.» امروز من هنوزم فکر نمی‌کنم به جایی رسیدم اما می‌دونم که در مسیر درستی هستم و از کارم لذت می‌برم و سعی می‌کنم بیشتر و بیشتر یاد بگیرم و پریناز بهتری باشم.

    دلیل این که دوست دارم قصه‌م رو تعریف کنم این نیست که فکر می‌کنم کار بزرگی کردم. راستش من فقط از شرایطم ناراضی بودم و تصمیم گرفتم تغییرش بدم. دلیل این که دوست دارم تعریفش کنم اینه که فکر می‌کنم قصه‌ی زندگی تک‌تک آدم‌ها ارزش گفتن داره و ممکنه شنیدن قصه‌ی من راه رو برای حتی یه نفر دیگه روشن بکنه.

    با من همراه باشید…

    اشتراک‌گذاری
    پست قبلیقسمت اول | ترس از جا موندن
    پست بعدیقسمت سوم | درماندگی آموخته شده
    پری
    یه آدم ماجراجو که دوس داره بیشتر و بیشتر سفر کنه و دنیای درون درست به اندازه‌ی دنیای بیرون براش جذاب و پر از ناشناخته‌س.

    76 کامنت

    1. عالی پریناز! چیزی که خیلی از انسانها ازش غافل هستیم عدم شناخت واقعی خود خوشحالمون هست و بیشتر از اون چیزی که توش خیلی ضعف داریم تغییر اونچیزی هست که برامون مقرر شده یا بنا به کافی نبودن اطلاعات و شناخت و خام بودنمون رقم زدیم برای خودمون و ترس از تغییر و عدم دید واضحی از اینده باعث میشه که اقدام نکنیم برای داشتن زندگی ای که ما رو راضی راضی نگه داره! خوشحالم میبینم که تو جامعه ما ادم ها به خودشون بیشتر از فرهنگ و دید دیگران اهمیت میدن…. keep going dude

      • ممنون سیما جان از این که اومدی نظرت رو نوشتی! کاملن موافقم باهات. و قضیه اینه که من الان که به عقب نگاه می‌کنم اصلن حس نمی‌کنم کار بزرگی کردم یا جسارت خاصی به خرج دادم. من فقط از شرایط ناراضی بودم و فهمیدم به درد اونجا نمی‌خورم و تصمیم گرفتم ازش بیام بیرون. چرا این نباید رایج باشه تو جامعه واقعن که از چیزی که دوسش نداری دور بشی ؟!
        بازم ممنون از حمایت و پیگیریت:)

    2. انگار مفهوم قسمت اخر رو خوب نتونستم بگم و این هست که خوشحالم که تو این جامعه ما که قریب به ۹۹درصد مردم براشون دیگران مهم تر هستن , میشه دید معدود افرادی از جمله پریناز ها رو که یک سری اصول حیاتی زندگی با کیفیت سالم رو پیدا میکنن….

    3. پری جون سلام… ومن بالاخره تنها سفر کردن وبعداز یک هفته آشنایی با سایت سبکتر شروع کردم….! و الان که ساعت ۳ و نیم نصفه شبه و خابم نمیاد! صوت قصه ات و شنیدم! بسیاااار زیبا و آموزنده بود…! الان شمالم و دیروز که دومین روز سفرم بود بادوهمسفر شاد خانوم تو ارتفاعات زیبای ماسال آشنا شدم ! البته هدفم سفر به دور ایران و دنیاس! ..و این سفر شروع خوبیه که به خودم ثابت کنم میتونم انجامش بدم…!البته هدفم از سفر لذت و شوق و زندگی و خودشناسی و…مهمتر از همه خدمت به مردمه …!و سپاس از خدمت بزرگی که انجام میدی پری مهربون و دوست داشتنی……

      • نیلوفر عزیزم خوشحالم که انقدر زود رفتی دنبال چیزی که می‌خواستی و مطمئنم که همین طور اتفاقات خوب و هیجان‌انگیز برات در راهه! امیدوارم بیشتر و بیشتر سفر بری از این به بعد:)
        ممنون از همراهیت!

    4. پری پادکستت عالی بود. خسته نباشی. جسارت و روراستی‌ و سرسختی‌ت توی شک‌ها و تصمیماتت قابل تقدیره. و مطمئن باش که تو به آرزوت رسیدی، حرفات همیشه یه تلنگره برای خیلیا.

    5. دنیا واقعن جای عجیبیه چون من دقیقن شرایط شما رو داشتم فقط با دو تفاوت:
      من مهندسی میخوندم
      من مرد هستم
      شاید باورتون نشه ولی هیچ مطلب جدیدی ندارم واسه نوشتن چون خیلی جاها حدس میزدم که جمله بعدی تون چیه!
      چون خودم رو می دیدم توی جملات.
      درسته به خاطر سال های از دست رفته ام نگرانی عمیقی دارم(انگار با مته وارد روحم کردن) ولی خب الان از زندگی پرم و این عالیه.
      فقط جسارت و هدف مشخص راه چاره ست.
      به نظرم در کنار مطالب روانشناسی ک میخونین وارد فلسفه نه خیلی تخصصی بشین.
      باعث تثبیت و تحکیم افکارتون میشه و خودتون بعد چند وقت متوجه میشین چه اتفاقی می افته.
      فلسفه و هنر و روانشناسی از واجبات زندگین..
      ببخشید از پرحرفی ام..
      ممنون از سایت و تیم باحالتون..

      • مرسی محمد جان از این که اومدی و اینا رو برام نوشتی واقعن برام ارزش داره! و دقیقن همین طوریه که میگی جسارت کافی نیست و باید هدف مشخص هم داشته باشی. اون سال‌هایی که گذشته هم حتمن یه چیزایی برامون داشته دیگه و نباید دیگه به عقب نگاه کنیم و حسرتش رو بخوریم.
        جالبه که این چند وقت چند نفر بهم توصیه کردن برم سراغ فلسفه! انگار واقعن وقتشه که برم ببینم اونجاها چه خبره!
        بازم ممنون ازت:)

    6. سلام خانم دکتر…😊
      گفتم دکتر ،چون به نظر من شما همین الانم با اطلاعات و تجربه شش ساله دانشگاه میتونی برای خیلیا توصیه های پزشکی مفید بکنی و با این همین راهنمایی کمکشون کنی….خوب البته مثل بقیه دکترا حق ویزیت نمیتونی بگیری که اونم بهترین کمک به انسانهای نیازمنده. پس از این نظر شما اون شش سال مطالعه و زحمت در جهت مثبت بکار میگیری.
      در مورد تصمیم به سفر و جهانگردی کاملا درک میکنم و حتما در آینده بیشتر لذت تصمیم بزرگت خواهی دید. کلا از نحوه بیان این مطلب لذت بردم👍

      • حسین جان اتفاقن چیزی که بهش اشاره کردی حرفی بود که باید تو پادکست می‌زدم و یادم رفت. این که برای من مدرک مهم نیست و همین دانش پایه‌ی پزشکی که دارم بسه. همین که حتی بلدم یه آزمایشی رو برای خانواده‌م بخونم یا هر کی سوالی ازم داشت خیلی راحت یه سرچ کوچیک بکنم و راهنماییش کنم. ممنون از اشاره‌ای که بهش کردی!:)

    7. من تقریبا ۶ماهی هست که با شما و سایتتون آشنا شدم همش فک میکردم شما بچه پولدارین یا یه ارثی میراثی چیزی دارید که خیالتون از آینده راحته … من عاشق مسافرتم سایتتون خیلی به من کمک کرد تو ارزون سفر کردن… اما واقعا چطور میشه به این مهارت برسی که تو لحظه “زندگی “کنی و از زندگیت لذت ببری و فکر آینده نباشی… من عاشق مسافرت هستم خیلی دوست داشتم میتونستم مثل شما باشم چون تو سفر زندگی کردن رو بیشتر از یه جا موندن و زندگی روتین دوست دارم اما دغدغه آینده اجازه نمیده( کار و بیمه و پس انداز و …)

      • مریم جان واقعن ما هم هیچوقت توصیه نمی‌کنیم کسی همه‌ی زندگیش رو ول کنه بره دنبال سفر کردن! هر کدوم از ما هم به نوعی به فکر آینده‌مون هستیم و داریم در راستای رسیدن به اون چیزی که تو ذهنمونه تلاش می‌کنیم:) تو سفر زندگی کردن هم واقعن کار هر کسی نیست و من که خودم بهش به عنوان برنامه‌ی زندگیم نگاه نمی‌کنم! میشه با رعایت تعادل هم به کارت برسی هم به سفرت:)

    8. سلام چارراه رو دوس دارم چون حرفایی از جنس تفاوت میزنه
      اما یه چیزی هست و اون اینه هر کس خودش رو بهتر میشناسه و میتونه تصمیم درستر رو بگیره.
      متاسفانه ما ایرانی ها جو گیر زیاد میشیم و باعث میشه تصمیمات عجولانه بگیریم مثلا این بک بکینگ که جدیدا خیلی طرفدار پیدا کرده خب اینجور سفر کردن شرایط و جای خاص داره مثلا طرف از تهران تا قزوین هیچهایک کرده خب الان معنی و مفهومه اینکار چیه؟!!!!
      امیدوارم ما مردم ایران جوگیر نشیم وگر نه خیلی تصمیمات نادرستی میگیریم
      کاملا باهات موافقم که آدما به اونچه که دوس دارن باید بپردازن و برسن با در نظر گرفتن شرایط خودشون
      موفق باشید

      • مرتضی جان کاملن درست میگی. منم برای همین تو این قسمت تاکید کردم که اصلن قصد ندارم به کسی توصیه‌ای کنم چیزی رو ول کنه یا نکنه! هر کسی باید با توجه به شرایط خودش تصمیم بگیره:) ممنون که گوش دادی و نظرت رو برام نوشتی!

    9. تبریک می گم برای چارراه دوم 🙂 عاشق قسمتی بودم که گفتی ناراحت نیستی از مسیری که تو این شش سال اومدی و باید میومدی تا به آگاهی برسی
      بازم برامون بنویس و بخون که عالی هستی و اثر گذار دختر جان

    10. سلام پری. من هم شرایطم شبیه شماست. ۴ سال دانشگاه رفتم و الان میدونم که نمی خوام مثل بقیه سرمو بندازم پایین و پشت هم از دانشگاه مدرک بگیرم. فقط بدیش اینه که واقعا نمی دونم می خوام چی کار کنم! البته اونقدرا هم بد نیست. یه آدم بزرگی میگه: ما نمی تونیم تصمیم بگیریم که چه کسی بشیم ولی می تونیم تصمیم بگیریم چه کسی نشیم.
      معتقدم اونایی که مسیرای لگدکوب شده رو انتخاب میکنن(ادامه تحصیل، استخدام شدن در فلان خراب شده، ازدواج، بچه دار شدن و…) کمتر از من و تو به خودشون و زندگی فکر کردن. ترس این آدما از ابهام و عادتشون به فکر نکردن باعث می شه اینطوری تصمیم بگیرن(البته اگه این ارفاقو بهشون کنیم که اصلا دارند”تصمیم” می گیرند:)).
      خیلی حرف زدم. ببخشید:) منتظر بقیه پادکستای خوبت می مونم.

      • منم دقیقن همین طوری فکر می‌کنم و از این بخش پزشکی خیلی اعصابم خورد بود. این که هیچ کس برای خودش و شرایط و علایق خودش فکر نمی‌کرد. دیفالت همه این بود که عمومی رو تموم کنن بعد برن تخصص بخونن و بعد هم فوق تخصص! به نظرم خیلی‌ها بدون این که فکر کنن دقیقن دنبال چی هستن و برای فرار از تصمیم‌گیری می‌افتن تو یه مدل ثابت و امن زندگی و این بده واقعن. این که هر از گاهی وسط مسیر واینستی فکر کنی واقعن کجا داری میری خیلی بده به نظر من!
        مرسی که گوش میدی و همراهی می‌کنی:)

    11. همونطور که تو قسمتی از پادکست گفتی،همین که آدم میدونه دیگرانی هستن که مثل ما فکر میکنن و تجربه ی مشترک داشتن حال آدمو بهتر میکنه،منم شرایط مشابه داشتم و باید این تصمیم سخت برای جدا شدن از زندگی مرسوم و حیف شدن و این حرفا رو میگرفتم و خوشحالم که تونستم لااقل بر این جنگ درونی پیروز بشم که چه چیزیو نمیخوام،و خوشحال تر که در ابتدای راهم و با شما سبک تری ها و سایت خوب و تجربه های مفیدتون آشنا شدم،ممنون که این تجربه ها رو به اشتراک میذارید

    12. من واقعا از پادكست هاي شما لذت بردم…ادامه بديد…اين از اون كارايي هست كه من خيلي دوست داشتمو و دوست دارم همين الانشم انجام بدم…من از شما ها خيلي ايده گرفتم.سفرهاي زيادي قبل از آشنايي با شما داشتم و بعدشم بيشتر شد عكسا و فيلماي خيلي خوبي هم گرفتم از خيلي چيزا ،ولي هيچ وقت انگيزه نداشتم با آدما به اشتراك بزارم ولي با ديدن شما روحي جديد در من دميده شد. اگر در اين راهي كه در پيش داريد كمكي از دست منم بر مياد خيييييلي خوشحال ميشم كه انجام بدم.

    13. پری دوست داشتنی
      شنیدن صدات و انرژی کلماتت توی ی عصر بی حوصله و مردد ۵شنبه حالمو خوب کرد
      با اینکه پادکستا رو قبلا گوش داده بودم ولی باز پلی کردم😊
      ممنوونم ازت
      زوود باش دیگه منتظرییییم 😉

    14. چهار سال قبل مطمئن شدم که درس خوندن کار من نیست! میخواستم انصراف از تحصیل بدم که همه توصیه کردن یک ترم مرخصی بگیر. مرخصی گرفتم و نشستم به کتاب خوندن و فیلم دیدن. بعد ۶ماه کتاب خوندن متوجه شدم هیچی اونقد من رو راضی نمیکنه که زندگیم رو تغییر بدم. ترم بعد دانشگاه ثبت نام کردم، با اینکه درآمد خوبی از عکاسی صنعتی داشتم اما اون روزها عکاسی رو رها کردم و داخل یک فروشگاه به عنوان کارمند مشغول به کار شدم. با خودم قول دادم مثل بقیه زندگی کنم. شب ها خسته بعد کار هنوز دلم قیلی ویلی میرفت واسه زندگی هیجان انگیزتر. بعد ۳ ماه، اواسط آبان ماه بود که یک شب از دن آریلی یک تد دیدم. انگار جواب تمام سوالای زندگیم رو میداد. لپ تاپم رو برداشتم و همون لحظه به سمت خونه دوستم رفتم و تد رو به دوست صمیمیم نشون دادم. فردای همون روز دوستم کتاب دن آریلی رو خرید و با هم خوندیم. بعد مدت کوتاه کار رو رها کردم و مسیرم رو پیدا کردم. ما اولین گروهی شدیم در ایران که اقتصاد رفتاری رو شروع کرد. حتی زودتر از دانشگاه شریف و …الان ۲٫۵ ساله هر روز اقتصاد رفتاری میخونم. حتی یه مقاله با خود دن آریلی هم کار کردیم. امسال سفر رفتن حرفه ای رو هم شروع کردم و با این سایت آشنا شدم. این روزا هرکی رو میبینم که میگه نمیدونم با زندگیم چیکار کنم، بهش میگم به جای درستی رسیدی، خیلی ها تو کل زندگیشون به همین سوال نمیرسن. این هم قصه من بود. ممنون بابت پادکست، خیلی عالی بود.

    15. حامد جان کلی کلی مرسی که اومدی از قصه‌ت برام نوشتی! اولن که باید برم اون تدتاک رو ببینم! دومن که راس میگی واقعن خیلیا حتی به همین سوال هم نمی‌رسن. راستش مشکلی که من دارم اینه که نمی‌دونم در جواب به آدما بگم باید چیکار کنن! من کاری که کردم این بود که مسیرم رو تغییر دادم و شروع کردم به امتحان کردن چیزای جدید، مثل همین پادکست درست کردن که اصلن فکرش رو نمی‌کردم انقدر ازش لذت ببرم یا بتونم با این کیفیت انجامش بدم.
      خیلی خوشحال میشم وقتی می‌شنوم آدما از مسیر عادی زندگی خارج شدن و یه کار جدید کردن و یه تغییر بزرگ ایجاد کردن! بازم ممنون که تجربه‌ت رو نوشتی:) به من هم یه انگیزه‌ی دوباره دادی!

      • من هیچوقت جواب مشخصی برای اینکه مسیر اصلی زندگیشون رو پیدا کنن نداشتم. ولی ۲تا نکته رو همیشه در همچین صحبت هایی به دوستام می گم. اول اینکه وقتی این روزهای آشفتگی رو پشت سر بزارن متوجه میشن چقد همون روزها پر از چالش و خاطره انگیز بوده. کاملا توصیه میکنم از اون روزها لذت ببرن چون بعیده تو زندگی چندین بار به این وضعیت برسن. نکته دوم معمولا در جواب یک سوال ثابت از نکته اول مطرح میشه: “من یک ماهه داغونم! خواب ندارم، عصبی ام، نمیدونم چیکار کنم. حوصله هیچی رو ندارم، هیچی حالم رو خوب نمیکنه! چطور میشه از این وضعیت لذت ببرم؟” در این جا به دوستانم میگم شاید این یک ماه، سه یا چهار ماه دیگه هم طول بکشه! یا باید از بالا به زندگیت نگاه کنی یا اینکه فرض کنی ۷۰ سالت شده و داری به این چهار ماه فکر میکنی. به نظریت ۴ ماه سردرگمی در ۷۰ سال زندگی خیلی زیاده؟ موردی که وجود داره این هست که واقعا اگه کسی به این وضعیت میرسه همونطور که در پادکست گفتین باید عمیق بشه، باید از خیر این مساله نگذره، حتی اگه یک یا دو سال هم طول بکشه.

        • من خودم خیلی وقتا سعی می‌کنم این نگاه از بالا رو به زندگیم داشته باشم. ۷۰ سال که هیچی! یه وقتایی فکر می‌کنم شیش ماه بعد این درگیری ذهنی و ناراحتی چقدر برام کوچیک و ناچیزه و سعی می‌کنم بیخود انقدر حرصش رو نخورم:)

    16. پرى جان، سلام
      متشكرم از پادكستى كه به اشتراك گذاشتيد. هر يه جمله كه جلوتر ميرفتيد، ميگفتم چقدر شبيه زندگىِ من. آخراش كه فقط اشك ريختم و از خدا خواستم تا بهم كمك كنه و راه درست رو پيدا كنم.
      نگاهمون به زندگى تا حدِ زيادى شبيه هم هست. فقط من مشكلم اينه كه هنوز به نتيجه نرسيدم كه چيكار بايد بكنم و سرِ انتخابم مردد هستم… .
      باز هم متشكرم
      مانا باشى و بهروز

      • نهال جان امیدوارم تو هم راهت رو پیدا کنی و به یه نتیجه‌ای برسی! شاید تو هم اگه مثل من یکم کارهای مختلف رو امتحان کنی یکم ایده بگیری که چی رو دوست داری و تو چه چیزی استعداد داری:)

    17. سلام. من تمام صحبت های شما رو قبول دارم. اما کمی با بحث نیمه کاره رها کردن امور مشکل دارم. بخصوص اگر مسئله مهمی مثله تحصیل باشه. سوال اصلی اینه، آیا تمام کارهایی که تو زندگی انجام میدیم دلچسب و مطابق میل ماست؟ فکر نکنم اینطور باشه! نه تنها در اهداف بلند مدت بلکه در امور روزانه مجبوریم کارهایی انجام بدیم که علاقه ای بهش نداریم یا احساس خنثی نسبت به اون داریم.بقول خودتون قرار نبود از مدرکتون استفاده کنین. اما واقعیت اینه اگر مدرک رو میگرفتید شاید یه روزی یه جایی مشکل گشا بود… فکر نکنم مدرک پزشکی دانشگاه تهران به کسی ضرر برسونه. فقط ۱٫۵ سال تغییر مسیرتون رو به تعویق مینداخت.
      البته اینها نظر بندست چون من زمانی که از یه هدفی خسته و دلزده میشم، به اتمام رسوندنش برام چالش و هیجان انگیز میشه و زمانی که تمومش میکنم احساس خوب و پیروزی دارم.
      یه نکته هم بگم، من از خانواده ای هستم که پزشکی توش اپیدمی بوده و پدر، مادر، عمه، عمو، دایی…این راه رو رفتن. پس خیلی خوب با مشکلات و سختی های اون آشنا هستم و احساساتتون برام کاملا آشناست.

    18. کاملن درست میگی یاشار جان و تو پادکست هم خودم به این نکته اشاره کردم که کسی نمی‌تونه هر دو راه رو با هم بره تا ببینه چی میشه! ممکن بود من اون یه سال و نیم رو بخونم و مدرکم رو بگیرم و هیچ وقتی هم تو زندگیم ازش استفاده نکنم. ممکنم هست الان این راه رو انتخاب کردم و زودتر به چیزایی که میخواستم رسیدم اما ده سال دیگه یه جایی اون مدرکه اگه بود میتونست کمکم کنه. قطعن داشتنش خوب بود و ضرری نمیرسوند اما یه سال و نیم عمر آدم هم کم نیست و خب من باید انتخاب میکردم که سود و ضرر کدوم رو قبول کنم:)
      ممنون که گوش دادی و نظرت رو نوشتی:)

    19. پری جون تموم حرفایی ک زدی همه حرفای دل من بود که دقیقا الان من هم تو همین نقطه از زندگیم شرایطی مشابه شرایط تو در گذشتتو داشتم حرفات تونست مرهمی باشه واس دردم … اولش که گوش میدادم حرفاتو اشک ریختم و مشتاق تر میشدم برای اینکه ببینم نتیجه تصمیمی که گرفتی چه چیزی شده…من هم متاسفانه بزرگترین دردم واس انتخاب تصمیمم این هست که باید با خونوادم مخالفت کنم و ناراحتشون کنم و این واقعا عذاب اوره
      .. امیدوارم منم بتونم راهه درستیو انتخاب کنم و ممنونم بخاطر پادکستی که گذاشتی از گوش کردنش انرژی زیادی گرفتم…

    20. آیدا جان ناراحت کردن خانواده هم یکی از سختی‌های راهه و به نظرم نباید خیلی با دید احساسی به قضیه نگاه کرد! تو اگه مصمم باشی تو راهی که می‌خوای بری دیر یا زود توش نتیجه میگیری و موفق میشی و خانواده‌ت هم بهت افتخار می‌کنن:)

    21. سلام پری جان.یه دوستی داشتم…که فکر کنم باید داستانشو الان برات بگم. سال ۷۲ تو اوج سلطنت رشته پزشکی،با رتبه ۲۳ پزشکی شهید بهشتی قبول شده بود. برام میگفت که همون سال اول فهمیده بود ادم پزشکی نیست. پنج سال صبر کرده بود تا مطمئن بشه که چی می خواد و چی درسته. و در نهایت با تمام سختی انصراف داده بود. فضای پزشکی وبیمارستان و دیدن آدمها توی اون شرایط براش غیر قابل تحمل بود. تو مسیر در رفتن از دانشکده پزشکی گذر ش ب دانشکده اقتصاد افتاده بود و علاقه واقعیش رو پیدا کرده بود. البته دانشکده اقتصاد در ابتدا قول داده بود که با همون رتبه ۲۳ پذیرشش کنه ولی در نهایت این کار انجام نشده بود. من وقتی به این ادم برخوردم۶/۷ سال از اون موقع گذشته بود. اون ادم هیچ کاره مثلا خفنی نکرده بود ولیییی…زندگی کرده بود. احساس میکرد توی مسیر درستی هست. برام میگفت که دیگه مثل اون موقع ها افسرده نیست که هروقت از پنجر های خوابگاه ولنجک، زندان اوین رو نگاه میکنه فکر نمیکنه که اونم مثل زندانی هاست و دنیا براش یه زندونه…رها شده بود و کار میکرد و پول اندکی درمیاورد و خودش بود…بسیاااار مطالعه میکرد و همه ی دانشش رو سعی میکرد به طریقی وارد پروسه پول ساختن کنه و خرجشو دربیاره …دو سه سال بعد تصمیم گرفت اقتصاد بخونه تو دانشگاه.دوست داشت با اساتیدی که علاقه داشت بهشون در ارتباط باشه. رفت فراگیر پیام نور ثبت نام کرد. شاگرد اول بود و با رتبه خیلی عالی ارشد دانشگاه تهران قبول شد و…الانم دکتری میخونه و میدونم که اونجاییه که همیشه دوست داشت باشه…میدونی پری جان، من فکر میکنم کار درستی کردی …یادش بخیر! از کلیشه ی اینکه پزشکی شغل شریفی ست و پزشک انسانی شاخص است و همه ارزویشان این است ک پزشک شوند!! حااااالش بهم میخورد…:))راست میگفت خب…خفن بودن یعنی اینکه ادم به خودش احساس خوشبختی و رضایت بده! و تو به خودی خود خفنی عزیزدلم…رااااستی…اونم با خونواده درگیر بود یک سالهایی…ولی در نهایت خانواده خوشبختی و موفقیت ادم رو میخوان …گرچه شاید روی مسیرش گاهی وقتا باهامون توافق نداشته باشن. در نهایت امیدوار م این قلم فرسایی که کردم به کارت اومده باشه و در نهایت ماچ به ذات زیبات…

      • رهای عزیز خیلی ممنونم که داستان این دوستت رو برام تعریف کردی خیلی حس خوبی داشت و اشک تو چشمام جمع شد واقعن! خوندن این که یکی عین مسیر من رو طی کرده… و منم درست مثل دوستت هرروز بیشتر از قبل حس می‌کنم تصمیم درستی گرفتم و دارم در مسیری که مال منه قدم برمیدارم! مرسی مرسی:)

    22. سلام
      ۲ماهی هست با شما آشنا شدم همون اول آشنایی سایت شما رو به دخترم ندا کا ۱۲ سالشه نشون دادم و با شما آشنا کردم میخوام دخترم حصارها یا همون عادتهای بدی که جامعه در اون گیرکرده رو نبینه و یجورایی با تفکر جدید جلو بره خودم ۳۵ سال دارم رویام سبک زندگی شماست سالهاست چند سال عالی بهش جامه ی عمل پوشوندم تا اینکه یه جای از مسیر رسیدم با اعتماد به نفس وحشتناک.و پیچیدم سمت تجارت و پول . اولش دو۳تا برد آوردم و دیگه کسی جلودارم نبود و بعدش باخت پشت باخت تا اینکه همه برگشتم جایی که ۱۰سال پیش بودم.حالا وقتی به عقب نگاه میکنم میبینم که نباید دنبال چیزی خودم دوست نداشتم میرفتم.باید توی همون مسیر اصلی خودم که عاشقش بودم میموندم.تهش میخوام اینو بگم اگه عقلت جلو بری شاید برنده بشی و پیشرفت کنی اما ته دلت هیچ وقت خوشحال نیست ولی اگه با دلت جلو بری شاید پیشرفت نکنی یا یه جاهایی ببازی اما همیشه ته دلت شادهست چون توی مسیری خوردی زمین که دکست داشتی. همیشه شاد و سالم باشید لطفا پادکست های بیشتری از تجربه هاتون بزارید ممنون

    23. اولن که خیلی خوشحال شدم و ذوق کردم که از ما با دختر ۱۲ سالتون حرف می‌زنید و امیدوارم که بتونیم الگوهای خوبی باشیم واقعن:) دومن این که کاملن باهاتون موافقم و مثالش رو هم زیاد دیدیم هممون، آدمایی که به شدت موفق بودن اما چون این موفقیت در مسیری که واقعن دوست داشتن نبوده رضایتی از زندگیشون نداشتن! امیدوارم نسل جدید یکم آگاهانه‌تر انتخاب کنن تو زندگیشون:)

    24. پری من خیلی لحنت و بالا پایینن صدات رو دوست دارم. خیلی وقته سبکتر میام اما هیچ وقت چارراه رو گوش نکرده بودم. امروز دیدم واقعا جای این پادکست ها تو سایت خالی بود و چقدر خوب که با صدای توعه. لطفا بیشتر برامون صحبت کن.خصوصا اون قسمت هایی که با تمرکز روی شناخته شخصیه و از روانشناسی و یافته ها و برداشت های خودت میگی.
      ممنونم

    25. چقدر خوشحالم که یک عالم آدم مثل خودم پیدا کردم.
      منم مثل شما درس رو ول کردم و دارم در مسیر دلخواهم تلاش می‌کنم.
      البته در این مسیر جدید خیلی وقتها بوده که ،شکست خوردم،غصه خوردم،ناامید شدم یا حرفهای اطرافیان به شدت آزارم داده.اما تهش باز دوست دارم مسیر خودم رو برم. به خودم میگم اگر به جایی که می‌خوام هم نرسم،حداقل وقتی ۶۰٬۷۰ سالم شد،غصه نمی‌خورم که چرا یکبار مسیر دلخواه رو امتحان نکردم.
      امیدوارم همه موفق باشید.

      • فریده جان منم خوشحالم که می‌بینم هنوز کلی آدم هستن تو جامعه که رفتن دنبال اون چیزی که خودشون دوست داشتن. و کاملن می‌فهمم چی میگی خیلی وقتا این راه سخته و آدم ته دلش ناامید میشه اما واقعن من که راضی ام از مسیری که اومدم و مطمئنم که تو هم راضی هستی:)

    26. سلام رها جون. بزار منم تجربه ی زندگیم را واست بگم.دختری فعال و پر انرژی بودم و عاشق هنر و معماری و سفر. کنکور دادم و به خاطر یه سری اتفاقات، دانشگاه فرهنگیان و معلمی قبول شدم و بورسیه آموزش پرورش شدم. یعنی از همون ۱۸سالگی حقوق و همه ی مزایا را داشتم ولی هنوز عشق رشته های هنری تو وجودم بود و یه خلا بزرگ را تو زندگیم حس میکردم‌. روزها به سختی واسم میگذشت و حتی به مرز افسردگی پیش رفتم و هیچی منا راضی نمیکرد.چون اصلا رشته ی دانشگاهی و حتی فضای فکری اونجا را دوست نداشتم. تا اینکه به مرحله ای رسیده بودم که باید تصمیم میگرفتم که انصراف بدم یا بمونم. حالا این موندن هم دو حالت داشت.اینکه بمونم و زجر بکشم یا اینکه دیدم را عوض کنم و بتونم با ایده های خاصی که داشتم یه انقلابی به پا کنم. تا بخوای فیلم دیدم. کتاب خوندم. با افراد زیادی مشورت کردم پیر و جوون. کارم شده بود مصاحبه و کسب تجربه. تا اینکه تصمیم گرفتم هر دو را کنار هم داشته باشم اما نه اونطور که دیگران میخوان. جوری که خودم دوست دارم. در حال حاضر من یه معلم از دید خودم موفق هستم که روز به روز دارم پیشرفت میکنم و بهترین لحظات زندگیم زمانی هست که با دانش آموزام هستم و در کنارش دنبال هنرهایی که دوست داشتم هم هستم و اونجا هم دارم به نتایج جالبی میرسم. من وقتی تو بحران بودم فکر میکردم بدبخت ترین آدم دنیا هستم اما الان که دارم به اون روز ها نگاه میکنم میبینم چقدر لذت بخش بود و چقدر چیزها یاد گرفتم. انسان موجودی بی نهایته و میتونه به بی نهایت ها برسه فقط باید خودش بخواد. سعی کنید خاطرات روزانتون را بنویسیدو بعد از گذشت زمان اونا را بخونید تا متوجه خیلی چیزها بشید.

      • به نظرم یه وقتایی این که بمونی و سعی کنی شرایط رو تغییر بدی و بهتر کنی از رها کردن هم سختتره. خوشحالم که الان از مسیری که اومدی راضی هستی و من به آدم‌های این چنینی خیلی افتخار میکنم:)
        ممنون که پیگیر سبکتر و چارراه هستی

    27. سلام.
      پادکستتون رو تا آخر گوش کردم. یه جورایی منتظرش بودم و زندگی‌تون برام یه یه چیز رازآلود بود.در این حد می‌دونستم که یه فردی هستید که از پزشکی انصراف دادید. حدس می‌زدم با هم وارد دانشگاه شده باشیم چون یه زمان یه پستی گذاشتید که دوستاتون دارند عکسهای فارغ التحصیلی شونو می‌ذارن و همونموقع دوستان من که پزشکی می‌خوندن داشتند اینکارو می‌کردن. ولی چیز بیشتری نمی‌دونستم و می‌خواستم بدونم چی شده که یک نفر از پزشکی توی این سال‌ها انصراف داده. ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود برای همین براش یه داستان ساختم که یه ذره با داستان واقعی فرق می‌کرد. مثلا انتظار داشتم در تمام مدت تحصیلتون ماجراجویی و سفر می‌کردید ولی فهمیدم فقط ۶ ماه آخر این‌کارو کرده بودید. فکر می‌کردم به سفر به عنوان یه هدف نگاه می‌کنید. ولی گفته بودید که می‌دونستید بعد یه مدت ازش خسته می‌شید و براتون نمی‌تونسته یه هدف باشه. پادکستتون برام جالب بود واقعا و خواستم چندتا نکته رو راجع بهش بگم:

      ۱. در آمریکا و به خصوص در دانشگاه‌های خیلی خوبش عده زیادی از تحصیل انصراف می‌دن یا drop out می‌کنن و خیلیاشون (و نه همه‌شون) آدم‌های خیلی بزرگی می‌شن. ولی متاسفانه این در ایران مرسوم نیست و عده زیادی اگرچه درسی که دارن می‌خونن رو متضاد با اهداف‌شون و رویاهاشون می‌بینن ولی چون تنها نمونه‌هایی که از drop out دیدن آدم‌های شکست خورده بودند، حس می‌کنند اگه انصراف بدند مانند آنها خواهند شد و این موضوع شهامت این کار رو ازشون می‌گیره. خواستم تشکر کنم ازت برای اینکه تونستی تا همین‌جا یه نمونه خیلی خوب برای drop out در ایران باشی و اینکه مطمئنم آینده‌ت چنان روشنه که خیلی‌ها ازت الهام می‌گیرن. چرا انقدر مطمئنم؟ برای اینکه شهامتت خیلی زیاده و تمام کسایی که کارهایی کردند که دنیا رو تکون دادند شهامت زیادی داشتند. من کسایی که امروز توی Stanford یا Harvard انصراف می‌دن از تحصیل رو یک دهم شما هم با شهامت نمی‌دونم چون اونها هزاران نمونه موفق دیدند و اینکارو کردند ولی تو حتی یک‌نمونه هم ندیدی و دست به چنین کاری زدی. همین به نظرم کافیه. (نظر منه و البته براش دلیل زیاد دارم و به دلیل جلوگیری از زیاد شدن متن اینبار نمی‌نویسم 🙂 )

      ۲. اینکه گفته بودید من نمی‌دونم که این کاری که کردم درست بوده یا نه و اینکه الان راضی هستم و … می‌خواستم در این مورد براتون نقل قول یه مشاوری رو که یک روز پیشش رفتم و تعریف کنم. بهش از اینکه این رشته رو انتخاب کردم گفتم و گفتم که اون یکی رشته رو خیلی بیشتر دوست دارم و حس می‌کنم اشتباه انتخاب کردم. بهم گفت که ببین آدم توی زندگیش خیلی پیش میاد که سر دوراهی بمونه. ولی هروقت یک راه رو انتخاب کردی بعد که رفتی توش فقط بدی‌های راهی که توشی رو می‌بینی و به خوبی‌های راهی که نرفتی از دور فکر می‌کنی. یعنی خوبی‌های مسیر فعلی و بدی‌های مسیر دیگه رو هیچوقت نمی‌تونی ببینی (نه که هیچ‌وقت ولی خوب کمتر می‌بینی دیگه). خلاصه بهم میگفت که این یه illusionی است که خیلی‌ها درگیرشن. خواستم بهت بگم حتی اگه چند سال دیگه هم فکر کردی که این کاری که کردی اشتباه بوده به این حرف فکر کن و بدون که بدی‌های تصمیم دیگه‌ات رو از نزدیک نمی‌بینی.

      ۳.حرفت راجع به اینکه کلی‌ها بهت گفته بودن «چی بهتر از پزشکی برای کمک به انسان‌ها…» رو خواهر کوچکترم که تازه کنکور تجربی رو بد داده بود با ناراحتی بهم می‌گفت و همه‌ی تلاشمو داشتم می‌کردم که بهش بگم باور کن راه‌های خیلی بهتری برای کمک به انسان‌ها هست و … ولی سخته. می‌دونی چرا؟ چون‌که ذهن خودش و دور وبری‌هاش پرشده از این موضوع که پزشکی بهترین رشته است بهترین شغله و اگه پزشکی نمی‌خونی حتما یا اشتباه کردی یا نمی‌تونستی پزشکی بخونی. به نظرم کاری که تو کردی به عنوان یه فردی که ۶ سال پزشکی خونده می‌تونه خیلی تاثیر گذار باشه روی نسل جدید ما که فکر می‌کنن پزشکی راه حل همه جیزه! و نیست.(بحران فراگیریه در کشور ما. مثلا سال پیش نفر اول کنکور تجربی سال آخر از رشته مهندسی برق در دانشگاه شریف انصراف می‌ده بیاد پزشکی بخونه. جاجش نمی‌کنم. اونم شهامت داشته. ولی همونطور که شهامت تو نوید یه چیزی رو می‌ده شهامت او هم نوید چیزی رو می‌ده که من قبولش ندارم.)

      • مهندس جان اول ممنونم برای این که این قسمت رو گوش کردی و بعد بیشتر ممنونم به خاطر این کامنت بلندبالات که وقت گذاشتی و نوشتی. راستش با خوندنش ایگوم قشنگ یه سایز بزرگ شد انقدر ازم تعریف کرده بودی:)) با تک تک حرفات هم موافقم واقعن و امیدوارم همین طوری که گفتی یکم تاثیر داشته باشم در عوض کردن این فرهنگی که گفتی:)

    28. با تموم وجود خوشحالم ک انقدددر بزرگ فکر میکنی، منم پیدا کردم راهمو.زوده زود براتون از تجربه های وحشتناک و خفنم تو مصمم بودن مسیرم میگم…راستی همدان یا کرج اومدی من میزبان خوبی ام، پایه کووچ سرفینگم.خوشحال میشم ببینم دختره ازاده

      • ساغر جان خوشحالم که میگی راهت رو پیدا کردی و امیدوارم که همین طوری مصمم ادامه‌ش بدی. از پیشنهاد میزبانیت هم ممنونم و حتمن اگه یه روز اومدم همدان یادت هستم:)

    29. سلام
      بعد از گوش دادن پادکست کلی حرف تو ذهنم اومد، خیلی خوشحالم که این همه نظرهای سازنده از مردم فهمیده و باشعور شنیدم که راحتم کرد. فقط مهمترین مسیله ای که هست اینه که واقعا همونطور که گفتی نمیشه واسه هیچ دو نفری یه نسخه پیچید. منم خیلی وقتا مثله همه اینجور فکر میکنم که کاشکی فلان مسیر رو میرفتم و کاشکی زندگی دکمه برگشت به عقب داشت تا راههای دیگه هم امتحان میکردم. ولی آخرش به خودم میگم سعی کن مثله یه آدم بالغ و با مسیولیت زندگی کن و همیشه بهترین کاری که میتونی رو برا خودت و اطرافیانت بکن.
      تازگیا فهمیدم چقدر وقتم کمه برای زندگی کردن، واسه همین سرعت و حجم کارامو دارم زیاد میکنم و البته همه چی رو با هم میخوام. دوست دارم هم کاری رو که دوست ندارم رو برا پولش انجام بدم، هم به عزیزانم خدمت کنم که راحت زندگی کنن، هم به عشق و حال بپردازم.
      هر وقت کلافه میشم از زندگی، تنها نسخه ای که برا من همیشه جواب داده این بوده که به خودم میگم تو بزرگ شدی تصمیم درست رو بگیر.
      ممنونم ازتون که مینویسین، کاشکی میشد بشینیم ساعتها راجع به این مسایل حرف میزدیم.

    30. پویا جان خیلی قبول دارم حرفت رو و واقعن وقتی سن ادم میره بالا هی این انتخاب‌ها و دوراهی‌ها مهم‌تر و سخت‌تر میشن. تنها کاری که میشه کرد هم همینه که گفتی این که ادم به خودش یاداوری کنه که دیگه بزرگ شده و باید مسئولیت انتخابش رو بپذیره. و این که قرار نیست تو زندگی همه چیز رو با هم داشته باشیم..
      بازم ممنون که چارراه رو گوش کردی و همراه سبکتر هستی:)

    31. سلام پری جون

      من پادکست رو تا آخر گوش کردم ولی حضمش برام خیلی سخته
      تو زندگی دچار ی روزمرگی وحشتناک شدم با اینکه مترجمی خوندم ولی تو ی شرکت بزرگ مسئول دفتر شدم ازدواج کردم و بچه دارم خداروشکر مشکلی ندارم ولی از زندگی راضی نیستم حس خوبی بهم نمی ده نمی دونم چیکار کنم و از کجا شروع کنم
      واقعا برنامه ای ندارم به چیز خاصی هم علاقه ندارم که بخوام دنبالش کنم از این وضعیت هم بشدت خسته ام
      من یکی از آرزوهام این بود که پزشکی بخونم یا داروسازی ولی چون رشته ام کاردانش بود و واقعا با این همه مشغله وقت نداشتم که بخوام دوباره از نو شروع کنم هنوز برام آرزو مونده توی سن ۳۱ سالگی
      خلی تعجب می کنم چطوری با خودت تونستی کناربیایی و ی همچین کاری رو بکنی
      آفرین به جسارت و شجاعتت

    32. ستی جان پیدا کردن این که آدم چی دوست داره یکم سخته و یه وقتایی باید بری در مسیرهای مختلف و چیزای مختلفی رو امتحان کنی تا بفهمی واقعن چی دوست داری! در مورد پزشکی هم بیا و حرف من رو باور کن که پزشکی از دور خیلی قشنگه و ارزوهای خیلی‌هاس ولی در واقعیت خیلی با اون تصویر ایده آلی که آدم‌ها می‌بینن و آرزوش رو دارن فرق داره:) بهرحال امیدوارم راهی رو پیدا کنی که دنبالش کنی و از زندگیت راضی‌تر بشی:)

    33. درود بر شما
      نمیدونستم کجا یه پیام بگذارم براتون
      چه اشکال داره کجا بهتر از اینجا
      چقدررررررررررر زیبا بود ، بدون پیچیدگی و چقدر قصه خود خود یه آدم بود قصه شما
      چقدر موسیقی خوبی بود
      چقدر فاصله بین صحبتها خوب بود
      چقدر شما نقاب رو برداشتین
      چقدر خودتون هستین
      چقدر من امروز خوشحال شدم
      چقدر خوش شانس بودم
      چقدر حس خوب دارم
      چقدر خوبه وقتی خود خود یه ادم میاد جلوت میگه من اینم
      گذاشتم اون بالا هر روز سر بزنم
      یه سری به خودم بزنم
      من خیلی خوبم 🙂

    34. اینو چند شب پیش برات دایرکت کرده بودم ،از اونجایی که به نظر دایرکتا رو چک نمیکنی و من خیلی دوست داشتم که بخونیش اینجا هم کپیش میکنم برات ؛)

      پری الان ساعت سه و ربعه و من امشب تا همین الان تمام پست‌های سایتو زیر و رو کردم … اخریش گوش دادن به پادکست تو بود … انگار این سایت نقشه‌ی راه بود برای من … منم دارم از دانشگاه انصراف میدم (با این فرق ک میتونم و میخوام با یه ترم دیگه خوندن کاردانیمو بگیرم و نزارم مامان اینا بیشتر از این ناراحت شن) تو پستای دیگه از مسیری که رفتی خوندم …از این که کوهنوردی میکردی،تو کوچ‌سرفینگ فعالیت میکردی ،با درونگرا بودنت چه طوری کنار اومدی ، سفر های یه روزه میرفتی و دوشواری های خانواده‌ات واسه کوله‌گردی…این مسیری که رفتی دقیقن وضعیتِ منِ بیست و یک ساله‌است و همه‌ی اینها کاراییه که من دارم الان میکنم و وضعیته که من توش قرار دارم …و اینکه منم مطمئنم رشته‌ی الانمو نمیخوام ولی دقیقنم نمیدونم چی میخوام !
      اینکه ببینی یه نفر دیگه چه قدرررر شبیه تو بوده و همه‌ی این استرس‌ها و مشکلات این مسیرو تونسته پشت سر بزاره و الان حالش خوب باشه باعث دلگرمیمه …

      (چند وقت پیش یکی از دوست‌های هیچهایکرم تو رو دیده بود و به من میگفت پری از اون ادماست که حتما باید بشناسیس ، راست میگفت ؛) . )

      دوست دارم بدونی که امشب یه دونه از این جونه‌ها (🌱) تو قلب من کاشتی

    35. سلام پریناز خانوم
      من امشب بعد اینکه یه استوری تون رو تو تلگرام دیدم اومدم تو سایت و این پادکست رو گوش دادم. خیلی عالی بود. من از همون روز اول که وارد دانشگاه صنعتی شریف شدم فهمیدم اونجا جای من نیست! تمام روزهایی از زندگیم که باید مالامال از لذت و شادی و امید میبودن پر شدن از استرس و رقابت کورکورانه با بقیه برای گرفتن نمره بهتر توی تمرینا و امتحانا! اما متاسفانه من جرات تغییر دادن شرایط رو نداشتم و یا شاید بهتره بگم هیچ وقت عمیق راجع به زندگیم فکر نکردم! شاید هوش اجتماعی کمی داشته و دارم. این شد که نه تنها درس و کل نکردم بلکه با شکنجه خودم لیسانس و فوق رو گرفتم و رفتم آمریکا یه فوق دیگه و یه دکتری هم گرفتم تو همین رشته مهندسیم! اما هنوزم که هنوزه اولین چیزی که تو زندگیم ازش متنفرم همین رشته ای هست که خوندم! نمیدونم زندگی رو زیادی شوخی گرفتم و نفهمیدم هدف اصلی زندگی لذت بردن از لحظه هاست….چیزی که خیلی کم تو زندگی من اتفاق افتاده!

      • آرین جان به نظرم این مسیریه که خیلی‌ها تو ایران میرن و خب خیلی هم نباید خودت رو سرزنش کنی چون خلاف جریان حرکت کردن خیلی خیلی سخته. کاملا می‌فهمم که چی میگی و چقدر حس بدیه این ناراضی بودن از زندگیت و تصمیمایی که گرفتی. اما مطمئنم هنوز هم وقت خییییلی زیاده برای این که عمیق‌تر در مورد خودت و خواسته‌هات فکر کنی و ببینی از چی لذت می‌بری و کم کم بیاریش تو زندگیت. یکم جسارت می‌خواد و کلی انگیزه و تلاش!:)

    36. سلام پریناز خانوم
      خیلی زیاد با صحبتاتون ارتباط برقرار کردم ، تو دقایقی خودمو جای شما فرض کردم و تمام مدت با گوش جان به داستان شما دل سپردم
      واقعیتش دلیل این همه توجه من به داستان شما فقط یه دلیل می‌تونه داشته باشه ، اینکه خودمو تو شرایط شما می‌دیدم و حس میکردم
      الان حدود چند مدته که یه جورایی تو شرایط مشابه داستان شمام
      امیدوارم منم بتونم بعد چند سال که به عقب نگاه می‌کنم یا برای دیگران صحبت می‌کنم ، مثل شما با قدرت و شوق بگم این تصمیم بهترین تصمیم زندگیم بود .
      از اینکه تجربیاتتونو در اختیار همه قرار می‌دید یه دنیا تشکر 🌼

      • مرتضی جان امیدوارم تو هم به زودی تصمیمت رو بگیری و بری چیزی که میخوای رو تجربه کنی. ممکنه بعدش به این نتیجه برسی که نتیجه‌ش اون طوری که می‌خواستی نبود و دوباره برگردی به زندگی الانت اما اون موقع دیگه انتخابت آگاهانه‌س! امیدوارم موفق باشی:)

    37. الان که دارم اینو مینویسم دو هفته س از کاری که خیلی پرستیژ و حقوق بالایی داشت استعفا دادم، دارم واسه آرزویی که خیلی ساله به دلم مونده بود تلاش میکنم عملا یه زندگی به ظاهر راحت و بی دغدغه رو ول کردم و زدم به یه مسیر سخت.
      وقتی میخواستم استعفا بدم خیلیا گفتن شغلی که داری آروزی خیلی هاست منم گفتم واسه همینه که میخوام برم چون آرزوی من نیست میرم تا اونی که دوسش داره بیاد سراغش.
      قصه ت رو خیلی شیرین تعریف کردی پری بخصوص وفتی صادقانه گفتی الان هنوز کار خفنی نکردی ولی از انتخابت خوشحالی. منم همینطور 🙂
      شاد باشی همیشه

    38. عاطفه جان به نظرم تصمیم خوبی گرفتی! از این لحاظ میگم که بالاخره داری چیزی که تو ذهنته رو عملی می‌کنی. ممکنه حتی اون طوری که فکر می‌کنی هم پیش نره و یا دوباره یه روزی برگردی سر یه کاری که پرستیژ و حقوق بالایی داره اما اون موقع حداقل میدونی که بقیه‌ی چیزها رو هم تجربه کردی! امیدوارم همه چی خیلی خیلی خوب پیش بره:)

    39. فک کنم از همون روزهای اول پاگیری این سایت باهاش همراه بودم.
      بعدشم که درگیر سربازی شدم و هستم به همین خاطر نتونسم خیلی به اینجا سربزنم
      امروز کلی حالم گرفته بود و حال و حوصله چیزی رو نداشتم اما گفتم بازم یه سری به اینجا بزنم.
      این شد که این پادکستو گوش دادم و وضعیت بهتری پیدا کردم
      این اولین کامنتم برای شما بود و در حقیقت نوعی وظیفه بود باید اینکارو زودتر میکردم
      ممنون از به اشتراک گذری تجربه هاتون

    40. سلام پری جان کاملا میفهمم چی میگی پدر خود من م پزشکی تهران بود و من تمام استرس قبول شدن تخصص و فوق تخصص رو تو زندگیم دیدم و شاید به خاطر همین موضوع همیشه از پزشکی میترسیدم از شب کاریاش و استرساش و …و همیشه گوشه ذهنم این بود که من نمیخوام تک بعدی باشم و همش در استرس به خاطر همینم سال کنکور تلاش زیادی نکردم و فقط تونستم رتبه خوبی تو زبان کسب کنم و از چند ماه قبل کنکور هم اعلام کردم میخوام برم ادبیات انگلیسی بخونم.ولی راستش وقتی کنکورو دادم و از استرسش راحت شدم فهمیدم من از خوندن رشته های انسانی هم بدم میاد.و بعد از حرف زدن با یک روانپزشک ارزو کردم که روانپزشک بشم و برم تو فیلد پزشکی و این که گاهی اوقات وقتی میترسیم از رقابت و خیلی چیزای دیگه ذهنمون ناخود اگاه مارو به سمت چیزای دیگه میبره مثل این که مگه چند سال عمر میکنیم که بخوایم تو تب و تاب باشیم و …ولی به نظر من برای گرفتن یک تصمیم منطقی باید هم شرایط جامعه رو مد نظر قرار بدیم و هم شرایط خودمون الان وقتی از پدرم میپرسم تو بعد از تمام زحمتات بالاخره احساس رضایت میکنی میگه اره .منم با خودم فکر کردم تو هر رشته دیگه ای هم برم بازم استرسو دارم و دلم لک میزنه برای درسای پزشکی پس بهترین کار اینه پزشکی بخونم بعد برای تخصص وارد فیلد روانپزشکی بشم اینم میدونم که این سن ادم خیلی ایده ال گرا و رویایی فکر میکنه ولی میخوام امسال بهترین تلاشمو بکنم تا بعدا تو زندگی پشیمون نشم الان دارم میخونم برای کنور تجربی میتونم بگم که نسبت به سال قبل خیلی منطقی تر شدم و اره میدونم هم پزشکی شغل ایده ال نیست ولی من به نظرم تو موفق شدی چون میدونی تو هر کاری که اراده کنی میتونی عالی بشی شاید اگه سال کنکور تلاش نمیکردی و وارد فیلد پزشکی نمیهشدی به قول خودت از ازادیت اینقدر لذت نمیبردی و این دید رو الان نداشتی.شاید بشه چکیده حرفاتو اینطور گفت که تو هر کاری که انجام میدی بهترین تلاشتو بکن و برو جلو.زندگی کم کم خودشو بهت نشون میده .ممنون از سایت خوب و پاد کستت راستش سایت شما جزو معدود سایتایی هست که صادقانه ر چیزی رو که تجربه کردین میگه و نه قضاوتی میکنه نه چیز دیگه ای.امیدوارم هم چنان با ادمای جدید اشنا بشی و تو این مسیر پیشرفت کنی.ببخشید کامنتم زیادی بلند شد و ممنون که وقت گذاشتی خوندیش.

    ارسال کامنت